تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

حالِ من بدجوری دگرگون شده. هر سال همین است. هر وقت مرداد از راه می‌رسد حال من هم تغییر می‌کند. این روزها پرتاب می‌شوم به ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ۲۸ مرداد ۱۳۵۷. راستش بخواهید مرداد، ... ای داد. ای ‌بی‌داد. داد از این بی‌داد. مرداد برای من عکس‌های سیاه و سفید قدیمی کنج پستو خانه متروک است. همان خانه‌ با آجر بهمنی ته کوچه بن‌بست، همان که حوضش دیگر آب ندارد، باغش سالهاست خشک شده و مادر بزرگ تفنگ برنو پدر بزرگ را همین جا زیر خاک پنهان کرد.

مرداد برای من دکتر مصدق است، دکتر فاطمی است، کودتای نظامی است، اردشیر زاهدی است، شعبان بی‌مخ است، زیر زمین سفارت خانه انگلیس و دلارهای امریکا است، مرداد برای من اسلحه ژ-۳ است، ماشین گاردی‌ها است، قرآن امضا شده مصدق به شاه است که قول داد هیچ وقت حکومت شاهنشاهی را جمهوری اعلام نکند. برای همین بود وقتی دکتر فاطمی یار دبستانی‌اش تشویق به اعلام پایان حکومت شاهنشاهی و آغاز اولین جمهوری تاریخ ایران کرد مقاومت نمود.

مرداد برای من میدان بهارستان است. مردمی که صبح گفتند مرگ بر شاه و شب جاوید شاه. خیابان فخرآباد است. کوچه باغ است. عمارت امین‌الدوله است. داریوش فروهر است که توی میدان بهارستان با دار و دسته شعبان بی‌مخ‌ به هواداری از دکتر مصدق درگیر شد. مرداد برای من ۱۶ آذر همان سال است که 3 آذر اهورایی در پیش پای نیکسون رییس‌جمهور امریکا قربانی شدند.

مرداد برای من بوی جزغاله شدن اون همه آدم سر فیلم گوزنها تو سینما رکس آبادن است. دخترها و پسرهای آبادنی که دونفری رفته بودند سینما، گوزنها ببینند که یهو تاریخ شدند. برای همین است می‌نویسم مرداد که از راه می‌رسد حال من بدجوری دگرگون می‌شود، هر سال همین است. هر وقت مرداد از راه می‌رسد حال من هم تغییر می‌کند. هلاکِ مردادم. آری رفیق ما ملتِ ایران برگزیده هستیم و خدا به ما الطفات خاصی دارد، دلیلش این است.

تیتر این پست براساس یکی از نوشته‌های شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) است که در وبلاگش گاوخونی با عنوان دایره‌المعارف نوستالژی - تهران، جای قشنگیه؟ نوشته است. البته وارسیون گردبادی‌اش را اینجا می‌بینید. قبلن در پست صلات ظهر مرداد، هوای پخته منگ در گردباد به پست شیخ ما کودتا می‌شود، و تو سیگار می‌کشی که به سنهِ بیست و هشت مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت به رشته تحریر درآمده، لینک داده و درباره‌اش نوشته‌ام. واقعن حیف است در روز بیست و هشت مرداد ۱۳۸۸ آنرا نخوانیم.

به قول چارلی چاپلین: خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است. حالا پنجاه و شش سال بعد کودتای نظامی، وقتی کودتای انتخاباتی می‌کنند، هواپیماها یکی یکی می‌افتند٬ و آدم‌ها یکی یکی توی زندان کشته می‌شوند، آنها که زنده می‌مانند بهشان تجاوز می‌کنند، البته به یک سری قبل از اعدام تجاوز می‌کنند، دلتنگی‌ای هست که روز و شب باد می‌کند و بزرگ می‌شود، بغض می‌شود و توی گلویت گیر می‌کند، راه نفس کشیدنت را می‌بندد. واقعن استبداد چیست؟

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:15    | 

سالهای ۷۷ و ۷۸ بود، چپ مذهبی بعد از هشت سال در دوم خرداد هفتاد و شش به سرقدرت برگشته بود و اینبار بر طبل توسعه سیاسی می‌کوبید، دومین دلیل دعوای تاریخی‌شان هم با رفسنجانی بر سر همین بود که عالیجناب سرخپوش طرفدار توسعه اقتصادی بود و آنها دقیقن نقطه مقابل آن بودند. اولین دلیلشان هم بر سر ماجراهای سال ۶۷ و ۶۸ بود که در اواخرش منجر به کناره‌گیری و حذف چپ مذهبی از قدرت شد.

دلم برایتان بگوید اگر آن شب سرد زمستانی در اواسط دهه هفتاد که عباس امیرانتظام اولین و قدیمی ترین زندانی سیاسی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ ایران برای چند روز مرخصی آمده بود را خاطره‌تان باشد که با صدای امریکا مصاحبه کرد و از تجاوز به دختران باکره در زندان اوین گفت هیچ وقت نمی‌توانید لرزه‌ای که بر اندامتان افتاد را فراموش کنید. این‌ها را می‌نویسم تا بدانید ماجرای افشای تجاوز جنسی چیز تازه‌ای نیست.

فقط اینبار نامه افشاگرانه کروبی به رییس مجلس خبرگان و تشخیص مصلحت نظام در مورد تجاوز به دختران و پسران زندانی سیاسی فاجعه را در ابعاد وسیع‌تر منتشر کرده است. قبلن خواص از عمق فاجعه خبر داشتند و حالا تمامی اقشار مردم.

از بد حادثه آن ‌شب گوشم را چسبانده بودم به رادیو. عباس امیرانتظام از ماجرای تجاوز به دختر‌های زندانی ‌گفت. خوب من آنشب تا صبح نخوابیدم و به شكل باورنكردنی شب‌های بعد، بد می‌لرزيدم. همیشه به آن حرف‌ها فكر می‌كنم. همذات‌پنداری با دختر‌های 13-14 ساله‌ای که اعدام شدند. این ماجرا تمام ابعاد یک تراژدی را داراست.

تصور کنید دختر‌كوچولوهایی كه كار می‌فروختند، مادر ماکسیم ‌گورکی را خوانده بودند و چپ شده بودند و باكره بوده‌اند. صبح آن‌روزی كه مادر و پدرشان می‌بایست به كسی كه دیشب دامادشان شده، پول تیر تیرباران صبح دخترشان را بدهند را تصور كنید، شما می‌گوييد تا ابد این پرونده‌ها بسته می‌ماند؟

بعضی‌ها که دل در سرنگونی جمهوری اسلامی دارند الان بادی در غبغ‌شان می‌اندارند و می‌گویند: در زمان اعدام‌های سال ۶۷ امام خمینی در جریان بوده است. ولی خبری که من از آن روزهای خاکستری دهه شصت شنیدم با چیزی که آنها می‌گویند کاملن متفاوت است. خوب است شما هم آن چیزی که می‌دانم را بدانید. قضاوت با خودتان. البته سالها بعد تاریخ به درستی قضاوت خواهد کرد.

اگر بياد داشته باشيد، هنگام ترور اسدالله لاجوردی  درسال 1377 در بازار تهران زمزمه‌هايی در نشريات و محافل سياسی آن روزها از سوی جريان دوم خرداد و از جمله سعيد حجاريان و مجيد انصاری پيچيد که لاجوردی يکبار در آستانه بازداشت و غضب آيت الله خمينی قرار گرفته بود. همان زمان از سوی نيروهای خط امام سابق که آن روزها جماعت‌شان به دوم خردادی مشهور شده بودند ماجرايی در جلسات خصوصی و محافل بازگويی شد که البته با نگاهی دوباره به اسناد و اطلاعات موجود صداقت آن به يقين معلوم می‌شود که گوشه‌هايی از آن را با هم مرور می‌کنيم .

آيت ‌الله خمينی در خلال سالهای 1365 و 1366 دو حمله شديد قلبی را متحمل شده بود. دکتر فاضل و دکتر افشار و همچنين دکتر ناصر سيم فروش اطبای مخصوص ايشان هر گونه استرس و فشار و همچنين صحبت کردن طولانی را برای وی خطرناک توصيف کرده بودند. البته ايشان توان انجام آنرا هم نداشتند، شما کتاب صحيفه نور (مجموعه سخنرانی ها و پيامهای آيت‌ الله خمينی) را نگاه که بکنيد می‌بينيد که تمام سخنرانی‌های ايشان بعد از حمله توام مغزی و قلبی ايشان در نيمه 1366بيشتر از پنج تا ده دقيقه نبوده است.

بعد از اين اتفاق اکبر هاشمی رفسنجانی و سيد احمد خمينی هر دو در جماران در دفتر امام مانع از هرگونه ديدار و يا جلسه مستقيمی با وی می‌شدند و حتا نزديکترين اعضای دفتر نيز از جمله مجيد انصاری و يا آيت الله موسوی خوئينی‌ها برای ديدار با پیر جماران با مشکل مواجه بودند. سيد احمد و رفسنجانی با ايجاد آن سد اعلام می‌داشتند که کارتان را بگویید ما خلاصه شده‌اش را به امام می گویيم و نتيجه را به شما اعلام می‌کنيم. اينگونه بود که آیت الله خمينی عملن از بسياری از حواث آن روزها دور بود و يا اصلن اطلاعی نداشت و به واقع رهبر ايران در دو سال آخر عمر ایشان اين دو بودند.

در خلال قتل عامهای زندانيان که اوجش با ماجرای آيت الله منتظری توام شد، ری شهری نيز وارد گود  شد و مانع از انتقال هر گونه ارتباط منتظری با خمينی گشت و زمينه را هر سه نفری با حذف منتظری از حکومت آغاز کردند که البته موفق هم شدند که اينرا نيز در کتاب خاطرات آيت الله منتظری نيز به تفصيل و مستند می‌توانيم بخوانيد. در ايام قتل عامها و اعتراض آيت الله منتظری و همچنين تعدادی از نيروهای خط امامی همچون مجيد انصاری به عملکرد لاجوردی در زندان اوين که گاهن حتا در يک شبانه روز تعداد اعدام‌ها به صد تن می‌رسيد، مجيد انصاری مصمم می‌شود موضوع را به اطلاع امام خمينی برساند.

به جماران می‌رود که سيد احمد و رفسنجانی مانع ديدار می‌شوند و می‌گويند به امام اطلاع می‌دهيم (که البته از اين کار نيز عملن سر باز می‌زنند) تا اينکه نهايتن مجيد انصاری در نيمه‌های شب، هنگاميکه پیر جماران در ايوان منزل قصد خواندن نماز شب داشته از غفلت پاسداران اطراف وی استفاده کرده و موضوع را به اطلاع ایشان می‌رساند و می‌گويد همين امروز بيش از دويست نفر را لاجوردی در اوين اعدام کرده است.

آنهم به بدترين وجه ممکن و ماجرای کشتن يک زن را شرح می‌دهد که شيلنگ آب را به پشت وی فرو کرده و پس از ترکيدن روده‌هايش او کشته شده است. مجيد انصاری می‌گويد بعد از اين گفتگو امام خمينی سجاده نماز را جمع کرد و به انصاری می‌گويد قلم و کاغذ بياور. اين از نماز شب هم واجب‌تر است و فرمان تحقيق از زندان اوين و بازداشت لاجوردی و محاکمه وی را می‌نويسد.

انصاری (در اين دوران ریيس سازمان زندانها است) فردايش به اوين می‌رود و به فرمان پیر و مراد خود تحقيق از کميت و کيفيت اعدامها را آغاز می‌کند و حکم بازداشت لاجوردی را از سوی رهبر کبیر انقلاب به اطلاع وی می‌رساند. پس از اين ماجرا ری شهری، رفسنجانی، خ و محسن رفيقدوست به جماران می‌روند و سيد احمد و ری شهری، رفسنجانی و خ عمامه‌هايشان را بر می‌دارند و جلوی آیت الله خمينی می‌گذارند و می‌گويند با اين کار ديگر آبرويی برای ما و نظام نمی‌ماند و ما کنار می‌کشيم.

رفيقدوست (ریيس وقت کميته‌های انقلاب) اعلام می‌کند که اين کار شکاف بزرگی در جبهه‌ها ايجاد می‌کند و عملن نظام ساقط می‌شود و امام خمينی را مجاب می‌کنند از بازداشت لاجوردی و محاکمه وی صرفنظر کند و اعدامها را بسيار محدود می‌شمارند و حرف‌های انصاری و موسوی خوئينی‌ها و … را توطئه منتظری و باند سید مهدی هاشمی برای سرنگون کردن وی می‌خوانند.

با اين کار و البته اعتمادی که امام خمينی به آنها داشته مانع از هر گونه تماس نزديک طيف انصاری و ديگر نيروهای خط امامی با وی می‌شوند. حکم را پس می‌گيرند و البته هاشمی با ترفندهای ديگر نيز مانع از هرگونه اقدام افرادی مثل موسوی تبريزی و مجيد انصاری و موسوی خوئينی‌ها (دادستان وقت) در دستگاه قضائی و از جمله دادستانی و زندان اوين می‌شود .

اين روايت و ماجرا را بسياری از زبان آيت الله موسوی خوئينی‌ها و مجيد انصاری شنيده‌اند و حتا کوتاه شده‌اش را يکبار نشريه عصر ما ارگان سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در دوران اصلاحات هم منتشر کرده است.

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:47    | 

 
ایمان ما قلعه الموت در زمان حسن صباح است. هیچ بی‌ایمانی نمی‌تواند آنرا تسخیر کند. از هیچ فتنه‌ای خطرناكتر از زن و شراب بر امت خويش بیم ندارم. یعنی هنوز دختری پیدا می‌شود ساعت سه صبح زنگ بزند بگوید بیا بریم سر پل پیاده روی؟ اینکه یک دختر و پسر قرارشون دم دانشگاه تهران بگذارند خیلی انقلابی است ولی کجاست دخترش؟ دختری را سراغ دارید میان این همه اند کلاس و سان شاین، سان ست، سان بلوار، لاته، اسموتی حاضر باشد ساندیس از شما بگیرد؟
 
دختر تنهای فرمانیه با رنگ روغن، کنته، ذغال، مداد رنگی، آب رنگ، قلم فلزی و آب مرکب نقاشی می‌کشد. هم او که از ومپ‌های این دوره زمانه است در حوالی گردن بهم گفت: لب‌های من دو مار له‌اند و لورده‌ با بوی خون به سينه فرو می‌رود دمم. آلو ورا میوه محبوب این روزهای تابستانی تهران است برایم. هیچ شاه داف برای من لذت گل کوچک‌های دوران مدرسه را ندارد، وقتی خسته و کوفته توی چله تابستان، تشنه روی زمین ولو می‌شدیم.
 
دهه پنجاه سینما رکس، دهه شصت روحمان، دهه هفتاد سینما آزادی و دهه هشتاد سینما جمهوری در آتش سوختتند. در سرزمینی زندگی می‌کنیم که به جای دیدن مکان‌های خاطره انگیز که دیگر وجود ندارند باید به ذهنمان رجوع کنیم. بیا تا برایت بگویم با آتش گرفتن سینما آزادی تنهایی نسل فراموش شده چقدر طاعونی‌تر شد.
 
واقعن چه لذت نابی داشت دیدن فیلم‌های آندره وایدا، روبرت برسون در سینما عصر جدید و گریگوری کوزینتسف در سینما شهر قشنگ. یعنی یادمان می رود دیدن استریت استوری دیوید لینچ در سینما عصرجدید؟
 
آدم‌ها را می‌شود از آرشیو مجله‌هایشان شناخت، خیلی فرق بین کسانی که گردون آرشیو کردن با کسانی که چلچراغ آرشیو می‌کنند. برای سید گوزنها گوله خوردن اعتبار بود برای نسل‌های بعد از او هم. میدان انقلاب آیینه تمام نمای نسل من است، یک عالمه حرف دارد این تیکه از خاک ایران، سرنوشت ما آنجا رقم خورد و خواهد خورد.
 
در راستای تامین امنیت اجتماعی باید هر چه سریعتر خانه‌های دختران مجرد از ولنجک، محمودیه، زعفرانیه، فرشته، الهیه، جردن جمع شود. فوتبال گل کوچک‌ بعد از افطار. توی نیاوران یک قهوه خانه هست به صاحبش می‌گوییم: اوستا. دلم هوس حوالی کافه ماطاووس کرده. در دوران پارینه سنگی وبلاگستان، کافه توت فرنگی خاطرات زیادی از نئاندرتال‌های وبلاگنویس‌ دارد. کنار جاده قدیم شمیران ایستاده بودم. هوا هوای استادیوم آزادی است، جهنمی که بهشتی است بی‌نظیر.
 
آقا اجازه توپولف بعدی کی پرواز می‌کند؟ الان چند نفر در این دنیا وجود دارند که می‌دانند توپ مرواری در کجای تهران است؟ یادته اون روز که از طرف مدرسه دست جمعی رفتیم سینما تا شهر موشها را ببینیم؟ می‌خواهی برایت بگویم چی جوری جنگ تجربه کردم؟ وقتی سر کوچه تنها بودم و صدای آژیر قرمز، ضد هوایی و صدای انفجاربمب شنیدم.  دلم برای استادیوم آزادی جایگاه شورشی‌ها تنگ شده، دلم برای 30 تا 36، برای قلب، تکیه، لیان شامپو، قلعه عقاب‌ها یه ذره شده.
 
این تاکسی‌های نصفه شب دیدید؟ طرف توی خودش است، مسافر کرایه بدهد، ندهد، عین خیالش هم نیست. طرف توی خودش است، توی دنیای خودش. پسری که برای داف همراهش سیگار برگ 80 دلاری بخرد باید کله‌اش را گرفت کرد تو جوب تا کمی حالش جا بیاید. دختری را سراغ دارید که حاضر باشد روی جدول کنار خیابان بنشیند و خاکی باشد؟ دختری را سراغ دارید تا کوچه عربا بیاید حاضر باشد از فلافل‌های آنجا یک گاز بزند؟ 
 
جنگل زخم تبر را با لعاب سبزه خزه فرو می‌‌پوشد. احمد شاملو. تنها رفیق قیمتیه، این و هزار بار بنویس، زانو نزن به سایه‌ها، تن نده به امر رییس. آقا کیمیایی دوسال پیش بهمون گفت، گوش ندادیم. گاهی بر یک تختخواب یکنفره، سه نفر می‌خوابند و گاهی بر یک تختخواب دونفره یکی هم نمی‌تواند بخوابد. میلیتاریسم و فاندامنتالیسم.
 
شربت نذری، شیرینی، ریسه‌های وسط کوچه و پارچه‌ای سفید که رویش نوشته: وقت است باز آیی. یادته اون روز که از طرف مدرسه دست جمعی رفتیم سینما تا شهر موشها را ببینیم؟ تنهایی آدمی تنها سریال تاریخ است که بیشترین سیزن را دارد. رضا تنفگ‌چی به ابوالفتح: خشکی نکن با من ِ تشنه، موکل  ِ آب فرات نباش. هزاردستان، علی حاتمی.
 
سال 1373، جاده قدیم شمیران، نرسیده به تجریش، آبمیوه توچال یکی از نوستالژی‌های دهه هفتاد ما را شکل داده. قرارمون اولین هوای درویش لرزون پاییز، دم جاده قدیم شمیران. به راستی آنان که توانایی اداره یک نانوایی را ندارند امروز بر ما تسلط پیدا کرده‌اند، این را از توپولف‌ها می‌شود فهمید.
| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:15    | 

 
پيش از شما، به سان شما
بی‌شمارها
با تار عنكبوت، نوشتند روی باد
كين دولت خجسته‌ی جاويد زنده باد.
 
شفيعی كدكنی
 
 
 
امروز قرار بود تابستان باشد و تابستان قرار بود آفتاب گرمی داشته باشد. اما امروز نه تابستان است و نه حتا آفتابی دارد. خورشید جایی میان غبارهای مسافر گم شده و باد در حال کاشته شدن است و توفان در حال درو کردن. تعفن شهر با هزار خیابان سربی‌اش، پر است از عابران عرق کرده، از فحش‌های ناموس، و باکره‌گانی هرجایی، که با طناب‌های دارشان، تبعیدت می‌کنند به لذتی لزج.
 
روزگاری است که از فرنچ کیس به پرفکت کیس نرسیدیم. من آخرین برگم در حلقه شن باد، میراث خاکستر از جنگل فریاد. هرگز به بهای هیچ، پوچ نخواهم شد مثل لحظه‌ای که پلکهایم آرام آرام سنگین و گرم می‌شوند من در خودم غرق می‌شوم. وقتی اتفاقی افتاد که هیچکس قادر به درک آن نیست مگر می‌شود نگران نبود و حالت بی‌تفاوت چشم‌ها را نهان کرد؟ اشکالی ندارد. نفرت‌هایم را بر روی دلم انباشته می‌کنم اما بترسید، بترسید از روزی که چنان آوارتان کنم که هرگز نتوانید حتی سخن از تأسف بزنید.
 
دخترها همیشه رازی بزرگ برای پنهان کردن دارند، پسرها احمق‌تر از آن هستند که بتوانند چیزی را پنهان کنند. در زمان و مکان عجیبی زندگی می‌کنیم. من قاضی ‌القضاتم که مرگ مرد مهر کردم به مهر. یک شب از مزایای همزمان زاناکس، پوکساید، ادویل خواهم گفت. هیث لجر هم از همین‌ قرص‌ها استفاده کرد از قیل و قال این دنیا فارغ شد به قول حمید هامون ریق رحمت سر کشید.
 
مثل همه قصه‌های قبل از خواب که پدر تعریف می‌کرد مثل خودش و همه سادگی‌های کودکی، من هم یک روز تمام می‌شوم. گفتی: سکوت کن که سکوت تو دیدنی است گفتم زین بعد فریاد خواهم زد اندوه پاره‌های دل من شنیدنی است.با محسن چاووشی داریم کاهو و سکنجبین می‌زنیم و از روزگار حرف می‌زنیم. کو‌هها چون تنها بودند سنگ شدند یا چون سنگ بودند تنها شدند؟
 
دلم برای شب بیداری‌های محرم تنگ شده، چشم‌های خواب آلوده، صداهای گرفته شده، صورت‌های تیغ نخورده. زندگی با من کینه داشت من به زندگی لبخند زدم، خاک با من دشمن بود من بر خاک خفتم. احمد شاملو. ای کاش خوارج قبل از ذوالفقار حضرت علی، نهج البلاغه‌اش را می دیدن. مردان کفری هر کسی را به غار تنهایی‌شان راه نمی‌دهند. كاروانسرا كاشانه نيست بايد برويم تا در خانه‌ی خويش خاک شويم.
 
دلم هوس قهوخانه قرون وسطایی بازارچه شاهپور کرده. زندان ابوغریب دولت بوش را رسوا کرد، اوین چه کسانی را رسوا خواهد کرد؟ نسل خمینی را از مرگ نتراسنید، آنها سالها است با مرگ به عشق بازی رفته‌اند. تقدیم به چریک پیر. بالا رفیتم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، عدالت دولت دهم دروغ بود. سالها پیش حاج صادق گفت: در شهادت را که بستند، کليدش را چرا يارب شکستند؟ ولی حاج صادق به خیابان‌ها نظر کن، در باغ شهادت باز باز است. جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. امام خمینی، بهمن 1357.
 
چای لیمو با عسل، کافه‌ای که تا 12 شب باز است. خواب‌های زپام، کلونازپام، لورازپام، دیازپام، اگزازپام. خواب‌های بی‌تو. کافه‌ای که ساعت 4 بعدازظهر باز می‌شود. تا دیروز می‌گفتند: انقلاب مخملی، امروز می‌گویند: کودتای انقلاب مخملی، هنوز نمی‌دانند کودتا با انقلاب فرق دارد. آیا اگر ملتی بگوید این حکومت را نمی‌خواهیم حق آن ملت یک قبرستان شهید است؟ آیت الله خمینی، بهمن 1357
 
یزیدیان چقدر دوست دارند امسال محرم را از تقویم پاک کنند. روی شاه را سفید کردید، خسرو گلسرخی در بیدادگاه طاغوت از علی گفت. این روزها به هر کسی می‌رسم یک فیلم بادر ماینهوف می‌دهم، آگاهی بنیان رهایی است. جنبش سبز باعث آشتی مردم و تن با خیابان شد. اینکه مردم وارد خیابان شدند و تن‌شان را در برابر گلوله سنگر کردند.
 
دلم یهو پرکشید سمت سیم‌های خاردار، برجک و غروب آفتاب زمان سربازی. چه تقارن غریب و مرموزی دارد همزمان بودن ماه مهر و اکتبر. روح مرموزی جهان را به تحیر وادار خواهد کرد. گردباد كه بيايد پنجره بستن بيهوده است. خط امام، شور و هیجان دهه شصت را به دهه هشتاد بعد از بیست سال دایورت کرد. این دنیا جهنم دنیای دیگر است. هات چاکلت کافه کنج توی هرم گرمایش چسبید.
 
کدام روح آزادی می‌تواند گونتانامو، ابوغریب، کهریزک، غزه، توحید، 209 و 66 را انکار کند؟ این فرصت طلایی، پرده‌های دروغینی که سی سال بود بعضی‌ها روی خود کشیده بودند را درید. چهار رخداد عظیم در صد سال اخیر در تکامل همدیگر اتفاق افتادند: انقلاب مشروطه، انقلاب 57، دوم خرداد 76 و 22 خرداد 88.  آنكه خود را ساكن کاروانسرا كه نه حاكم آن خواند، مورچگان در جمجمه‌اش سكونت كه نه حكومت دارند.
| لينک ثابت |  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:56    | 

پنجاه سال پیش به دنیا می‌آمدم قیصر را در سینما می‌دیدم به خاطر پنجه خونین رضا موتوری روی پرده سفید رگ غیرتم درد می‌گرفت و یاغی دهه‌ی بعد بودم با گوزنها عاشق می‌شدم، سرمای آجر دبیرستان بدر وقتی قدرت دست خون‌آلودش بهش مالید تا عمق وجودم نفوذ می‌کرد، از ۲۸ مرداد ۳۲ به ۱۷ شهریور ۵۷ می‌رسیدم بعد هم وقتی شاه گفت: صدای انقلابتان را شنیدم، حاضر نبودم به خاطر ناموس، رفیق، خلق کوتاه بیایم. سریالم می‌شد دایی جان ناپلئون و عاشق یکی از همان میم‌هایی که داریوش مهرجویی در درخت گلابی وصفش را گفت می‌شدم.

اگر حدود صد سال پیش به دنیا می‌آمدم٬ می‌افتادم در بحبوحه‌ی مشروطه. مجلس را به توپ می‌بستند تبریز و تهران قیام و قیامت می‌شد، حمیدرضا سرش درد می‌گرفت به ستارخان و باقرخان بپیوندد جزو فعالان جنبش بود و به قول شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) که پیش‌بینی آن روزها را سالها پیش از این کرده بود و نوشت: حتمن در باغشاه اعدام می‌شدی.

چه زیبا شیخ ما آن بعدترهای آن روزها را در کودتا می‌شود، و تو سیگار می‌کشی با جادوی کلماتش تصویر کرده است: "فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفته‌ام با مصدق‌چی‌ها، تو رفته‌ای به طرف‌داری آیت‌الله؛ هر دو تقریبا در یک جبهه‌ایم. کودتا پیروز می‌شود و ما شکست می‌خوریم. عصر می‌شود، می‌آیند همه‌مان را جمع می‌کنند می‌برند دخمه. من سیگار می‌خواهم، تو می‌خواهی برگردی خانه. من غم‌گین‌ام ولی سکوت کرده‌ام، تو سیگار روشن کرده‌ای."

برای ما، نسل فراموش شده که به دنیا آمدیم. آنها که لیاقتش را داشتند از دهه شصت رد نشدند، ماندند. برای ما که رد شدیم، باید توی چله تابستان جبرانی بگذرانیم، فصل انگور بیایم امتحان بدهیم. ما نسلی هستیم که سینما آزادی-‌مان در دهه هفتاد در آتش سوخت و سینما جمهوری‌-مان در دهه هشتاد. برای همین است درباره الی را روی پرده سینما می‌بینیم تا آن سکانس بیرون کشیدن بی‌ام‌دبلیو از گِل و لای دریا ویرانمان کند.

اصلن دوست ندارم زن می‌شدم زن ِ کنج خانه‌ای که دنیایش شوری غذایش است و شوهرش. دوست دارم اگر زن می‌شدم از نسل دخترهایی بودم که در تابستان سال ۶۷ اعدام شدند. اگر آن موقع به دنیا آمده بودم الان زیر دنیا بودم. در خاک. دیگر شاید هم ندارد. مرگ شاید سرش نمی‌شود. می‌توانستم اینجا نباشم. می‌توانستم این زمان نباشم. اگر دست خودم بود دوست داشتم در اوایل قرن بیستم در تهران به دنیا می‌آمدم شهریور ۱۳۲۰ برای خودم پسری ۱۷ ساله بودم که همنشین صادق هدایت بود.

گیرم خودم نمی‌توانستم. خدا که می‌توانست. البته خدا را شکر می‌کنم که جزو این تین ایجرهای آمریکایی نیستم. همین‌ها که می‌روند وقتی می‌خواهند بروند سینما فیلم جدید امریکن پای را ببینند یک پاکت بزرگ پاپ کورن و یک کوکاکولا می‌خرند تا توی سینما حالش ببرند. 

همین‌ها که کتاب‌های دنیل استیل می‌خوانند لابد و کلی هم خوشند. باور کنید این روزها ناخوش بودن لیاقت می‌خواهد. این که درد مزه مزه کنی. این که روزهای دردآلود شلاقت بزند. توی اتوبوس انقلاب و آزادی سرت را بچسبانی به شیشه. اینکه این روزها طرفدار میرحسین باشی، تو که بیست و  پنج سال قبل در دوران نخست وزیری‌اش با زنگی که او به صدا در می‌آورد به سرکلاس می‌رفتی. چه زیبا قرن‌ها قبل حضرت حافظ فرمود: هر که در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند.

حقیقتش را بخواهید اصلن چرا «خودم» را عوض کنم؟ چه می‌شد اگر همین حمیدرضا فقط ۱۰ سال زودتر به دنیا آمده بود؟ تا سنش برسد تا بتواند به ندای حاج صادق که می‌گفت هر که دارد هوس کربلا بسم الله، یک آمین بلند بگوید. چه می‌شد اگر این حمیدرضا همچون تمامی کسانی که دوستشان دارد از دهه شصت بیرون نمی‌آمد؟ چی می‌شد اگر همرزم ابراهیم همت بود؟ چی می‌شد روی سنگ قبرش می‌نوشتند: شهید گمنام، نام پدر روح الله. می‌دانم لیاقت می‌خواهد.

حتمن حکمتی است که این مردم باید این همه خون ببیند. با هر بار که به اینترنت وصل می‌شوند لازم نبود خبر کشته شدن این و آن را بشنوند٬ ببینند٬ بمیرند؟ چه می‌شد حمیدرضا پست‌های وبلاگش به جای این همه غم نوشته‌ی بی‌در و پیکر در ستایش دنیای زیبایت بود؟ دنیایی که بی‌نهایت زیبا آفریده‌ای. اما انگار نه برای ما؟

غر نمی‌زنم. نا امید هم نیستم. اتفاقن برعکس، این همه اتفاق ریز و درشت مقاوم‌ترم کرده. برای ما که صدای بمب‌افکن‌های صدام شنیدیم، صدای گلوله هیچ است. برای ما که زیر بمب و موشک بعثی‌ها بودیم، در کردن تیر، شوکر، باتوم برقی، اشک‌آور خنده‌دار است. این روزها مدام این ترانه‌ی ایرج جنتی‌عطایی نازنین را زمزمه می‌کنم: كوچه اما هرچی هست كوچه خاطره‌هاست، اگه تشنه است اگه خشک مال ماست كوچه ماست، توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این كوچه داریم پا می‌‌گیریم، یه روز هم مثل پدربزرگ باید تو همین كوچه بن‌بست بمیریم.

این کوچه٬ این خاک٬ این آب٬ این آسمان٬ این درخت‌ها٬ این جاده‌ها٬ این کشور... . این ایران مال من است. این فیلم یادم داده که ظلم رفتنی‌ست٬ که عشق و رویاست که افسانه می‌شود نه دروغ و وقاحت. این فیلم نشانم داده که پایان را ما می‌سازیم. حتا اگر شده با چنگ و دندانِ تخیل و رویا. اما خالقش ماییم.

| لينک ثابت |  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 3:32    | 

این مورد آخرین باری نبود که امیر قلعه‌نویی تیم را به چند دستگی کشید. سال 1372، پس از رفتن نسل قدیم استقلال، نوبت به همدوره‌‌ای‌‌های ژنرال استقلال رسید که میان خود کاپیتانی را تقسیم کنند. صادق ورمزیار آن روزها را اینگونه به خاطر می‌آورد، «بعد از قهرمانی در جام باشگاه های آسیا، امیر به ایجاد موقعیت برای خودش اقدام کرد. او روابط عمومی خوبی داشت و روحیه نفر اول بودنش در رسیدن به بازوبند کاپیتانی بی تاثیر نبود.»
 
هم او كه هیچ وقت رو بازی نكرد

جلسه دو ساعته منصور پورحیدری، جواد زرینچه و امیر قلعه‌نویی ساعت 7 عصر به پایان رسید. پورحیدری و قلعه نویی راهی منزل شدند و زرینچه به ساختمان صدا و سیما در خیابان ولی‌عصر رفت. لحظاتی تا آغاز برنامه 90 باقی بود. عادل فردوسی پور پرسید، « چی شد جواد جان؟» «تموم شد، فردا تو کنفرانس مطبوعاتی اعلام می‌شه. من و امیر بازوهای چپ و راست منصورخان می‌شیم، منصورخان هم سرمربی. امروز تا ساعت 7 جلسه داشتیم و برنامه دوساله دادیم.»

کنفرانس مطبوعاتی آغاز شد. پورحیدری، قلعه نویی، زرینچه و نصرالله عبداللهی پشت میز در کنار قریب نشستند. لحظه معرفی سرمربی جدید تیم استقلال رسید. پورحیدری تکانی به خودش داد، کمر راست کرد و عینک را از روی چشم برداشت. قریب اما شوک عجیبی به او وارد کرد، «سرمربی جدید، آقای امیرقلعه نویی هستن که...» رنگ رخسار سه نفر دیگر تغییر کرد اما فرقی هم نداشت؛ «آقایان پورحیدری، زرینچه و عبداللهی به عنوان مشاوران فنی باشگاه فعالیت خواهند کرد...»

آنها اشتباه کردند. پورحیدری به منزل رفت تا شب نا آرامی را پشت سر بگذارد . زرینچه به برنامه 90 رفت تا با خوش خیالی‌اش شب را سپری کند اما امیر قلعه‌نویی لحظات پرکاری را در برج دوما جردن پشت سر گذاشت. کسی نمی‌داند در جریان مکالمات تلفنی ساعت 11 شب چه اتفاقی رخ داد و جلسه نیمه‌شب دوشنبه و ساعت بامدادی سه‌شنبه چگونه سپری شد اما نتیجه‌اش کاملن مشخص بود، امیر قلعه‌نویی در یک برنامه ریزی چند ساله به صندلی سرمربیگری استقلال رسید و بر آن تکیه زد.

طناب شاهین برای صعود

پسر دوم خانواده‌ای در خانی آباد اردشیر بود، 1342. برایش شناسنامه گرفتند. « اردشیر قلعه‌نویی، فرزند محمد، تاریخ تولد؛ 1342، ش ش 4431» خانوادها‌ی پرجمعیت یعنی 7 خواهر و برادر به علاوه پدر و مادر، جمعن 9 نفر. پدرش یک «ولوو» داشت و با آن کار می‌کرد و خرج زندگی خانواده پرجمعیت‌اش را تامین می‌کرد اما روزهای تقریبن عادی خیلی دوام پیدا نکرد. اردشیر 7 ساله بود که خبر دادند پدرش فوت کرده.

از سیزده سالگی شروع کرد به کارکردن. روزی 50 تومان حقوق می‌گرفت. در کنارش فوتبال را نباید فراموش کرد. اردشیر لارودی و ابوطالب اولین کسانی بودند که او را برای تیم‌های پایه‌ای راه آهن انتخاب کردند و بعد ناصر ابراهیمی، نخ را گرفت و او را به تیم بزرگسالان راه آهن برد. او در سال 1360 به تیم ملی جوانان دعوت شد که نمایش قابل قبولی هم از خود ارائه کرد اما چند ماه بعد، قسمت یک طور دیگر به حمایت از او برآمد.

ناصر ابراهیمی در اسفند 1360 از راه آهن به شاهین رفت. ابراهیمی از میان تمام بازیکنان نخبه‌ای که در راه آهن داشت تنها امیر قلعه نویی را به شاهین برد. شاهین ملی‌پوشان زیادی در آن روزها داشت، نادر فریادشیران، دینورزاده، نصرالله عبداللهی، صادقی، حمید مجدتیموری و علی حیدری از این جمع بودند .

سال اول و دوم فعالیت ابراهیمی در شاهین پرتنش بود. او سال 63 شاهین را رها کرد و رفت و جای خود را برای مدت کوتاهی به محراب شاهرخی سپرد. او نیز بعد از چند ماه جای خود را به نصرالله عبداللهی داد. در این سال‌ها شاهین جوان شده بود. پس از خداحافظی صادقی و رفتن دینورزاده، اردشیر 22 ساله به عنوان کاپیتان تیم انتخاب شد. او اواسط لیگ سال 66 پس از پیروزی2 بر صفر برابر پرسپولیس، شاهین را ترک کرد و به السد قطر رفت .

حرکت به سمت استقلال

زمستان 1367 او به تهران بازگشت و این بار آدرس باشگاه استقلال در دستش بود. پای میز قرارداد نشست و با رقمی حدود 150 هزار تومان پیراهن آبی را بر تن کرد. اولین بازی اردشیر به عنوان بازیکن استقلال در تاریخ 19/12/1367 مقابل پرسپولیس رقم خورد. این بازی که در مرحله یک چهارم نهایی جام حذفی برگزار می‌شد به پنالتی کشیده شد و امیر پنالتی‌اش را از دست داد.

در تیم آن روز استقلال به جز قلعه نویی، یکه، اردستانی و شکورزاده دیگر نفراتی بودند که سابقه بازی در شاهین را داشتند. اما این بازیکن خلاق تا پایان دوره بازیگری‌اش تنها 19 بازی ملی را در کارنامه ثبت کرد که اتفاقن 18 بازی آن در سن 30 سالگی به بعد رخ داد. امیر اولین بار توسط ناصر ابراهیمی در سال 1364 به تیم ملی «ب» دعوت شد.

او در اردیبهشت ماه سال 1365 همراه تیم ملی به چین سفر کرد و اولین بار پیراهن تیم ملی الف را بر تن کرد اما تا سال 1372 هیچ گاه مجددن به تیم ملی فراخوانده نشد. یعنی 21/6/1372 دیدار ایران - بوسنی هرزگوین که با سرمربیگری علی پروین انجام شد. در کارنامه قلعه نویی تنها یک گل زده آن هم به کویت دیده می‌شود.

در سالار دره چه گذشت

او در سال 1368 دچار مصدومیت شدیدی شد. قلعه‌نویی دو مرتبه مصدومیت جدی را تجربه کرد که یک بار آن در سال 1373 بود. «اولین باری که او را دیدم سال 1368 بود. نازی آباد، کوچه اشرف، پلاک 3، یک خانه 40-30 متری. زانوی امیر ایراد داشت و من به منزلشان رفتم تا حالش را بپرسم.» کاظم اولیایی آن روزها به عنوان مدیر ورزشی باشگاه منصوب شده بود. اواخر سال 1369 و اوایل 1370، استقلال خود را آماده حضور در رقابت های جام باشگاه‌های آسیا می‌کرد. «قرار بود برای بازی ها برویم بنگلادش، تصمیم گرفتیم پیش از سفر اردویی در یکی از نقاط ایران برگزار کنیم که به لحاظ شرایط آب و هوایی نزدیک به بنگلادش باشد.»

به این ترتیب سالاردره مازندران برای برپایی اردو انتخاب شد. اردوی 20 روزه استقلالی‌ها در سالاردره بدون حاشیه نبود و اتفاقن امیرقلعه‌نویی در بطن وقایع اردو قرار داشت. صادق ورمزیار آن روزها را چنین به یاد می آورد، «شاهرخ مجددن از پرسپولیس به استقلال بازگشته بود. او قاعدتن کاپیتان تیم می‌شد اما چنگیز و قلعه‌نویی معتقد بودند او تعصب استقلالی ندارد و نباید کاپیتان شود.» دسته بندی آغاز شد. قلعه‌نویی با چنگیز ارتباط بیشتری داشت.

این دو در همان موقع شرکت واردات و صادراتی را با مشارکت همدیگر تاسیس کرده بودند، «بله، محل شرکت‌شان هم در خیابان تخت جمشید بود.» این شراکت یک سال هم دوام نیاورد ولی در دوره اردویی سالاردره موجب تشکیل یک گروه برای گرفتن بازوبند کاپیتانی شد، «وقتی شاهرخ حضور داشت به دلیل هم پست بودن، جای امیر تنگ می‌شد و او را در سایه قرار‌می‌داد. البته ما یکی دو روز بعد، از درگیری بین شاهرخ بیانی و امیر قلعه نویی مطلع شدیم.»

کاظم اولیایی نیز درگیری‌های سالاردره را تایید می‌کند، «در آن اردو نفرات اضافی داشتیم که باید حذف می‌شدند. 4 ، 5 نفر روی لبه تیغ بودند به همین دلیل دسته بندی شد. یادم می‌آید یک شب تا ساعت 2 بعد از نیمه شب جلسه داشتیم که اگر اقدام به موقع پورحیدری نبود، تیم از هم پاشیده می‌شد.»

نقش سونای زعفرانیه در پیشرفت امیر

این مورد آخرین باری نبود که امیر قلعه‌نویی تیم را به چند دستگی کشید. سال 1372 ، پس از رفتن نسل قدیم استقلال، نوبت به همدوره‌ای‌های ژنرال استقلال رسید که میان خود کاپیتانی را تقسیم کنند، «بعد از قهرمانی در جام باشگاه های آسیا، امیر به ایجاد موقعیت برای خودش اقدام کرد. او روابط عمومی خوبی داشت و روحیه نفر اول بودنش در رسیدن به بازوبند کاپیتانی بی‌تاثیر نبود.»

مدیر استقلال رسیدن با بازوبند را ماحصل یک فعالیت با برنامه‌ریزی عنوان کرد . اما صادق ورمزیار سابقه بیشتری از امیر در استقلال داشت. او از 12 سالگی و در تیم‌های پایه‌ای عضو تیم استقلال بود. رفع این مانع برای امیر کار چندان سختی به نظر نمی‌رسید، «او فکر همه جا را کرده بود. می‌دانست می‌تواند به راحتی من را از سر راه بردارد. طرح دوستی با من ریخت و با هم خیلی نزدیک شدیم. سال 72 بود. بازوبند کاپیتانی به من رسید اما من جلوی همه آن را به قلعه‌نویی دادم. دیدم او بزرگتر از من است و در فضای دوستی، درست نیست من بازوبند را ببندم.»

در همین دوران یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی امیر قلعه‌نویی به وقوع پیوست. محمدجواد ایروانی، رییس هیات مدیره باشگاه و قائم مقام وزارت کشاورزی، راه ورود قلعه‌نویی به نزدیکی‌اش را باز گذاشت. به اعتقاد برخی از مطلعان، آشنایی و قرابت قلعه‌نویی با ایروانی در سونای مشهوری در خیابان زعفرانیه اتفاق افتاد، «رفاقت‌ها نقش داشت. سونایی بود که اتفاقن کاپ قهرمانی ما در جام باشگاه های آسیا در آنجا نگهداری می‌شد. هنوز هم آن کاپ آنجاست. این سونای مشهور محل دیدارهای کاپیتان تیم با رییس هیات مدیره بود.» عده‌ای معتقدند قلعه‌نویی اخبار تیم را در دیدارهایش با ایروانی در سونا به اطلاع او می‌رساند .

تلاش برای برکناری پورحیدری

بدبینی منصور پورحیدری به کاپیتانش هر روز بیشتر می‌شد، اگرچه او سعی داشت این مساله پنهان بماند. دومین مصدومیت شدید قلعه نویی باعث خانه نشینی و به تبع آن افت او شده تا زمینه برای خداحافظی یا کنار گذاشتن کاپیتان تیم استقلال آماده شد، « مصدومیت شدید باعث شد امیر زودتر از دیگر فوتبالیست‌ها عمر فوتبالش به سر آید. سال 137۵ پورحیدری تصمیم گرفت در دیداری که برابر پرسپولیس داشتیم از او در ترکیب اصلی استفاده نکند، او بلافاصله از موضوع مطلع شد و به من و رییس هیات مدیره (آقای ایروانی) مراجعه کرد ولی پورحیدری زیر بار نرفت.»

پرویز مظلومی دستیار پورحیدری در آن روزها شرح اتفاق را اینگونه تکمیل می‌کند، «آن بازی را یک بر صفر باختیم. امیر نیمه دوم به زمین فرستاده شد ولی به طور مشخص در خدمت تیم نبود و به اصطلاح داخل زمین راه می رفت. این مساله به خاطر درگیری دوباره قلعه‌نویی و شاهرخ بیانی هم بود. او حتا با پورحیدری پرخاشگرانه برخورد کرد.» استقلال بازی‌های آسیایی را پیش رو داشت.

تیم پیر استقلال که در لیگ هم نتایج خوبی نگرفته بود به مرحله نهایی جام برندگان باشگاه‌های آسیا صعود کرده بود، «منصور می‌گفت تیم برای مسابقات لیگ پیر است. برای فصل آینده باید جوانگرایی کنیم ولی فعلن به این نفرات احتیاج داریم.» اولیایی اگرچه در برابر این ابهام که قلعه‌نویی با صحبت‌هایش با ایروانی و اعضای هیات مدیره، رفتن پورحیدری را تسریع بخشید، سکوت می‌کند اما پیرامون گفت و گوهایش با هیات مدیره می‌گوید، «به هیات مدیره گفتم منصور بماند. آنها نپذیرفتند. من گفتم استعفا می‌دهم تا مدیر دیگری او را تغییر دهد.»

پرویز مظلومی هم برگ دیگری را به یاد می آورد، «ما در جریان کامل اتفاقات بودیم. می‌دانستیم جلسات هیات مدیره تشکیل می‌شود ولی فرصت خواستیم که اگر در جام برندگان باشگاه‌های آسیا نتیجه نگرفتیم برویم. در این میان ما برای انجام یک بازی با پیام مشهد باید به مشهد می‌رفتیم. آن زمان اغلب سفرهای تیم با اتوبوس انجام می‌شد ولی امیر بدون اطلاع ما با هواپیما به مشهد رفت. باز هم در آن بازی منصور تصمیم گرفت امیر را از نیمه دوم به ترکیب اضافه کند که البته باز هم در نیمه دوم امیر فقط در میانه زمین راه رفت. پس از پایان بازی باز هم او تیم را همراهی نکرد و با هواپیما به تهران بازگشت. او و ادموند اختر که توسط منصور کنار گذاشته شده بودند کار را تمام کردند.»

در چنین روزهایی قلعه‌نویی تلاش خود را برای تغییر سرمربی به حداکثر رساند. او برای جلب همکاری به همبازیانش رو آورد که اتفاقن یکی از آنها صادق ورمزیار بود، «یک روز پیشنهاد داد که اگر بیایی و با من هماهنگ بشوی ما منصورخان را برمی‌داریم و دو نفری تیم را اداره می‌کنیم. ولی من گفتم که منصورخان مثل پدرم می‌ماند. 12 و 13 ساله بودم که زیر بال و پرم را گرفت . خب او رفت و من هم به خاطر رفاقت این مساله را با کسی در میان نگذاشتم .»

در اولین تمرین پس از بازی پیام- استقلال، بازیکنان متوجه اتفاقاتی شدند ولی در پایان زمان تمرین بود که مظلومی و پورحیدری در جریان قرار گرفتند، «در حین تمرین دیدیم بین بچه‌ها پچ پچ می‌شود. ما خبر نداشتیم که باشگاه منصورخان را تغییر داده . او پس از پایان تمرین به من گفت که به بچه‌ها بگو فردا تمرین ریکاوری داریم . اولیایی به من نزدیک شد و گفت آقای مظلومی بگذارید فردا استراحت کنند بعد تصمیم بگیریم. این گونه شد که ما هم متوجه تغییرات شدیم.» به این ترتیب منصور پورحیدری برکنار شد و جای خود را به ناصر حجازی داد. اما مساله‌ای که در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است این است که طوماری که گفته می‌شود با تلاش قلعه‌نویی در جهت مخالفت با پورحیدری امضا شد، صحت دارد یا خیر؟

سفر به آلمان

آمدن ناصر حجازی هم در بهبود موقعیت قلعه‌نویی تاثیری نداشت و او بلافاصله باب مخالفت با ناصر حجازی را گشود که تا برکناری حجازی ادامه داشت. قلعه‌نویی که دیگر، بازنشستگی را پذیرفته بود در پی چاره‌ای برای رسیدن به صندلی مربیگری استقلال برآمد، «20 روز تمام از 8 صبح تا 6 بعدازظهر در دفتر من می‌نشست و مدام تکرار می‌کرد که من به حقم در استقلال نرسیدم.» و این آغاز رفاقت نزدیک ابراهیم طالبی و امیر قلعه‌نویی بود. همین رفاقت بود که به حضور قلعه‌نویی بر سر تمرینات تیم بایرلورکوزن منتهی شد، «روزی که رودی فولر به ایران آمد امیر از من خواست که مدتی به لورکوزن برود و بر سر تمرینات بایر حاضر شود.

برایش ویزا گرفتم و او را به آنجا فرستادم. مدتی گذشت و او گفت که دلش برای همسر و فرزندش تنگ شده. من هم برای آنها ویزا گرفتم. وقتی دوره حضور او تمام شد به من گفت می‌توانی به آقای کریستف دام بگویی یک کاغذ بنویسد که من در این مدت سر تمرینات بایر لورکوزن بوده‌ام؟ من با جلب نظر « دام» نامه‌ای را نوشته و دادم تایپ شد و دام آن را امضا کرد. اینکه می‌گویند او در کلاس مربیگری بایرلورکوزن شرکت کرده‌ است صحت ندارد چون باشگاه‌ها کلاسی برای تدریس مربیگری ندارند.»

در این زمان قلعه‌نویی توسط یکی از دوستانش در پرتیراژترین روزنامه کشور با کرباسچی- شهردار وقت تهران- آشنا شد و به این ترتیب او مدتی به عنوان مشاور شهردار یکی از مناطق تهران مشغول به فعالیت بود. این جمله معروف را بسیاری از قلعه‌نویی شنیده‌اند که «من از کرباسچی یاد گرفتم با آدم‌های بزرگ کار کنم.» با بازگشت قلعه‌نویی از آلمان فتح‌الله زاده به او پیشنهاد مدیریت تیم‌های پایه‌ای استقلال را داد،  «جواب داد که نه، می‌خواهم از بزرگسالان شروع کنم.» به همین دلیل مدیرعامل جدید باشگاه حکم «مشاور مدیرعامل» را به نام او امضا کرد.

کودتای سیاه

از امیر قلعه‌نویی خبر چندانی طی این سال‌ها در مطبوعات ورزشی منتشر نمی‌شد تا زمانی که بحث برکناری ناصر حجازی به میان آمد. هرچند برکناری ناصر حجازی به تحریک عده‌ای از درون باشگاه و با جوسازی از روی سکوهای تماشاگران در استادیوم آزادی صورت گرفت اما نمی‌توان ردی از امیر قلعه‌نویی در این جریانات یافت. ناصر حجازی برکنار شد و جای خود را دوباره به منصور پورحیدری داد. ابراهیم طالبی نقل قول جالبی از پورحیدری دارد، «یک روز از پورحیدری پرسیدم چرا شما از امیر استفاده نمی‌کنید؟ او جواب داد که هر کسی با امیر کار می‌کند باید دو پاسبان بگیرد که وقتی برمی‌گردد پشت سرش کودتا نشده باشد.»

در طول این مدت امیر قلعه‌نویی مربیگری در تیم‌های برق تهران و کشاورز را تجربه کرد ولی هیچ کدام تجربه چندان خوشایندی برای او به حساب نیامدند. با این حال پس از مدتی، زمان رفتن مجدد پورحیدری از استقلال فرا رسید. فردی که آغاز و پایان دوره بازی قلعه‌نویی در استقلال در زمان سرمربیگری او اتفاق افتاد. استقلال در اولین دوره برگزاری لیگ برتر در نزدیک‌ترین حالت ممکن برای رسیدن به جام قهرمانی قرار داشت. استقلال در آخرین دیدار باید در انزلی به مصاف ملوان می‌رفت که حتا یک تساوی هم حکم قهرمانی را به نام استقلال امضا می‌کرد.

پرویز مظلومی دستیار پورحیدری در آن بازی بود، «دو روز پیش از اینکه برویم انزلی در پیست داودیه تمرین می‌کردیم . « پ» بازیکن بزرگی بود که پس از بازگشت از آلمان به صلاحدید پورحیدری روی نیمکت نشسته و این موضوع او را به شدت ناراحت کرده بود. روز تمرین ولی‌الله صالح نیا - بدنساز تیم- به من گفت که فلان بازیکن گفته داغ قهرمانی را به دل اینها می‌گذاریم . من به پورحیدری مساله را منتقل و تاکید کردم که شرایط عادی به نظر نمی‌رسد ولی منصور همیشه آدم خوش‌بینی بود و این حرف را نشنیده گرفت. وقتی بازی شروع شد فهمیدم که شرایط مناسب نیست ولی دیگر کاری نمی‌شد کرد.» استقلال داغ قهرمانی را بر دل پورحیدری گذاشت و نیمه شب همان دیدار و بامداد فردای آن روز جلسه فوق‌العاده‌ای در باشگاه استقلال تشکیل شد .

دعوت به خانه‌ای در ستارخان

با رفتن منصور پورحیدری، علی فتح‌الله زاده برای بار دوم ابراهیم طالبی را فراخواند - او یک بار پس از رفتن حجازی با زرینچه، مربیان تیم شدند- و مربیگری استقلال را به او سپرد، «فتح‌الله زاده گفت که یکی از این چهار نفر را بیاور . چنگیز، بیژن طاهری، جواد زرینچه و امیر قلعه‌نویی، چهار نفری بودند که مدیرعامل باشگاه به من پیشنهاد داد. هرچند بسیاری من را از این کار منع کردند ولی امیر انتخاب من به عنوان همکار بود. او پس از پیشنهاد من گفت که می‌خواهم همیشه با هم کار کنیم.»

پیش از دیدار نیمه نهایی جام حذفی استقلال برابر فجر سپاسی شیراز اتفاق جالبی در جریان یکی از تمرینات استقلال رخ داد. دیدم امیر به همراه پاشازاده بر سر تمرین حاضر شد. من به آن موضوع توجه خاصی نشان ندادم. اما شب پیش از بازی من، امیر و چراغپور در حال چیدن ترکیب بودیم که امیر خواست پاشازاده جای خرمگاه در ترکیب قرار بگیرد.

از او پرسیدم چرا؟ معمولن به ترکیب تیم برنده دست نمی‌زنند و این خواست او برایم سوال بود. او تنها پاسخ داد که فقط به خاطر من. اما پس از قهرمانی، تداوم حضور برای قلعه‌نویی از هر چیز دیگری با اهمیت‌تر به نظر می‌رسید، کما اینکه او تلاش‌های بسیاری برای حفظ موقعیت به دست آمده داشت. «بعد از قهرمانی زنگ زد و گفت به آدرسی که داد بروم. آدرس متعلق به خانه‌ای در ستارخان بود. سرظهر رسیدم آنجا، ساعت یک بعدازظهر بود.

یادم می‌آید برای ناهار پیتزا سفارش داده بودند. در آن جلسه آقایان ل.، ک.، ق.، هـ و چند نفر دیگر(بزرگان مطبوعات ورزشی) حضور داشتند. صحبتشان را اینگونه آغاز کردند که اگر ما بخواهیم، یک نفر مربی تیم ملی می‌شود و اگر نخواهیم، نمی‌شود. ما تشکیلات داریم. وقتی می‌آیید داخل تصمیم گیرنده نیستید. ما قرارداد، بازیکن و تیم را تعیین می‌کنیم. البته شما ضرر نمی‌کنید. من پیشنهاد آنها را نپذیرفتم و از آن خانه خارج شدم اما امیر همراه آنها ماند...»

آمدن کخ با اصرار قلعه‌نویی

علی فتح الله زاده، طالبی و قلعه‌نویی را به دفترش فراخواند، «من نمی‌توانم تیم را به شما بدهم. یا باید اصغر شرفی سرمربی باشد یا یک مربی خارجی بیاورم.» هر دو پذیرفتند که در کنار یک مربی خارجی کار کنند و کاندیدای سرمربیگری استقلال نام آشنایی بود، رولند کخ. مذاکرات اولیه با توفیق سپری شد و حضور کخ تقریبن قطعی به نظر می‌رسید. اما فتح الله زاده حس می‌کرد در صورت آمدن کخ و به دلیل نزدیک بودن او با طالبی، امیر قلعه‌نویی فراموش شده و مسائل ناخوشایندی رخ دهد، «کخ مربی بزرگی بود ولی می‌دانستم امیر کنار می‌ماند ولی ما لطمه می‌خوریم. رفتم دوبی و به دوستم آقای نورایی گفتم او یک مربی طراز اول از هلند را برای مذاکره به دوبی آورد و ما به توافقات اولیه هم رسیدیم. رفتیم قراردادش هم 40 درصد پایین‌تر از کخ بود. از دوبی به امیر زنگ زدم و پیشنهاد کردم با این مربی به توافق برسیم. او گفت که نیم ساعت دیگر به من پاسخ می‌دهد. بعد از نیم ساعت او زنگ زد که حاج آقا یا کخ یا هیچ کس. من آن مربی را رد کردم و کخ را به استقلال آوردم.»

کخ آمد و دوره جدیدی در استقلال آغاز شد، «همان فکری که می‌کردم شد. قلعه نویی بیکار شد و ما لطمه خوردیم.» امیر قلعه نویی در جلسات معارفه شرکت نکرد. وقتی از او دلیل خواستند گفت، «باغ کردان بودم. کار داشتم.» مردی که همیشه دوست داشت نفر اول باشد به حاشیه رانده شده بود و این آغاز مشکلات جدید استقلال بود، «راه می‌رفت و به فارسی ناسزا می‌گفت. یک روز در حضور من و یکی دو نفر دیگر گفت که کاری‌ تان نباشد. 3 ، 4 هفته دیگر طول نمی‌کشد . خودم تیم را دستم می گیرم.» قلعه نویی پاییز سال 81 در مصاحبه‌ای مفصل با روزنامه ابرار ورزشی علیه کخ جبهه گیری رسمی کرد و این پایان داستان همکاری او با کخ بود، « کخ بسیار عصبانی شد. اردویی در کرج داشتیم که در طول اردو هم او دل به کار نمی‌داد. تلاش ما بی‌نتیجه ماند. او رفت و مشکلات ما تازه آغاز شد.»

ارتباط امیر با سکوها

امیر پیشنهاد علی شفیع‌زاده را پذیرفت و سرمربیگری استقلال اهواز را برعهده گرفت اما جو تهران چندان سالم به نظر نمی‌رسید. فتح‌الله زاده تصمیم گرفته بود از میان پورحیدری و حجازی یکی را به عنوان مدیر فنی معرفی کند، «کخ می‌گفت حجازی همان کسی است که هر روز در مطبوعات علیه ما مصاحبه می‌کند.» به همین دلیل پورحیدری که به تازگی از آبادان به تهران برگشته بود به عنوان مدیر فنی انتخاب شد، «وقتی منصور آمد، «م» گفت که اگر منصور بیاید و شما فصل را با کخ به پایان ببرید من به شما جایزه می دهم.»

جریانات خارج از زمین مسابقه خبر از روزهای خوشی برای کخ نداشت. پیش از دیدار استقلال با ملوان در انزلی، سرمربی آلمانی به کشورش سفر کرد. در خلال همین روزها پورحیدری در مصاحبه‌ای از رفتن کخ گفت که البته چند روز بعد از سوی نصرالله عبداللهی تکرار شد. مساله‌ای که پس از بازگشت کخ از آلمان از سوی هر دو نفر تکذیب شد. در اینجا بود که قلعه‌نویی به طور جدی وارد عمل شد و این بار سکوها را نشانه رفت.

یکی از لیدرهای استقلال که آن روزها با قلعه‌نویی رابطه نزدیکی داشت بعدها و در سال 1384در مصاحبه با روزنامه ایران ورزشی اتفاقات آن روزها را این گونه افشا کرد، «ما هنوز پرینت تلفن‌هایمان را داریم که نشان می‌دهد ایشان و رابطشان حمید محسنی چند بار به هر کدام از ما زنگ زده‌اند. باید اعتراف کنم تیم کخ را سه نفر بیچاره کردند، منزوی که در هیات مدیره اخلال می‌کرد، قلعه نویی که ما را با وعده‌های پوشالی خام کرد و ما لیدرها که به تیم لطمه زدیم. یک هفته قلعه‌نویی و حمید محسنی ما را از این قهوه‌خانه به آن رستوران می‌بردند و از اینکه اگر تیم را بگیرند چه کارها که نمی‌کنند. حتا به یکی از بچه‌ها یک موبایل دادند تا حمایتشان بکند و ... . سالها بعد لیگ هشتم را با علی گفتن امیر قلعه‌نویی وقتی خطاب به یکی از همین لیدرها خواست روزنامه‌نگاری را که در جلسه مطبوعاتی پاپیچش شده بود  و هی سوال می‌کرد را ناک اوت کند.

از خیابان ساقدوش تا جنگل‌های نهارخوران

به این ترتیب کخ از تیم کنار گذاشته شد تا پورحیدری و زرینچه جایگزین او و طالبی شوند. آنها در پایان فصل در جایگاه نهمی قرار گرفتند و این موقعیت را به کخ نسبت دادند ولی هیچگاه بیان نکردند روزی که استقلال را تحویل گرفتند این تیم در رده پنجم قرار داشت با دو بازی کمتر. با پایان فصل و رفتن علی فتح‌الله زاده قریب جایگزین او شد. قریب برای سرمربیگری استقلال با تنی چند از چهره‌های مطرح مذاکره کرد، ناصر حجازی، حسن روشن و منصور پورحیدری.

پرویز مظلومی در این مورد می گوید، «وقتی منصورخان برگشت به من پیشنهاد داد اما من گفتم بعد از اتفاقاتی که در بازی با ملوان در انزلی رخ داد دیگر برنمی‌گردم. آن روز چهار نفر کاندیدای سرمربیگری بودند. حجازی، پورحیدری، روشن و قلعه نویی. پورحیدری به توافق کامل رسیده بود ولی مخالفت یکی از اعضای تاثیرگذار هیات مدیره در نهایت به منتفی شدن حضور او منجر شد.»

مذاکرات اولیه نشان می‌داد که پورحیدری سرمربی بعدی استقلال باشد اما اتفاقات نیمه شب دوشنبه، به معرفی امیر قلعه‌نویی در صبح روز سه شنبه منتهی شد. ابراهیم طالبی از وقایع حاشیه‌ای آن روزها هنوز به تلخی یاد می‌کند، «علاوه بر سکوها او میان بازیکنان نیز نیروهای خود را داشت. ف.، د.، م.، کسانی بودند که بعدها آمدند پیش من برای صلاحیت. می‌گفتند که شب‌های بازی جلسه داشتیم و بیشتر کارها زیر سر «م» از قدیمی‌های تیم بود.»

به این ترتیب امیر قلعه‌نویی سرمربی تیم شد و از برنامه‌ای 3 ساله برای قهرمانی تیمی که همیشه در کورس قهرمانی است سخن گفت. او طی این مدت بازیکنان بسیاری را آورد که بعدها حتی نامشان از ذهن خیلی‌ها پاک شد و حتی دلیلی برای قانع کردن افکار عمومی به زبان نیاورد. سبو شهبازیان، فابریسیو، گومز، سعید لطفی، شاهین خیری، مصطفی اکرامی و بسیاری دیگر برای چه به استقلال آمدند و به چه دلیل رفتند؟ برای خیلی‌ها روشن نیست، حتا کسی نمی‌تواند توضیح دهد که دلیل رفتن افرادی چون سامره، نیکبخت واحدی، نوازی و... از استقلال چه بوده است؟

تیم استقلال با هدایت او در سال اول مقام نایب قهرمانی را کسب کرد. در فصل دوم نیز نایب قهرمان شد اما در میانه فصل، زمان اختلافات او با سکوها بود. کسانی که با او رابطه نزدیکی داشتند در بازی با برق شیراز از فروردین 1384 علیه‌اش شعار دادند و اختلافات تا چند هفته‌ای ادامه داشت. پس از بازی با برق شیراز در ورزشگاه آزادی که به پیروزی میلی‌متری آبی‌ها ختم شد و حواشی بسیاری داشت خبرنگار نزدیک به قلعه‌نویی در ایران ورزشی نوشت، «... سپس در رختکن زمزمه شد که اینها پول گرفته بودند تا شعار بدهند، چون امیرخان جیره و مواجب آنها را قطع کرده است، شارژ شده بودند...» آیا امیر قلعه‌نویی جیره و مواجبی پرداخت می‌کرده که قطع کرده باشد؟ این سوالی بود که نتایج شفافی در پی داشت.

بلافاصله حجازی و فتح‌الله زاده از سوی تیم قلعه نویی متهم شدند که به تماشاگران پول داده تا به قلعه‌نویی ناسزا بگویند، که ناصر حجازی در تاریخ 29/11/84 پاسخ داد، «من آدم کوچکی هستم؟ پول می‌دهم که معروف شوم؟ اگر دنبال این قضایا بودم بیشتر از اینها که دارم داشتم. طرف انگشت کوچک من در فوتبال نمی‌شود. ببینید چه ثروتی بهم زده است ...» هر چند او نام کسی را به زبان نیاورد ولی همه می دانستند که منظور او کیست.


پل رسیدن به تیم ملی

پس از قهرمانی استقلال در فصل سوم حضور قلعه‌نویی، شانس بار دیگر به او رو کرد. مسابقات جام جهانی 2006 و خاتمه همکاری ایران با برانکو، شرایط تازه‌ای برای بالاتر رفتن قلعه نویی مهیا کرد. برای همه مشخص است که انتخاب امیر قلعه‌نویی، ماحصل خردجمعی نبود. این یک نظریه است، «آقای ل، با داریوش مصطفوی روابط حسنه‌ای داشت. او چند نفر را به مصطفوی پیشنهاد کرد که نفر آخر امیر قلعه‌نویی بود ولی مشخص است که امیر نفر مورد نظر آقای ل است. وقتی افشین پیروانی سه بازی آخر تیم ملی را در صدا و سیما تفسیر می‌کند و بلافاصله پس از انتخاب قلعه‌نویی او وارد کادر فنی می‌شود برای من مسجل می‌شود که باند خانه ستارخان نقش غیرقابل انکاری در انتخاب امیر داشته است.»


پرسش‌های بی‌پاسخ

این روزها امیر قلعه‌نویی شرایط بدی را تجربه می‌کند. دوست نداشت استقلال بعد از قهرمان کردنش از دست بدهد ولی واعظ او را مجبور کرد. فشار بیرونی علیه او هر روز بیشتر می‌شود. او همه حرف‌ها را به شوخی (....) تعبیر می‌کند و ترسی از وقایع پیرامونش ندارد. شاید یک روز او مجبور شود پاسخ دهد که انتخاب مسعود اقبالی به عنوان مربی استقلال و سپس حضور بر سر کلاس‌های مربیگری وی ربطی به هم داشته‌اند یا خیر؟ او امروز در مخمصه سختی گیر افتاده است.

آیا روزی پاسخ خواهد داد که چرا پس از پایان جام حذفی سال 81 به شاهرخ خسروی زنگ زد و از او خواست سر تمرین تیم، او را تشویق کنند؟ امیر قلعه‌نویی پیش از آغاز فصل هشتم لیگ برتر زمانی وارد استقلال شد که قبل از او صمد مرفاوی، ناصر حجازی و فیروز کریمی نتوانستند استقلال را نجات دهند و امیر قلعه‌نویی وقتی برای دومین بار به عنوان سرمربی آبی‌ها وارد شد، استقلال را در رده سیزدهم تحویل گرفت. در اولین قدم استقلال با شکست پگاه قهرمان جام حذفی کرد و سال بعد هم استقلال با بیشترین گل زده در تاریخ لیگ به لطف آوراژ گل و شکست ذوب آهن اصفهان توسط فولاد خوزستان قهرمان لیگ هشتم کرد.

فتح‌الله‌زاده او را دوباره به استقلال آورد ولی واعظ آشتیانی که از فدراسیون دوچرخه سواری به‌فرموده مدیر استقلال شد حاضر نشد قراردادش را با او تمدید کند، تازه واعظ اصلن دوست نداشت امیر قلعه‌نویی بتواند استقلال قهرمان کند. برای همین بود که ژنرال آبی زرد شد و به سپاهان پیوست. تیمی که تا به امروز ۱۵ میلیارد تومان خرج کرده تا بتواند به آرزوی آسیایی‌اش جامعه عمل بپوشاند.

حالا شعاع منحنی رو به بلند پروازیهای قلعه‌نویی به نتایج سپاهان در لیگ برتر ایران و جام باشگاه‌های آسیا وابسته است. این منحنی یا صعودی است یا نزولی؟ در صورت موفقیت در دو جام می‌تواند به نقطه عطفی دیگر در زندگی‌اش بدل شود، و مچ واعظ که دستور داشت تا پایان پروین را برای امیر رقم بزند خاک کند. اما بیشتر كارشناسان حتا آقای ل از همان جمع بزرگان مطبوعات ورزشی خانه ستارخان هم پیشبینی یک نقطه مینیمم برای این منحنی قائل هستند.

| لينک ثابت |  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:28    | 

مگر می‌توان با کاری ضد اسلامی، از اسلام دفاع کرد؟ کجای اسلام گفته است که یک دختر را با وحشتی‌ترین شکل ممکن به سمت مقر برد؟ این کجای اصول است؟ کجای فروع است؟ کجای عدل است؟ کجای داد است؟ به خدا قسم این بیداد است. چهارشنبه ۱۴ مرداد، میدان بهارستان، صلات ظهر، زیر تصاویر شهدای فداییان اسلام، صدای اذان به گوش رسید وقتی این اتفاق افتاد.

| لينک ثابت |  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 4:24   

عمار ياسر صحابی جليل ‌القدر پيامبر خدا و پرچمدار اميرالمومنين علی عليه‌السلام به پيامبر (ص) عرضه داشت: ابوجهل ریيس مشركان از من دست برنداشت تا مجبور شدم بر اثر فشار شكنجه از بتان به نيكی ياد كنم و از تو پيامبر خدا (ص) به بدی نام ببرم. پيامبر (ص) فرمود: دلت در چه حالی است؟ عمار گفت: دلم پر از ايمان و اطمينان است. پيامبر (ص) فرمود: اگر دوباره تو را به اين كار دعوت كردند، همان كار را انجام بده. سپس آیه‌ای در وصف عمار نازل شد: اگر كسی به خدا ايمان آورده از روی اجبار كفر ورزد ولی دلش به ايمان مطمئن باشد، جای نگرانی نيست.  

حکم شرعی آیت الله العظمی صانعی: "اعترافات زندانیان بدلیل شرایط خاص آنها از نظر شرعی و قانونی هيچ ارزشی ندارد." پخش اعترافات دروغین پاشیدن نمک به روی زخم است، این کار زخم کودتای انتخاباتی را تاز‌ه‌ی تازه نگه می‌دارد. این نوع کارها موجب بی اعتبار کردن نظام می‌شود. دادگاه فرمایشی مغاير با موازين قانون اساسی، قوانین عادی و حقوق شهروندی است. تکیه بر اعترافات ادعایی كه در شرایط خاص بیان شده است، هيچ گونه اعتباری ندارد.

متهمی که خودش زندانی است، وکیلش هم زندانی است، رفیقش هم زندانی است، رییس سابقش هم زندانی است، معاون سابقش هم زندانی است، شاهدش هم زندانی است، طبیعی است که به هر چیزی اعتراف می‌کند.آیا می‌شود با چنین حربه‌ای معترضان را که امروز علاوه بر تمام اتهامات مطروحه، متهم به دسیسه برای انقلاب مخملی نیز شده‌اند را قانع کرد؟

یک واقعیت انکار ناپذیر در این خصوص وجود دارد و آن اینست که مخاطب غالب این گونه جلسات بخش شده از سیما، افراد تحصیل کرده و از لحاظ فاکتورهای اقتصادی نیز متوسط به بالای جامعه هستند که معمولن نخبگان جامعه را نیز در بر می‌گیرند، آیا واقعن این قشر که جمعیتی بیش از ۷۰ تا ۸۰ درصدی کشور را در بر می‌گیرد می‌تواند با چنین نشست‌هایی اقناع شده و آرام گیرند؟

آیا این نوع اعمال که متاسفانه محدود به اشخاص حاضر در جلسه نیز نشده و طیف وسیع‌تر ی از دست‌اندرکاران و  سیاست‌گذاران ۳۰ سال گذشته نظام را نیز متاثر کرده و می‌کند، باعث حرکت کشور به سمت فراموشی مسائل روی داده در انتخابات می شود؟ ابطحی در بخشی از اعترافات خود می‌گويد: من"دیروز" همین جا خدمت برادران عرض کردم...! این حمله حاکی از آن است كه این نمايش بارها و بارها در همین بیدادگاه برای تمرین اجرا شده است.

همین چند روز پیش بود که رسانه ملی به صورت بسیار وسیع در حال انعکاس خبر دستگیری تعداد قابل توجهی از متهمان به فساد مالی در ... بود که عنوان می‌کرد پس از ۳ سال بررسی و جمع کردن اسناد ومدارک تازه پلیس به صورت رسمی و با حضور وکیل و... اقدام به جلب آنان نموده و... آیا در ظرف دو ماه حبس و مخلفات تمام اسناد لازم بدست آمد و البته اگر به دست هم نیامده باشد، آنقدر متهمان متنبه و پشیمان شده‌اند که خود با صراحت و شجاعت به اعمال بدشان اعتراف می‌کنند؟

یاد سخن آقای هاشمی افتادم که می‌گفت: بارها از زبان رهبری شنیده‌ام كه فرمودند: اينها كه به آسانی مردم را به زندان می‌برند اگر مثل من و تو طعم زندان را چشيده بودند چنين نمی‌كردند. اعتراف‌گیری‌های پیشین نشان داده است که آن چه در این اعتراف‌گیری‌ها اخذ می‌شود ، بعدن تکذیب می‌شود . این شو رسوایی است که بارها و بارها دروغ بودنش آشکار شده است و دروغ بودن این شو هم بعدها آشکار خواهد شد.

مطابق آیینامه دادرسی کیفری اعتراف گیری با شکنجه وجاهت قانونی ندارد و محروم شدن بازداشت شدگان از تمام حقوق قانونی شان که در همین آیین نامه و دیگر قوانین آمده است، مصداق بارز شکنجه است. اگر حتا باور کنیم که صورت آقای ابطحی خود به خود و در اثر عبادات و راز نیاز با خدا برای رسیدن به این جمع بندی این شکلی شده است و وزن وی به خاطر همین راز و نیازها کم شده است، در صورتی که طبیعی است که در زندان اگر شکنجه‌ای در کار نباشد، به خاطر بی‌تحرکی و کم تحرکی آدم‌ها چاق‌تر شوند.

اعتراف همه شبیه به هم است و شبیه به نوشته‌های برادر حسین و برادر حسن. به قول یکی اعترافات ابطحی چکیده نوشته‌های کیهان است که مصداق بارز بافتن آسمان به ریسمان است. اگر این اعتراف‌ها بدون فشار و شکنجه اخذ شده است، چرا خبرنگاران رسانه های خارجی و ایرانی مستقل به دادگاه راه ندادید تا بهانه از دستشان گرفته شود؟

ناگهانی بودن دادگاه دلیل دیگری است بر اخذ اعتراف زیر شکنجه. 45 روز بی اطلاعی این دوستان مظلوم سو استفاده کرده و برای آنان فضایی ترسیم کرده‌اند که خیال کنند همه چیز به آخر رسیده است. اگر دادگاه با اطلاع قبلی بود، ممکن بود حضور خانواده‌ها و مردم مقابل دادگاه و فریاد الله اکبر آنان این مظلومان را با اوضاع بیرون آشنا می‌کرد.

عدم حضور هیچج فردی خارج از کادرهای همکار کودتا و کودتاگران در دادگاه. دقت کنید دادگاه را شکنجه‌گران پر کرده‌اند و خبرنگاران رسانه‌های کودتا. هیچ فردی حتا از اصولگرایان با وجدان در دادگاه حضور ندارند. البته ممکن است برخی از آدم‌هایی با غیرتی در دادگاه باشند که در روزهای آینده از دادگاه بگویند و بگویند چه اتفاقی واقعن در آن رخ داده است.

ناگهانی برگزار شدن آن به همین خاطر بوده است که کسی غیر از کودتاگران در آن حضور نداشته باشد. مثلن چرا همین یکی دو هیاتی که در قوه قضاییه و مجلس تشکیل شده بود و همه‌اش از خودشان بود، نیز در این دادگاه نبودند. پاسخ روشن است چون آنان نسبت به این کودتاگران از اندکی وجدان برخوردارند.

با همه اینها سناریوی نوشته شده ضعیف و پر از اشکالات منطقی است، و هیچ روح آزادی نمی‌تواند این سریال اعترافات را باور کند. اما چون کسانی که این چیزها را نوشته‌اند از حداقل‌های لازم برای درک منطق برخوردار نیستند، خواسته‌اند جاهای خالی سناریوی رسوای خود را با اعترافات دستگیرشدگان دیگر پر کنند، اما نتوانسته‌اند اینها را به هم ربط دهند.

یکی دیگر از دلایل مهم این است که کودتاگران می‌خواستند که در آستانه مراسم غیرقانونی تحلیف و تنفیذ دزد آرای مردم، بر عدم انجام تقلب در انتخابات تاکید کنند و ابطحی و عطریان‌فر را واداشتند که بارها و بارها تاکید کنند که تقلب نشده است و جالب این است که استدلال‌هایشان هم شبیه کودتاگران بود. در این مثلن محاکمه و مثلا مصاحبه حتا آنها را وادار کرده بودند که از قول مبارزان شجاعی چون بهزاد نبوی که علیرغم شکنجه‌های طاقت فرسا تن به اعتراف نداده بودند، بگویند که تقلب نشده است.

چریک پیر به این نقطه رسیده باشد که تقلب نشده است چرا خودش نمی‌گوید؟ بعد هم گیریم که همه اینها تحت شکنجه‌های شما قبول کردند که تقلب نشده است، مردم را چه جوری قانع می‌کنید با باتوم، شکنجه، تجاوز؟ مگر تی ۶۶، ۲۰۹ و... به اندازه تمام ملت ایران سلسول انفرادی، اطاق تمشیت دارد؟ چند نفر را می‌توانید ببرید ؟

همین که از این همه بازداشتی نتوانسته‌اند بیش تر از دو نفر را (البته با شکنجه‌های طاقت فرسا ) به تسلیم وادارند ، خود بزرگ‌ترین نشانه اعتراف‌گیری به زور شکنجه است و با قرص‌های روان گردان که ابطحی به همسرش گفته بود او را از قیل و قال دنیا نجات می‌دهد.

متن سخنان ابطحی و عطریان فر و به خصوص عطریان فر خود بزرگ ترین دلیل بر دروغ بودن این سخنان است . من به این نکات ظریفی که این دو با ظرافت در سخنان خود بیان کرده‌اند اشاره نمی‌کنم تا در پخش‌های بعدی تلویزیون از این رسانه رسوا حذف نشود تا مردم هم دم خروس را ببینند . دم خروس را این دو بزرگوار آشکار کرده‌اند ، هم از شکنجه گفته‌اند و هم از فرایند رسیدن به اعتراف کردن. اندکی دقت می‌خواهد . ابراهیم نبوی هم چنین تجربه‌ای داشت و درباره‌اش خوب است که بنویسد.

این روزها این جمله میر ما آرامم می‌کند و اشک شوق در چشمانم می‌نشاند: برادران ما غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک می‌کنند و می‌دانند که حفظ جان شما واجب‌تر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجه‌گرانی که این‌گونه با جان و آبروی او بازی می‌کنند بشناسد.

| لينک ثابت |  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:26    | 

مسعود کیمیایی، عکس از ساتیار امامیمسعود کیمیایی با هر فیلمش ما را به پوکر سلولوید و زندگی دعوت می‌کند. فیلمساز دوران سپری شده. دورانی که عمرش به سر آمده.

کیمیایی از جنس عکس قدیمی سیاه و سفیدی است که یک وجب خاک رویش را گرفته و ته زیر زمین خانه متروک توی صندوقچه مرموزی از یاد رفته است. دیگر وسط این همه زرق و برق کی یاد او است؟

کیمیایی فیلمساز نسل فست فود نیست. فست فودی‌ها را چه به کیمیایی؟ باید فرق آیس پک و بستنی اکبر مشدی را بدانی، فرق شرف اسلامی، هانی، حاتم، جوان، رفتاری با البرز، اردک آبی بدانی. باید بدانی آب دوغ خیار چه فرقی با بیف استراگانف دارد. باید بدانی چه فرقی بین سیاه و سفید و رنگی هست. باید بدانی وقتی سلطان گفت: سیاه و سفیداش اصله یعنی چی؟

آقای کیمیایی طی سالها از شما خیلی درس‌ها یاد گرفتیم. یاد گرفتیم یک موی رفیق به هزارتا نارفیق نفروشیم. به خاطر رفیق، ناموس و وطن جانمان را بدهیم. ما از قصیر شما خیلی چیزها یاد گرفتیم. آقای کیمیایی ما یاد گرفتیم به خاطر عقیده‌مان جان بر سر پیمان بگذاریم. مثل سید توی گوزنها که به خاطر رضا تا آخرش ایستاد. ما از رضاهای شما خیلی درس‌ها یاد گرفتیم.

مسعود کیمیایی برای اهلش یک خاطره‌ی زنده‌ی فراموش نشدنی در تاریخ سینمای ایران است. کیمیایی مثل آهوی زنده مونده است. نسل‌های آینده حسرت زندگی در دورانی را خواهند کرد که او در آن نفس کشیده بود. توی این دنیا مردها فقط یک دسته هستند: مردها. نامردها که جزوه مردها به حساب نمی‌آیند.

چهل و یک ساله پیش که عکسش روی جلد ماهنامه ستاره سینما رفت، معتقد بود که نباید ایستاد و باید تجربه کرد و از قیصر گذشت. حالا او در آغاز هفتمین دهه عمرش، همچنان مشغول تجربه است. اگر چه تلخ‌تر، عصیانی‌تر، طاقی‌تر از سابق شده است. اما کیمیایی هنوز یکه است. مردی که می‌شود با فیلم‌هایش عاشق شد، عصبانی شد، کفری شد و فریاد زد. کیمیایی امروز هنوز هم مانند چهل سال پیش مرثیه سرای آدم‌های عاصی تک‌افتاده است. کیمیایی راوی «نا» بودی نسل فراموش شده است.

نسلی که دیگر خیلی‌ها نمی‌توانند آنرا به خاطر بیاورند. مثل درخت قدیمی بریده شده امامزاده صالح تجریش. رضا در سینمای آقای کیمیایی یک راز است. کلیدی است برای ورود به دنیای مسعود کیمیایی. مشرقی‌ها هم دقیقن در سینمای فریدون جیرانی همین کارکرد را دارند. همین طور علی در سینمای داریوش مهرجویی. آقا کیمیایی هنگامی که فیلم قیصر را ساخت 2۸ سال بیشتر نداشت.

احمدرضا احمدی در حکایت آشنایی من با… – نشر ویدا – 1377 چه زیبا خلوت آقامون را تصویر کرده است. همه فقط لحظه خلق قیصر را بر پرده دیدند. سالهای نوجوانی را در اشراق و الهام و تنهایی طی کرده بود. سکوت و خاموشی آن روزگارش فاش نبود که در زیر آن چهره‌ی آرام و آن منش گم در رنج و تعب چه ملال و برهوتی از خستگی نهفته است.

موفقیت فیلم قیصر ایمان فرسوده‌اش را التیام بخشید. روزهای فخرآمیز و غرورآفرین بود، اما همچنان تنها بود. دردها و رنج های نوجوانی چنان در او شکفته شد که او همیشه کاتب دلاویزترین گفتارهای فیلم در سینمای ما گشت. گفتارهای فیلم‌های او از صافی مصیبت‌ها و غم‌های انسانی گذشته و در اوهام مردمان ما خانه کرده است.

من چنان ایمان و مصیبتی را در دیگران ندیدم. با کهربای خیره کننده هوش به دنبال کاسه‌های مرغی، لاله‌های قدیمی، ترمه و دیگر ابزارها نرفت که می‌خواهد، فیلم ایرانی بسازد. به دنبال رویای آن آدمها رفت که سر آشتی ندارند. زندگی را دریغ آرزوها می دانند و سرانجام ایستاده می میرند. چگونه می توان باور کرد که روزی او از کار بماند و کشتی او در گل بماند؟

امروز هفتم مرداد سالروز تولد مسعود کیمیایی فیلمساز محبوب من است. هفتم مرداد ۸۸ رییس ۶۹ ساله شد. کسی که همواره برایم آموزگار رفاقت و تنهایی است. یکی از خوشی‌های این روزگار تلخ یکی هم این که به دیدن فیلم‌های کیمیایی روی پرده سینما بروم. و در خلوت تنهایی خودم آنها را بارها و بارها ببینیم. کودک درونم، رفیق عزیزتر از جانی همنفس من است که مسعود کیمیایی و سینمایش را سخت دوست می‌دارد و محال است حرفی از سینما و زندگی بشود و نقل قولی این گونه آغاز نشود که «به قول آقامون کیمیایی…»

القصه این که برای مسعود کیمیایی عزیز، همواره آرزوی سلامت و شادکامی و موفقیت دارم و بی‌صبرانه لحظه شمار تماشای «محاکمه در خیابان» و هزار و یک فیلم دیگر از او هستم. و این که سلطان «تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد» و «دمت گرم و سرت خوش باد جاوید.» آقای کیمیایی ما با قیصر معرفت شناختیم و با گوزنها ارزش معرفت.

 

زیرنویس:

:: ما در گورستانی باستانی، مردانی به عشق خفته بودیم گردباد

:: آقای کیمیایی به احترام شما خبردار می‌ایستیم گردباد

:: یک استکان خون / تقدیم به مسعود کیمیایی گردباد

:: یک نفس گرگ می‌ارزد به زندگی صد تا شغال گردباد

:: حکم صادر شد، یاران وقت عشق بازی است گردباد

:: به احترام حکم، برپا گردباد

:: مردی به آلت تناسلی نیست گردباد

| لينک ثابت |  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:1    | 

بخش خبری ۲۰:۳۰  برای تخریب جنبش سبز دیشب گزارشی را از تظاهرات و همبستگی در کشورهای مختلف جهان پخش کرد و از جمله برای اولین بار در ۳۰ سال اخیر تصاویری از گوگوش را با عنوان خواننده لس آنجلسی به نمایش گذاشت.

همچنین در اقدامی بی‌سابقه تصاویری از زنان ایرانی با پوشش‌های تابستانی و لباس‌های رکابی پخش شد و همه این اقدامات هم به ضد انقلاب و دشمنان ملت ایران نسبت داده شد. البته مردم سابقه صدا و سیما رو خوب می‌دانند.

حتمن یادتان هست که چند سال پیش در ایام محرم الحرام سر ماجرای کنفرانس برلین جهت تخریب بعصی از چهره‌ها برای اولین بار رقص یک زن برهنه و بدن عریان یک مرد را به صورت کامل از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش کردند. مردم متوجه شده‌اند که صدا و سیما و کلن بعضی از مسئولین برای پیشبرد اهدافشان از روش‌های ماکیاولی و "هر کاری که لازم باشد" استفاده می‌کنند.

 

زیرنویس:

:: همچنین روزنامه جمهوری اسلامی به یک رفتار خلاف‌شان در صدا و سیما اعتراض کرد. سیمای جمهوری اسلامی در بخش خبری بیست و سی به بهانه پخش گزارشی از تظاهرات صورت گرفته در بعضی نقاط جهان برای حمایت از جنبش سبز برای اولین بار تصاویری از گوگوش خواننده «لس آنجلسی» و زنان با لباس تابستانی را نشان داد!

این اقدام از مصادیق بارز استفاده ابزاری از صحنه‌های مبتذل برای تایید اهداف سیاسی توسط سازمان صدا و سیما است، اقدامی که هیچ انسان منصفی آنرا نمی پسندد، کما اینکه کسی باور نمی‌کند انسان‌های پاک و خدومی که نامزد ریاست جمهوری اسلامی ایران بودند مورد تایید چنان افراد معلوم الحالی باشند.

| لينک ثابت |  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:31    | 

این روزها وب سایت رجا نیوز متعلق به فاطمه رجبی، اقدام به انتشار مطالبی بر علیه فدراسیون فوتبال و شخص کفاشیان و نحوه بستن قراداد با افشین قطبی و دخالت نامهایی مانند پژمان نوزاد و نویسنده ورزشی قدیمی به نام الف .لام که همه نام کاملش را می دانند و بکار بردن نام اختصاریش این روزها شبیه طنز است.

باید رجا نیوز در کنار بررسی قرارداد قطبی به کنکاش در مورد قرارداد 750 هزار دلاری کرانیکار که به تازگی با باشگاه پرسپولیس به توافق رسیده و چگونگی معرفی او به فوتبال ایران و پروسه بستن قرارداد او با باشگاه پرسپولیس در دبی بپردازند تا هواداران متوجه شوند که هیچ فردی جز مدیر عامل پرسپولیس و کرانیکار در این قرارداد نقش نداشته‌اند. چرا از باشگاه پرسپولیس نخواهیم قرارداد سرمربی جدیدشان را انتشار دهند؟ مگر هزینه پرسپولیس از بیت المال تامین نمی‌شود؟ رجا نیوز، چرا فقط هزینه قرارداد افشین قطبی را پول بیت المال می‌دانید؟

روز چهار شنبه 31 تیر ماه مطلبی روی وب سایت رجا نیوز با عنوان "دروغ شاخدار علی کفاشیان و دم خروس توصیه‌های اخلاقی" در جواب به کفاشیان که در مصاحبه با ایسنا گفت رجا نیوزیها از من عذرخواهی کرده‌اند قرار گرفت. این سومین مطلبی بود که بر علیه کفاشیان و عملکرد او در این سایت انتشار یافت. مطلبی که در انتها با یک هشدار به علی کفاشیان درباره بررسی دقیق هزینه‌های به هدر رفته بیت المال در دوره ریاستش در فدراسیون فوتبال به پایان می‌رسد.

اینکه رجا نیوز به دنبال کشف حقایق و روشن شدن هزینه هایی که در دوره کفاشیان برای فوتبال شده و در آخر چیزی جز ناکامی نصیب فوتبال ما نشده ، کاری پسندیده و قابل تحسین است و حق هر رسانه‌ای. اما خطاب کردن و بکار بردن واژه‌هایی چون دروغ شاخدار در مورد رییس فدراسیون و بی‌احترامی به او هیچ توجیهی ندارد.

متاسفانه در حال حاضر و در میان اختلافات بوجود آمده گروهی که بر این عقیده‌اند مدیریت علی کفاشیان قابل قبول بوده گروه منتقد فدراسیون را با واژه‌هایی مانند یاوه گویان، یاوه‌نویسان خطاب می‌کنند و طبیعتن گروه منتقد هم با عنوانهایی آنچنانی مقابله به مثل می‌کنند .

البته تمام این مسائل بوجود آمده در نگاهی نقادانه به مدیران فوتبال، ناشی از ضعف آنها و برخورد با رسانه‌هاست. اینکه چرا پروسه قرارداد افشین قطبی به مطالبی با عنوان پشت پرده قرارداد قطبی ختم می‌شود فدراسیون و مدیرانش باید پاسخگوی آن باشند و هیچ رسانه‌ای نمی‌توواند درباره درستی یا نادرستی آن به طور صددرصد اظهار نظر کند.

اما حالا که رجا نیوز روی هزینه‌های به هدر رفته در قرارداد قطبی حساس شده‌اند و حاجی باقر را دلال خطاب کرده‌اند آیا به این فکر کرده‌اند که سرمربی جدید پرسپولیس از چه راهی وارد ایران شده؟ آیا در قرارداد کرانیکا فقط مدیر عامل پرسپولیس نقش داشته است؟ آیا دوستان رجا نیوزآقای x کسی که مدتی پیش یکی از بازیکنان پرسپولیس او را با عنوانی همچون اختاپوس بر جان پرسپولیس خوانده بود می‌شناسند؟

چرا رجانیوز به انصاری‌فرد و دوستانش، هشدار بررسی‌های دقیق هزینه‌های صرف شده را نمی‌دهند؟ مگر هزینه سرمربی جدید پرسپولیس از بیت المال تامین نمی شود؟ اینکه به علت اختلاف با شخصی بخواهیم یک سازمان را زیر سوال ببریم کار شایسته ای نخواهد بود اگر حساسیت ما روی پول بیت المال است پس باید در هر سازمانی که پول بیت المال به هدر می رود وارد شویم و بررسیهای خود را انجام دهیم.

آیا 450 هزار دلار دستمزد وینگادا و در آخر هم ناکامی پرسپولیس توسط آقای انصاریفرد به هدر دادن پول بیت المال نبود؟ حالا که شما روی 400 هزار دلار سالیانه قطبی در تیم ملی و پروسه به سرانجام رسیدن این قرارداد به حق حساس شده اید، چرا از داریوش مصطفوی نمی پرسید افشین قطبی که یک سال بعد با تیم ملی قرارداد سالیانه 400 هزار دلار می بندد چرا در دوران شما با او قرار داد 800 هزار دلاری بسته شد؟

رجا نیوز، تا به حال به این 400 هزار دلار اضافه پرداخته اید؟ آیا پولی که داریوش مصطفوی در پرسپولیس خرج می کرد پول بیت المال نبود ؟ چرا هیچکس به بازیکنان آفریقایی ای که به ایران آمده بودند و حتی به قرارداد "بازی در برابر غذا" راضی بودند و باشگاه طلبشان را نمی داد و در سر تمرین به علت گرسنگی غش کردند و در آخر آقای x چکهایشان را بلعید نمی پردازید؟ چرا هیچکس نفهمید بازیکنی که دارای مرض هپاتیت بود چگونه به عضویت پرسپولیس درآمد؟

چرا کسی از دروازه بان مقدونیه‌ای که حتی یک دقیقه برای پرسپولیس بازی نکرد و دهها هزار دلار به جیب زد نمی‌پرسد؟ آیا این دلارهای نفتی پرداختی از هزینه‌های بیت المال نبود؟ چرا رجا نیوز به پولهایی که در لیگ دسته اول جابجا می‌شود و لیگ دسته یک کشور در بین اهالی فوتبال به نام لیگ دلالها معروف است نمی‌پردازند؟

آیا در این فوتبال فقط فدراسیون و مدیرانش هستند که پولهای بیت المال را هدر می دهند؟ چرا هیچ کس از دروازه بانی که برای عضو شدن در یک تیم دسته اولی 7 میلیون به یک دلال پرداخته است نمی گوید؟ چرا هیچ کس از بازیکنی که به علت متوجه نشدن منظور سرمربی که مبلغی از قراردادش باید به او برسد و به یکباره نامش از فهرست اصلی قبل از شروع فصل خط می خورد چیزی نمی گوید؟

کاش رجا نیوز در کنار بررسی قرارداد قطبی به کنکاش در مورد قرارداد 750 هزار دلاری کرانیکار که به تازگی با باشگاه پرسپولیس به توافق رسیده و چگونگی معرفی او به فوتبال ایران و پروسه بستن قرارداد او با باشگاه پرسپولیس در دبی بپردازند تا هواداران متوجه شوند که هیچ فردی جز مدیر عامل پرسپولیس و کرانیکار در این قرارداد نقش نداشته اند .چرا از باشگاه پرسپولیس نخواهیم قرارداد سرمربی جدیدشان را انتشار دهند؟ مگر هزینه پرسپولیس از بیت المال تامین نمی شود؟

| لينک ثابت |  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:1    | 

نوحه‌ی آهنگران یادش بخیر
لشكر صاحب زمان یادش بخیر
بزم مین، كنسرت بمب و انفجار
لخته‌های بچه‌ها بر سیم و خار

حاج كاظم با كتان‌باف و رضا
بحث ناموس و رفیق و آشنا
مسجد اهواز، اشعار حبیب
نوحه‌های بانمک، صوت عجیب

در هویزه، ظهر عاشورا، دعا
بچه‌های خاک، مردان خدا
کو؟ کجا شد لشگر صاحب زمان
درک حس مرد، لحن الامان

بی‌محابا قصه بر خود ساختن
با خدا صد قافیه پرداختن
شاهدان کلت و مین و طنز و جان
همسرایی در حواشی اذان

حاج صادق! این حوالی خانه نیست
یک خیابان سهم یک افسانه نیست
شهر بی‌وقفه فراموشی گرفت
ژست کم‌خوابی و بی‌هوشی گرفت

تکه تکه استخوان بر باد شد
نوحه و جنگ و علم از یاد شد
حاج صادق! راز و سر دلبران
نیک نامد در حدیث دیگران

نوحه‌ی آهنگران یادش بخیر
الامان و الامان یادش بخیر
هر شب جمعه می‌آیی، خب قبول!
هم فروعت کامل است و هم اصول

من، ولی حاجی! دلم لرزیده است
غیبتت را از خیابان دیده است
نوحه‌‌ی آهنگران یادش بخیر
الامان و الامان یادش بخیر

حاج صادق! در خودم جا مانده‌ام
از نزول خاطره وا مانده‌ام
از همین نسل و همین آب و گلند
چشم‌ها دستور پمپاژ دلند

تیغ در معركه، حاجی، به کجا خواهد خفت؟
کربلا نسل مرا با چه زبان خواهد گفت؟
خاک در خون خدا می‌شكفد، می‌نالد
حاج صادق! چه كسی درد مرا می‌نالد؟

| لينک ثابت |  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:59