گردباد

شوک الکتریکی حمیدرضا علاقه‌بند به مغزهای شما

نیمروز 31 شهریور 13۵9 خورشيدی صدام حسین در تلویزیون دولتی عراق ظاهر شد و با پاره کردن نسخه‌ای از قرارداد الجزيره و خروج یکجانبه از این پیمان، حمله به ايران را آغاز کرد. آخرین روز شهریور سالگرد یورش وحشیانه زمینی و هوایی ارتش بعث عراق به دستور صدام به کشور عزیزمان ایران است که قرار بود سه روزه تهران را تصرف کنند که به هشت سال جنگ انجامید. یعنی ۳ مهر ۱۳۵۹ تهران باید تصرف می‌شد. 


ایستادند تا بمانیم

بنا بر گفته کارشناسان مسایل جنگی جهان، این جنگ طولانی‌ترین جنگ کلاسیک در قرن بیستم است. سازمان ملل متحد – پس از سالها تاخیر – در 18 آذر 1370 عراق را آغازگر و مسئول جنگ معرفی کرد.

مقاومت در برابر ارتش بعث عراق و صدام که در فتح ۳ روزه تهران بودند و با هشت سال مقاومت‌ مقدس مواجه شدند چیزی شبیهه معجزه است. یاد و خاطره کسانی که ایستادند تا بمانیم و راوی پایمردی‌شان باشیم گرامی باد.

 

لینک:

:: یک ویدیو کوتاه از رشادت سربازان ایران در زمان جنگ با عراق [+]

:: ما گرفتيمش (We Got Him): ویدیوی دستگيری صدام حسين، سردار قادسیه [+]

:: محسن رضایی: خاطراتم جعبه سیاه جنگ است، ما در پایان جنگ این توان را داشتیم که خاک عراق را اشغال کنیم ولی حضرت امام خمینی اجازه این کار را ندادند. [+]

:: برای ما واقعن افتخار بزرگی است در عصری زندگی می‌کنیم که با چشم‌‌های خود پیروزی خون بر شمشیر را دیدم. دیدم که چگونه ارتش اسراییل که میلیاردها دلار برای قدرتمند بودنش هزینه شده است در برابر اراده فرزندان پیرما به زانو درآمد. چگونه کشوری که تنها در دنیا تانک مرکاوا در اختیار دارد باز شکست می‌خورد؟ [+]

| لينک ثابت |  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:1    | 

این روزها خیلی خوشحالم و پر از انرژی. فول آلبوم‌‌ اوریجینال گروه راک دهه هفتادی Slade که سامر پارسال به یادگار برایم از پایتخت یکی از کشورهای اروپایی خریده شده بود و امسال به دستم رسید. الان بر روی آی‌پادم دارد گوشهایم را نوازش می‌کند. همچنین کتاب کلاه کافکا ریچارد براتیگان.

پرسپولیس هم که دارد به روشنی جلوی چشم طرفداران ناصرخان می‌برد. و ما به همراه افشین قطبی قطب فوتبال ایران هستیم. پس ملالی نیست. برای آنها که در سودای قهرمانی پسران آبی به سر می‌برند آرزو می‌کنیم که عید فطر ۸۶ هیچگاه از راه نرسد. تا روز در هم کوبیده شدن استقلال و خرد شدن ناصرخان را هرگز نبینند.

پسون پریشب یکی از بچه‌ها فکر کرد ما قرار است برویم میدان مولوی ولی ما سر از تئاتر مولوی در آوردیم برای دیدن نمایش کورات با بازی باران و آتیلا به نویسندگی و کارگردانی امیررضا کوهستانی از روز سه‌شنبه ۲۷ شهریور ساعت 20 در تالار مولوی اکران شده است. (بر وزن روی صحنه رفته است بخوانید.)

البته ما آن شب نمایش را ندیدم. چون خبر رسید که باید بریم یک مجلس تولد را بهم بریزیم. ما هم سوار مینی‌بوس شدیم و راه افتادیم. داشتیم "پارسال دسته جمعی رفته بودیم زیارت" را می‌خوانیدم که رسیدیم.

همین جا به امیر عزیز تولدش را تبریک می‌گویم. و امیدوارم سالهای خوبی را بهمراه یار زندگی‌اش در خانه دروس داشته باشد. من در حال خواندن کلاه کافکا و گوش دادن به اسلید هستم. ولی الان بلند شده‌ام و دارم با قطعه‌ی Cum On Feel The Noise این موقع شب می‌رقصم. بیچاره همسایه‌ها که باید صدای بلند و قدرتمند موسیقی راک مورد علاقه‌ی من را گوش کنند.

| لينک ثابت |  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:22    | 

تاکید می‌کنیم علارقم میل باطنی‌مان لطفن از این به بعد به جای واژه سخیف فمینیسم میلیونر از واژه زیبای فمینیسم ‌ریالی استفاده کنید. تا بعضی‌ها از کلمه میلیونر دچار تب مالت نگردند. فهیمه ‌خرس‌‌مخملی جدیترین رهبر فمینیست‌های ایرانی شاخه هیفوس تحت وب بعد از فرار فی‌فی سیفی و پناهنده‌شدنش به کشور هلند به این مقام انتخاب شده تا گزینه‌ی بعدی هیفوس برای پناهنده‌گی سیاسی به کشورهای خارجی باشد.

البته اگر فمینست‌های عشق جرج سورس باید سالها صبر کنند تا دعوت‌نامه باقی قضایا برسد. ما می‌توانیم از برادرانمان بخواهیم که یک ماهه ویزای شینگن لندن و آمستردام یا واشینگتن و فلوریدا را با پست DHL به درب منزل این عزیزان بفرستند تا فمینیست‌های بالاتر از چهاراه پارک‌وی مجبور نباشند در چهاراه ولیعصر و میدان هفت‌تیر خودشان را در مقابل آماج باتوم و شوکر قرار دهند و شب را هم روی پتوهای نمور ۲۰۹ سر کنند.

الان یکی از برادران از داخل سنگر پیشنهاد جالبی داد. اگر دخترهای شیتان فیتانی تمایل داشته باشند ما حاضریم یک بوینگ ۷۴۷ فِرست‌کلاس به مقصد پاریس برایشان دربست بگیریم که به صورت گله‌ای همه با هم سوار شوند و خیال خودشان را از بابت حقوق بشر و حقوق زنان راحت کنند. تا اینقدر مجبور نباشند احضاریه‌ها و احکام دادستانی انقلاب و عمومی تهران را به زبان‌های هلندی، آلمانی و انگلیسی ترجمه کنند.

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 22:48    | 

شاهد از بچه‌ها تیم ملی ما را به بازی وطن کشیده است. بدون هیچ گونه حرف اضافه بازی می‌کنیم:

من تهران خودمان را دوست دارم، هر چه که می‌خواهد باشد، باشد. من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا می‌کند. آن آفتاب لَخت ‌کننده و آن غروب‌های سنگین و آن کوچه‌های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم.


ساندویچ بابک، جنب مجموعه فرهنگی تهران در جاده قدیم شمیران، عکس از: امیر
شهریور ۱۳۸۶

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:26    | 

ضدقهرمان چه واژه پر ابهت و متناقضی است. اساسن ضدقهرمان همان طور که از نامش پیداست شخصیتی منفی است. ولی در ذات خود وجهی از قهرمان را دارد. شخصی که در فرایند همذا‌ت‌پنداری و همانندسازی (identification) سینمایی، تماشاگر نسبت به او احساس خوبی دارد. ضدقهرمان معادل دو واژه با معناهای متفاوت است: Antagonist و Antihero. آنتاگونیست همان آدم خبیث فیلم‌هاست. که تماشاگر از او بیزار است.ولی Antihero با رعایت اصول اخلاقی احساس همدلی مخاطب را بر می‌انگیزد.

ضدقهرمان اشتباه می‌کند. ولی پای اشتباهش می‌ایستد. درگیر می‌شود. ولی از خطر کردن نمی‌هراسد. شکست می‌خورد. ولی هنوز جذاب (Charismatic) است. شبیهه بقیه نیست. اما همیشه صداقت دارد. عصیانگر است. به همین دلیل شخصیت‌های اصلی سامورایی، کازابلانکا، صورت زخمی، پدرخوانده، پروفشنال، راننده تاکسی، بانی و کلاید، گاو خشمگین، گوست داگ، شورش در شهر، خوب و بد و زشت، این گروه خشن و... نمونه‌های کلاسیک ضدقهرمان‌ هستند. بین خودمان باشد ضدقهرمان هیچ وقت با مرگ طبیعی نمی‌میرد.

در سینمای ایران بیشترین ضدقهرمان‌ها به سینمای استاد کیمیایی تعلق دارد. از قیصر، رضا موتوری گرفته تا داش آکل، سید گوزنها، گروهبان، رضای ردپای گرگ، سلطان، نقره سربازهای جمعه،  امیرعلی اعتراض، محسن حکم. 

یادتان هست دون کورلئونه به مایکل چه نصیحتی کرد؟ پدرخوانده پسرش را از دو کار برحذر داشت: تجارت مواد مخدر و تجارت زن.

 

لینک:

:: مردی به آلت تناسلی نیست ته ته این دنیا فقط معرفتِ که می‌ماند. بچه پنت‌هاوس خیابان آصف زعفرانیه باشی یا در یک آلونک توی پاکدشت وارمین زندگی کنی. زیاد فرقی نمی‌کند. مهم معرفت است که باید داشته باشی.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:3    | 

در دوران هشت ساله صدارت آقای هاشمی حدود هشتاد تن به وسیله محفل اطلاعاتی و علل سیاسی به قتل رسیده‌اند. که معروفترین آنها قتل سعیدی‌سیرجانی، مهندس برازنده، میرعلایی، تفظلی و... بوده‌اند.

صبح امروز ۲۹ / ۱۰ / ۱۳۷۸

آقای هاشمی باید به صراحت و به طور علنی از کلیه شهروندان به دلیل قتل های زنجیره‌ای محفل نشینان در دوران ریاست جمهوری اش عذرخواهی کند.

 آفتاب امروز ۴ /۱۲ / ۱۳۷۸

پرونده قتل سیامک سنجری و فاطمه قائم‌مقامی را دنبال کنید تا به شاه کلید برسید. پرونده قتل پیروز دوانی را دنبال کنید تا عالیجناب خاکستری را مشاهده کنید.

آریا ۱۴ / ۹ / ۱۳۸۷

هاشمی رفسنجانی نماد تحقیر روشنفکران، مطبوعات و دانشجویان بود. او آنها را نادیده می‌گرفت و اهمیتی به نظر آنها نمی داد.

 صبح امروز ۲ / ۱۲ / ۱۳۷۸

هنوز نقد هاشمی را شروع نکردیم.

آفتاب امروز ۴ / ۱۲ / ۱۳۷۸

زبان هاشمی نه تنها اهانت آمیز است بلکه متضمن تهدید ناقدان و مخالفان است.

 عصر آزادگان ۹ / ۱۱ / ۱۳۷۸

هاشمی رفسنجانی طی دهه گذشته چهره کاملا تاریکی از وضعییت اقتصادی دهه اول نقلاب به تصویر کشیده است.

فتح ۶ / ۱۱ / ۱۳۷۸

هاشمی با دوپینگ به مجلس راه یابد یا نیابد، ریس مجلس شود یا نشود، مردم به او و سیستهایش رای منفی داده‌اند و او را نماد عصر سپری‌شده تاریکخانه‌ای می‌دانند.

آفتاب امروز ۴ / 12 / 1378

آیا مجازات یک نامه سرگشاده انتقادی به هاشمی رفسنجانی شش ماه سلول انفرادی و اقرارنویسی به سبک برادر حسین است؟

صبح امروز 29 / 10 / 1378

 

گذشت آن روزها که اصلاح‌طلبان اکبر هاشمی رفسنجانی را عالیجناب سرخ پوش می‌نامیدند. الان دیگر همه برای خودشان یک پا عالیجناب شده‌اند. آنقدر که کاسه لیسانه در مدح رفسنجانی، مصدق را دیکتاتور می‌نامند.

روزنامه صبح امروز به تاریخ ۲۹ / ۱۰ / ۱۳۷۸ مقاله‌ای چاپ کرد با عنوان عالیجناب سرخ‌پوش که در آن بیشترین حمله‌ی رسانه‌ای اصلاح‌طلبان تا آن روز به هاشمی رفسنجانی شده بود:

- دوران هشت ساله ریاست جمهوری آقای هاشمی تمزیترین دوران وزارت اطلاعات نبود. - آقای هاشمی موافق ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر بود. - آقای هاشمی می‌دانست که ۲۳ تن از چهره‌های ملی مذهبی به دلیل نوشتن نامه به ایشان بازداشت شده‌اند.

- علی فلاحیان از سوی آقای هاشمی به وزارت اطلاعت برگزیده شد و هاشمی بر خلاف نظر ناصحان از وزارت اطلاعات دفاع کرد. - آقای هاشمی جنایت باند سعید امامی در دوره هشت ساله ریاست جمهوری‌شان را بی‌انضباتی اداری نامید. - و...

یادمان نمی‌رود بامداد روز ۲۰ / ۱۱ / ۱۳۷۸ که روزنامه‌های زنجیره‌ای اصلاح‌طلبان، صبح امروز، مشارکت، عصر آزادگان، فتح و آفتاب امروز همه با هم یک تیتر مشترک داشتند: دعوت از هاشمی رفسنجانی برای مناظره (ماجرای قتل ف - ف)

و روز ۷ / ۱۲ / ۱۳۷۸ که قرار بود صبح امروز با لحنی تمسخرآمیز تیتر بزند: «چند روز صبر کنید، حاج آقا می‌یاد بالا.» و در ادامه با لحنی زننده بنویسد: شاید حاج آقا بتواند با دوپینگ تقلب راست بالا بیاید.

در تاریخ ۲۳ / ۱۱ / ۱۳۷۸ وقتی روزنامه فتح نوشت: تسلط آنان (باند هاشمی رفسنجانی) بر مجلس به معنای حذف شعار توسعه سیاسی و در نوردیدن تومار دولت خاتمی خواهد بود. در آن صورت نه تنها روشنفکران و نخبگان از خشونت آنها در امان نخواهد بود. بلکه نهادهایی مانند مطبوعات که حضور مردم را برای تعیین سرنوشتشان تضمین می‌کند به مسلخ فرستاده خواهد شد. چه کسی فکر می‌کرد که اصلاح‌طلبان  هشت سال بعد در مدح و ثنای هاشمی رفسنجانی به تاریخ ۱۷ / ۶ / ۱۳۸۶ از این کلمات استفاده کنند:

با انتخاب هاشمی بر مجلس خبرگان يك خطر از بيخ گوش ايران گذشت. حضور آقای هاشمی در یکی از مهمترين نهادهای سياسی‌مذهبی كشور، سپری در برابر تندبادهای سياسی است.  پيروزی ايشان به نظر من پيروزی جريان عظيمی در كشور است كه به عادی‌سازی (نه بحران سازی) امور می‌انديشند. انتخاب اخير آقای هاشمی حكايت از يك اخلاق نيكوی ايشان دارد. و اين درس خوبی است كه ايشان به همه شخصيت‌های مذهبی سياسی كشور می‌دهند.

آقای هاشمی یک شخصيت واقع‌گرای سياسی است. جالب اين بود كه در آن جلسه كوچكترين ترسی در چهره آقای هاشمی ديده نمی‌شد و ايشان با آرامش مديريت خود را انجام می‌داد. می‌خواهم بگويم همين آقايونی كه شخصيت‌های پخته و عاقل كشور را به ترسو بودن متهم می‌كنند. در پايان پيروزی آقای هاشمی را به همه ايرانيانی كه به «عادی‌سازی» امور و توسعه پايدار و پيشرونده آن فكر می‌كنند، تبريک می‌گويم.

خانم مسیح علی‌نژاد الان در کجای اروپا هستند که به ما بگویند اینها اگر پوپولیسم نیست پس چیست؟ آن روزها هاشمی به کاردینال ریشلیو تشبیهه می‌شد و متهم بود به دست داشتن در قتل‌های زنجیره‌ای و همکاری با پدر ژوزف در خصوص از میان برداشتن روشنفکران و دگراندیشان کشور، تا از حضور او در مجلس ششم جلوگیری شود. ولی الان ماکیاولی‌بازان و پوپولیسم‌کاران دوم‌خردادی، هاشمی رفسنجانی را پخته و عاقل می‌نامند که به عادی‌سازی (نه بحران سازی) امور می‌انديشند.

آری برادر. آن روزها نان در کوبیدن هاشمی بود. و امروز در مدح و ثنای او. آن روزها صبح امروز و آفتاب امروز برعلیه رفسنجانی مطلب می‌زدند و حالا سایت امروز و شهروند امروز ساز او را کوک می‌کنند. هاشمی دیروز باعث و بانی همه فجایع کشور شناخته می‌شد و امروز یک شخصيت واقع‌گرای سياسی است.

حالا می‌فهمم آنها که دیروز از خط امام شروع کردند و از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند چرا امروز روی دیوار همان سفارت‌خانه نشسته‌اند و دارند مک‌دونالد را با کوکاکولا فرو می‌دهند.

| لينک ثابت |  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 1:40    | 

واقعییت این است که تا به حال در عمرم لیلی نیکونظر را ندیده‌ام. اصلن. حتی برای یک لحظه. (-B


 

| لينک ثابت |  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:33   

ببين!
من از همه ماجرا خبر دارم
از آن خيانت بی‌ادعا خبر دارم
بدون حرف برو ، واژه‌ها خطرناكند
تمام رخت و لباست درون آن ساک‌اند
بدون حرف برو آن كليد را بگذار
بدون حرف، رجز، تسليت به من، كفتار!

ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
دروغ پشت دروغ، به خدا خبر دارم
ببين تمام تنم مثل بيد می‌لرزد
لبم كه اسم تو را سر بريد می‌لرزد
حوالی نفسم انتقام زندانی‌ست
و حكم تبرئه‌اش یک هوای طوفانی‌ست

ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
از آن دروغ به شب مبتلا خبر دارم
چرا دروغ به من؟! من كه عاشقت بودم
حريص دفتر ثبت دقايقت بودم

اگر كه ثانيه يخ بسته بود می‌گفتی
به درز فاجعه نخ بسته بود می‌گفتی
منی كه لهجه افكار صامتت بودم
برای حرف زدن پای ثابتت بودم

بدون حرف برو آن كليد را بگذار
بدون حرف، رجز، تسليت به من، كفتار!
بدون حرف برو، بحث ما خود آزاری‌ست
تمام شد به خدا ، اين غرور كفتاری‌ست

ببين، من از همه ماجرا خبر دارم
از آن خيانت بی‌ادعا خبر دارم
چرا دروغ به من؟! من كه عاشقت بودم
حريص دفتر ثبت دقايقت بودم
منی كه لهجه افكار صامتت بودم
برای حرف زدن پای ثابتت بودم

بدون حرف برو واژه‌ها خطرناكند
پر از دروغ و سرابند و گاه غمناكند

اندیشه فولادوند

 

پانوشت:

عاشق آن قسمتی هستم که اندیشه می‌گوید: حوالی نفسم انتقام زندانی‌ست و حكم تبرئه‌اش یک هوای طوفانی‌ست. و آنجایی که زمزمه می‌کند: بحث ما خود آزاری‌ست. اندیشه از پنهان‌ترین زوایای روح آدمی سخن می‌گوید. می‌بخشید که هیچ وقت گردباد درک نکردید. چون بحث ما خود آزاری‌ست.

| لينک ثابت |  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 1:51   

یک عدد آی‌پاد نانو، ۲ گیگ، رنگ مشکی، درحد آکبند، اکازیون، متعلق به حمیدرضا گردبادی به فروش می‌رسد. قیمت: ۱۵۰ هزار تومان

 

 

 

 راستی این دویستمین پست گردباد است ((=

 

 

 

 

 

| لينک ثابت |  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:46    | 

فمینیست‌های جهان‌خوارآری اینچنین است برادر. حقوق بشر و حقوق زنان برای حامیان هیفوس پله‌ی ترقی است. که با آن راه دور خیابان فرشته تا زوئله هلند را با سرعت نور طی ‌کنند. و گرنه اینها خواب شاه‌عبدالعظیم را هم نمی‌توانستند ببینند. چه برسد به اروپا. البته هنوز راه آمستردام تا فلوریدا باقی است.

برادر جان، داف‌های فمینیست خیابان فرشته از صدقه سری سیاه نمایی و کمک به پروپاگاندای ضد ایرانی توانستند قضای سفر هند را در هلند ادا کنند.

اینجاست که شعارهای خوش رنگ و لعاب حقوق بشر و حقوف زنان دخترهای بالاتر از پارک وی رنگ می‌بازد. و بدا به حال ملتی که وجدان‌های بیدار جامعه‌اش اینها باشند. 

ولی آنها که در رویای سوتین و بیکنی برای هیفوس هورا می‌کشیدند بالاخره به آرزویشان رسیدند. حالا خوب است که در تابستان به اتوپیای خویش قدم گذاشتند و می‌توانند طعم آفتاب را بر بدنهایشان حس کنند.

آخ. که توی این هزاره سوم وطن چه واژه غریبی است. شرف و ناموس و خاک و ملت و میهن. وطن‌فروشی چه مزه‌ای می‌دهد؟ خوشمزه است؟ آن را با چی فرو می‌دهی؟ جک دانیلز یا نمیروف؟ شاید هم اسمیرنوف؟ دیدی برادر حامیان هیفوس و اینتر کورس سر از هلند در آوردند. از زمانی که اطلاعات بهشان گیر داد تا وقتی که رفتند بیشتر از هفت ماه هم طول نکشید.   

آری برادر، فقط من و تو ماندیم که ماندیم. نکند جا بزنی. نکند صورت‌های برنزه شده دلت را بفریبد. نکند برای به آغوش کشیدنشان از ما بگذری. بین خودمان باشد ما اینها را به تو می‌گوییم که خودمان یادمان نرود. تو تمام آبروی ما هستی. برادر وسط این همه در و داف، سینه‌های لیمویی، بند سوتین‌ها، رنگ بیکنی‌ها، ویاگرا و ضدبارداری‌ها ما به عشق تو در سنگر ماندیم. این همان سنگری است که بزرگترین اسطوره‌هایمان در آن دو عالم را به یک نظر باختند. و آن هم چه باختنی. کاش ما هم مثل آنها ببازیم.

 

لینک:

:: خوراک وطن فروشی با سس حماقت (گردباد) وقتی پتوی مخملی سروس هست دیگر احتیاجی به سروش نیست. حامیان اینترکورس با اسانس جی اسپات از سینه‌چاکان شریعتی چه می‌فهمند؟ تو برایم بگو که هوراکشان مک‌دونالد، کوکاکولا و آزادی جنسی از غرب‌زدگی چه درکی دارند؟ برادر جان دیگر سخن از سارتر، فوکو، پوپر، دریدا، رهبران فکری و معنوی و خدایگان پست‌مدرن و دی‌کانستراکسیون بیهوده است.

| لينک ثابت |  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 3:21    | 

یک پست نوشته بودم  راجع به هیجان ولی وقتی آمدم کپی و پیست کنم آن مطلب در وبلاگ با صحنه عجیبی روبرو شدم. به جای اینکه مطلب پیست شود کلمه‌ای به نام hello با یک علامت تعجب در جلوش پیست می‌شد. توی هر میحطی این کار کردم فقط اون کلمه مزخرف پیست می‌شد.
 
داشتم از روی مطلب هیجان که نوشته بودم نت بر می‌داشتم تا دوباره آن را در وبلاگ تایپ کنم که یکهوع برق رفت، به اندازه چند ثانیه. بعد دوباره برق اومد. ای‌ول فقط هیجان برق کم بود که آن هم به مطلبم اضافه شد ولی این هیجان کل مطلب از بین برد.
 
نوشته‌ام راجع به این بود که تاریخ ششصد هزار ساله ایران تا به حال این قدر هیجان‌انگیز نبوده ولی آگاهان معتقدن تاریخ ایران همیشه به همین اندازه هیجان‌انگیز بوده است. ایرانی‌ها اگر در زندگی‌شان هیجان نداشته باشند دپ می‌شوند.
 
به همین دلیل است که ایرانی‌ها عاشق هیجان، تنوع، تهوع، سیرک، باغ‌وحش، فانفار، شهربازی، رودخونه‌وحشی، تونل‌وحشت، دانشگاه‌سیاسی، استادیو‌م‌آزادی، جایگاه‌شورشی‌ها، تیغ، چاقو، کیمیایی، پنجه‌بکس، قتل، جنایت، مرگ، خودکشی، صادق هدایت، کافکا، کامو، سارتر، نیچه، حسین‌درخشان، دریدا، مارکس، لوتر، گاندی.
 
مسیح، چه‌گوارا، تفنگ، زیتون، خون، امام‌حسین، اوریانا فالاچی، سیمون دوبوآر، آلترناتیو، توتالیتر، آنارشی، آوانگارد، ناسیونالیسم، لیبرالیسم، پیشرفت، اسلام‌گرایی، مذهب، پس‌رفت، خرافه، رمل، اسطرلاب، افیون، جیمز دین، هیچکاک، جان فورد، هاوارد هاکس، سرجیو لئونه، دی‌پالما، آپوکالپس‌ن‌آ‌و، کاپولا، پدرخوانده، مارلون براندو، سام پکین‌پا، الیور استون، تارانتینو، لینچ، جارموش، ژان‌پیر ملویل، سامورایی‌‌‌، فیلم‌نوآر، زمین خیس، تاریکی، سکوت، فریاد، شورش، طغیان، انقلاب و... هستند.
| لينک ثابت |  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:38    | 

ما داشتیم حرف‌هایمان را
برای آب زمزمه می‌کردیم
تقصیر ما نبود
که تو عاشق صدای ما شدی؛ شاپری.
 
علیرضا محمدی
| لينک ثابت |  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:45   


یک فاحشه قد بلند با موهای بلوند و صورتی اغواگر. که غیر از رابطه برقرار کردن با مردها برای خوابیدن خیلی خوب بلد است که سیگار دود کند و پشت چشمانش را جوری نازک کند تا چشم‌هایش خمار به نظر برسد.
 
به خاطره پرداخت بدهی پسری که دوستش دارد و می‌خواهد نجاتش دهد، همه‌ی مردهای پولدار شهر را به آغوش می کشد تا بتواند در هر تریپ ۱۰۰۰ یورو به دوست پسرش کمک کند.
 
نکته‌ی بامزه اینجاست که این فاحشه با همه می‌خوابد به غیر از پسر مورد علاقه‌اش. یاد مسیح و مریم مجدلیه به خیر.
 
مریم با تمام بازرگان‌ها و پولدارهایی که از شهرهای دور برای خوابیدن با او می‌آمدند در رختخواب حاضر شد. ولی با تنها کسی که نخوابید مسیح بود. و چه رازی در این نخوابیدن نهفته است؟
 
آنجل - آ دهمین فیلم از کارگردان پروفشنال و نیکیتا است. لوک بسون این پسر پاریسی سینمای جهان با آخرین فیلمش که پیشترها بارها و باها تاکید کرده بود که بیش از ده فیلم نمی‌سازد دست روی نقطه حساسی گذاشته است.
 
همه چيز سياه و سفيد و خاکستری است. پاريس زيبا نيست. بسون روی ديگر عروس شهرهای جهان را به تصوير می‌کشد. و چه تصویر کوبنده‌ای را نشانم می‌دهد. سردی صحنه و روابط آزارمان می‌دهد. آنقدر که بارها سعی می‌کنید از خیر دیدن آخرین فیلم لوک بگذرید. ولی شما را گریزی نیست.
 
یک دختر برای نجات یک پسر به تن فروشی روی آورده. يک دختر بلوند، قدبلند و به غايت زيبا - با نام آنجل - آ (فرشته) که بعد هم معلوم می‌شود واقعن فرشته‌ای از جانب خداست - رنگ جهان را عوض می‌کند.
 
صحنه‌هایی که آنجل - آ در دیسکو شروع می‌کند مخ مردهای پولدار را زدن تا از هر کدامشان هزار یورو برای خوابیدن بگیرد فراموش نشدنی هستند. فیلم‌برداری سیاه و سفید فیلم در این صحنه‌ها که باید پر از رنگ و شور و گرما باشد. خیلی کمک می‌کند تا پوچی روابط به چشم بیاید. و زنده بودن هميشگی پاريس، اين جا رنگ می‌بازد.
 
جایی که آندره دارد توی سرویس بهداشتی دیسکو می‌گردد تا آنجل - آ که با یک پسر پولدار به یکی از اتاق‌ها رفته است پیدا کند. و در اول فقط صدای تلمبه زدن را می‌شنود و بعد با صدای بلند از آنجل - آ می‌خواهد که به این کار پایان دهد چون حاضر نیست این پول قبول کند.
 
ولی هم آنجل - آ و همان پسر پولدار از آندره می‌خواهند که برود دم در دیسکو منتظر باشند تا کارشان تمام شود. تحقیر آدمی به خوبی نمایان است. البته این واقعییت است و حقیقت چیز دیگری است. یا صحنه‌هایی که آنجل - آ بعد از پایان هر تریپ با مردهای پولدار که از توالت خارج می‌شود سرمست از موفقییتی که کسب کرده هدبنگ می‌زند و دستش را در هوا به نشانه پیروزی تکان می‌دهد.
 

آنجل - آ فاحشه‌ای که فرشته بود. جدیدترین فیلم لوک بسون
 
لوک بسون لعنتی قبلن یاغی بودنش را به ما ثابت کرده بود. با ژان رنو و ناتالی پورتمن و آن گلدان معروف فیلم پروفشنال. لوک در این آخرین فیلمش پايان جهان شخصيت‌اش را به وضوح رو در روی ما قرار می‌دهد. دوست داريم بسون دوربين‌اش را بچرخاند و کمی آن طرف‌تر، جهان پر از رنگ و نور خيابان سنت دنی را نشانمان دهد، اما لوک روی ديگر سکه را می‌بيند. جهان تلخی که با ما – اما گاه دور از چشم ما- در لايه های زيرين شهر جريان دارد و نفس می‌کشد.
 
بسون فقط به همین نشان دادن عریان واقعییت قانع نیست. بلکه از ورای خشونت عریان خودفروشی دختر قد بلند و موبلوند به لطافت و حقیقتی شاعرانه دست می‌یابد. به قول رند شیراز: 
 
بر بساط نکته‌دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش 
 
 
| لينک ثابت |  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:14    | 

یلدا: عطش تو با من سیراب نمی‌شه.
فراست: این رسم کجاست که آب را از جگر سوخته دریغ کنند؟
یلدا: چیزی که تو دنبالشی فراست، باید بری اطراف جردن و میدون ونک. اونجا تا دلت بخواد جگر ریخته، مرهم جگر سوخته!
 
احمدرضا معتمدی
| لينک ثابت |  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 2:13   

تقصير من نبود اگر
ستاره زنده تنم
در حادثه نزدیکی تنت
به دمای انجماد نزدیک شد.
 
ن ل
| لينک ثابت |  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 13:27   

به نیروانا رسیده را دیگر معیاری نیست. حتی نمی‌توان او را شناخت. هنگامی که نمودها به آخر رسند و درون تهی آنها آشکار شود، زبان در کام نمی‌گردد و همه چیز خبر از آن می‌دهد که خاموشی پیدایش‌ها فرا رسیده‌ است.
 
مفهوم نیروانا را باید در عبور از ساتا (satta) به معنای شخصیت و آتمان (atman) به معنی خویشتن و سپس  رسیدن به تاتاگاتا (tathagata) به معنای وجود کامل و مقدس جست. بودا در حالت نیروانا، خویشتن و تمام هستی را همچون فرایندی وسیع و نهر همیشه جاری "شدن‌ها" و "انهدام‌ها " یافت در درون این جریان پیوسته در حرکت و تداخل دایمی انرژی‌ها در یکدیگر.
 
نیروانا مرحله پایانی سلوک آیین بودا در راه رسیدن به اشراق کامل و آگاهی و آرامش مطلق است. نیروانا حالتی است که در آن آدمی از جهل، رنج، شهوت، خشم، خواهش، تمنا، وابستگی‌ها، کاملن تهی شده و به فرزانگی کامل دست می‌یابد.
 
نیروانا آخرین مرحله طریقت بودا و مقصد سلوک بودایی است. نیروانا یعنی آزادی از سلسله علل رنج‌ها و پیدایش‌ها و فرو نشاندن مطلق عطش تمایلات. نیروانا یعنی زوال مطلق جهل و روشنی مطلق روح، نیروانا ساحل ممتاز و کمال است که بر اثر انجام سلوک و طریق هشت گانه بودایی تحقق می‌پذیرد.
 
بودا به این حقیقت پی‌برد که "خود" در حقیقت چیزی نیست جز ترکیبی از رشته هایی از کنش‌ها و واکنش‌های ذهن که از مرکزیت ثابت و ذات برخوردار نیست. این حقیقت حسی عمیق و استوار به بودا بخشید که او را از تمام وسوسه های "من" که به وسیله‌ی جهل و طمع و بیزاری برانگیخته می‌شود رهایی بخشد.
 
روشنگری بودا پس از رسیدن به نیروانا و پس از اینکه دریافت از بند وابستگی و خواهندگی آزاد شده در این کلام بسیار با اهمیت او که تفاسیر سترگی بر آن شده متجلی است: بیهوده بود که سازنده ی خانه‌ام را در زندگی‌های بی‌شمار جستجو می‌کردم و موفق به یافتنش نمی‌شدم. چه سخت است تحمل زندگی‌های متوالی. لیکن اکنون ترا می‌بینم، آه ای سازنده‌ی "من." و دیگر هرگز از این پس به بنای خانه نخواهم پرداخت. زیرا که الوارهای آن را در هم کوفته‌ام. تیرهای سقف را به دو نیم کرده‌ام. و خواهندگی‌ها را در هم شکسته‌ام. از این روست که ذهنم (در اشراق کامل) آزادانه در طیران است.
 
برای نوع بشر ، یافتن قانون علیت و پیوستگی علل و معلولات کاری دشوار است. بسیار دشوار است که انسان به آرامش و جدایی از تمام تصورات و صور و به رهایی از بندهای تمام موجودات خاکی و به عالمی که در آن هر علاقه و خواستی نابود شده و هر میلی از بین رفته است و عاقبت به پایان کار و نیروانا واصل شود.
 
آن کس که به مقام خردمندی رسیده است از میان شعله ها و شراره های تولد و مرگ و رنج نجات یافته و به سرمنزل خاموشی و نیروانا و آرامش ابدی واصل می‌شود. سلسله‌ی افکار و احساسات نزد یک فرد معمولی این پندار را در او بیدار می‌کند که حقیقت وجود خود را میان افکار و احساسات و پنداره‌های خود بیابد اما چشم بینای خردمند در آن افکار و پندارها جز بازی و رفت آمد اشباحی که به خویشتن او ربطی ندارند حقیقتی نمی‌بیند .
 
کسی که ذهن خود را کاملن به چنگ آورد. کسی که زمام اراده‌ی خود را در کف گیرد. کسی که کاملن از آز، خشم و شهوت رها شود. کسی که پس از سلوک بودایی به درجه خردمندی و معرفت درون انگارانه‌ی کامل برسد. او به نیروانا رسیده است.
| لينک ثابت |  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:1    | 

مرگ هم در مقابل ما کم می‌آورد
عزراییل هم حتی

طبقه‌ی اول بیمارستان لقمان. بخش خودکشی. جایی غریبی است. فضایی وهم‌آلود و اساطیری. پر از جادو و انرژی‌هایی ماورای‌طبیعی. همچون ساکنان غیر مقیمش: غیر طبیعی. امشب ۳۵ دختر و پسر بدون هماهنگی قبلی سر از طبقه‌ی اول بیمارستان لقمان در می‌آورند. (شاید تنها بخش بیمارستانی در تهران باشد که دختر و پسر در یک مکان واحد و بدون هیچ‌گونه مانعی با هم و در کنار هم بستری هستند)  

همه‌ی این سی و پنج‌نفر بدون استثنا به دلیل خوردن قرص‌های آرامش‌بخش یا همان مُسَکِن با دزهای مختلف سر از طبقه‌ی اول در آورده‌اند. کسی میان آنها نبود که سَم خورده باشد. دختری با خوردن ۱۷۰ عدد کدیین رکورددار بالاترین بلعیدن قرص بود. و مردی زن‌دار که با خوردن ۱۰عدد قرص مختلف کمترین مصرف را در بین بچه‌ها داشت.

میانگین خوردن قرص میان عدد ۴۰ و ۵۰ در نوسان بود. همه‌‌ی این بچه‌ها خود یک پا دکتر داروساز بودند. آشنایی بسیار زیاد دخترها و پسرها از داروها، دکترها و پرستارها را گیج کرده بود. فکرش را هم نمی‌کردند این بچه‌ها با این سن‌ و بدون اینکه دانشجوی رشته‌ی داروسازی باشند بتوانند این گونه داروها را از هم تمیز بدهند.

تجزیه و تحلیل کردن قرص‌ها و قدرت تخریبی‌شان دیگر دود از سر آنها بلند می‌کرد. وقتی کسی از راه می‌رسد بدون برو و برگرد اول باید شربت پرمگنات را لاجرعه سر کشد. بعد هم بسته به نوع چیزی که بلعید باشد پادزهرش تجویز می‌شود. اگر همان ۴۰ و ۵۰ قرص را خورده باشد سه سرم شستشو دریافت می‌کند و همین جور سرم‌ها بسته به تعداد و نوع مصرفی که کرده باشد فرق می‌کند.

سطل‌هایی که دور تا دور تخت‌ها و تشک‌هایی که کف زمین است و از همه‌شان بوی تند و محو استفراغ به مشام می‌رسد. آنقدر بالا می‌آوردند تا دیگر فقط صفرا از دهانشان خارج ‌شود. مایعی لزج بدبو. که آخرین چیزی است که در انتها از معده خارج می‌شود. اینجاست که طرف حالش رو به بهبود می‌رود. آنقدر بالا می‌آورد تا انتهای ذره‌ی آرامش‌بخش هم از تنش خارج شود.

بعد از این راه رفتن‌های گیج و ویج، کعوج و معوج در راهروی بخش طبقه‌ی اول خود یکی از خلسه‌وارترین لحظه‌هاست. تا ساعات‌ها این نشئه‌گی به دلیل بالا بودن مصرف در بدن باقی می‌ماند. این تلو تلو خوردن‌ها. کشیده شدن پاها به روی زمین. به در و دیوار خوردن‌ها. نگاه‌های سراسر مشکوک همراهان دیگر بستری‌شدگان. نورهای سفید لایت سقف. سایه‌ها. صداهایی که فقط به گوش آنهایی می‌رسد که پیراهن تن‌شان آبی است.

لباس کسانی که خودکشی می‌کنند آنجا آبی است. دخترها روسری سرشان هم آبی است. آنجا هم آنها یک تکه بیشتر از پسرها لباس دارند. غیر از پیراهن و شلوار. این رنگ آبی آنجا یک رنگ خاص و بازسازی کننده است. جنس این آبی یک چیز دیگر است. همه‌ی اینها در کنار هم خلسه‌ای غریب و دلنواز را تولید می‌کند. تجربه‌ای بکر و دست‌نیافتنی.

| لينک ثابت |  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 2:45    | 

دست تو حرمت جهان است
ای زخمی تو بگو
چند نفر را می‌شناسی
که معنای باند دور مچ را بدانند؟
چند نفر فقط چند نفر
دردِ تیغ و رگ را می‌فهمند؟
بوسیدن دست زخمی‌ تو
عاشقانه‌ترین لحظه‌ی تاریخ است
آن باند دور مچ
که از زخمگاه تیغ و رگ محافظت می‌کند
شرافت روزهای بی‌شرف است
و آن زخم
پناهگاه امن جهان
 
 
 
 
 
 
 
 
| لينک ثابت |  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:2