تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

کوه پرسید ز رود، زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟ گفت: در رفتن من، کوه پرسید: و من؟ گفت: در ماندن تو، بلبلی گفت: و من؟ خنده‌ای کرد و گفت: در غزل خوانی تو، آه از آن آبادی که در آن کوه رَوَد، رود مرداب شود، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد، و نخواند دیگر، من و تو، بلبل و کوه و رودیم راز ماندن جز، در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده‌مان نیست بدان!

این که می‌گویند بهترین دعاها «عاقبت به خیری» است پر بی‌راه نگفته‌اند. این‌که تو به زهد و تهجد مشغول باشی اما دم دمای غروب عمرت چنان عنان و اختیار از دست بدهی که تمام آن چه در این مدت اندوخته‌ای به طرفة العینی تباه شود. مردم دوستت نداشته باشند و آرزوی مرگت کنند. معیشت الهی است. خلق خدا را چرا بی‌خدا کنیم ای مرد خدا. عکس این قضیه را هم بارها دیده‌ایم و خوانده‌ایم.

مرحوم آیت الله العظمی منتظری، مرجع بزرگ جهان تشیع، نایب رهبر فقید جمهوری اسلامی، تدوین‌گر نظریه ولایت فقیه، کسی که آیت الله العظمی خمینی در آخرین نامه‌ای که به ایشان نوشت: او را حاصل عمر خود نامید. کسی بود که عاقبت به خیر شد. این‌ حکمت خداست که به او عمری چنین دهد تا زنده بماند. این روزها را ببیند. خروش انقلابی نسل انقلابی دیگری. مجتهد محبوب نسلی شود که نه برای احکام خمس و نماز بلکه برای استفتا از او در مورد آزادی و رهایی از استبداد با جان و دل قبولش داشته باشند. چه نمازی بالاتر از این‌که برای آزادی انسان از زیر بار زور و ظلم تلاش کنی. خدایش بیامرزد. خدایمان رحمت کند.

آیت الله العظمی حسینعلی منتظری پس از 87 سال مجاهدت در حالی با زندگی وداع گفت که تا آخرین لحظات زندگانی پرافتخار خود، مردانه در برابر ظلم ایستاده بود و هیچ‌گاه و به هیچ قیمتی حاضر نشد تا در برابر ظالم سر خم کند. و این ظالم بود بالاخره به احترام او سر تعظیم فرود آورد.

منتظری با عزت و سربلندی از میان مردم رفت تا نامش در تاریخ به عنوان بزرگمردی که در برابر استبداد زمان خویش ایستاد ثبت گردد. این مرجع آزاده آنچنان با عزت رخت خود را بربست که حتا دشمنان او هم نتوانستند مرگش را نادیده بگیرند و به ناچار سر تعظیم فرو آوردند. او همان چیزی بود که از یک فقیه و مرجع با غیرت انتظار می‌رود. حق‌گو و حق‌خواه. درگذشت این عالم آزاده را به تمامی آزادی خواهان عالم تسلیت می‌گوییم. منتظری عزیز به راستی آزادیت مبارک.

آیت الله العظمی حسین علی‌ منتظری روحانی که به جسارت و شجاعت معروف بود، به جهت مبارزاتش چه در دوران قبل از انقلاب ایران به سبب مبارزات شجاعانه‌اش با شاه و چه زمان بعد از انقلاب و انقلابی که خود از بنیانگذارانش بود، دار فانی را وداع گفت. اکنون سوال بزرگی که مطرح است این‌ست که آیا مرگ ناگهانی ایشان سبب تشدید مبارزات و کشمکشهای اخیر بین دولت با جنبش سبز خواهد بود؟ برای شادی روح بلندش الفاتحه مع الصلوات. زیر تابش نور پالایش شده‌ی آفتاب صلات ظهر از میان ایرانیت سقفی، لیمو ترش مینایی با رنگی بدیع میان سبز و زرد و طلایی، چشمان مرا به حقیقت می‌گشاید.

| لينک ثابت |  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 10:32    | 

خداوندا در بارگاه اعلایت شهادت می‌دهیم حسینعلی منتظری دمی بندگانت را در روزهای سخت تنها نگذاشت. خدایا به بزرگی خودت قسمت می‌دهیم جانشینانی برای این مرد بزرگ، برای جهان شیعه، برای امت اسلام، برای انسان باقی بگذار.

آیت الله العظمی منتظری روحت شاد
خدایا جرات حسین و منتظری به ما عنایت فرما.

منتظری عزیز  آرام بگیر و در هوای معطر توحید رنج‌هایت را از دوش بر زمین بگذار. ما وارث این رنج‌ها خواهیم بود. همراه شهدای عاشورا برای تو خواهیم گریست. واژه‌ها چقدر ناچیزند وقتی از تو می‌گویند. خدایا به پاس همه رنجهای این مرد جمال خود را از او دریغ مکن و برای ما پناه باشد در زمانه‌ای این چنین بی‌پناه و خسته. مردی از میان ما رفت که نخواستن را معنا کرد. پاکدامنی، بی‌نیازی و ساده زیستی نه به عنوان پیشنهاد بشری٬ که در او عینت مطلق خود را یافت. منتظری چه سعادتمند بود که با چشم‌های خود به پاخواستن نسل انقلابی دیگر را به چشم دید. آنها که از ترس نمی‌ترسند. آیت الله ما هیچ وقت فراموش نخواهیم کرد حقیقت را فدای مصلحت نکردی. و از ترس نترسیدی.

امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه.

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:49    | 

امروز برای کاری رفته بودم باغ شاطر، موقع برگشت، دیدم که یه بنده اهل حق گوشه خیابان نشسته و دارد سنتور می‌زند. یاد علی سنتوری خودمان افتادم، ناخود، آگاه شروع کردم سنگ صبور را خواندن. چند ثانیه بعد از این اتفاق، سوار تاکسی شدم که بیام دفتر روزنامه. راننده که سوئیچ را چرخوند و ماشین روشن شد، صدایی از ضبط بلند شد که در میان ناباوری دیدم که بله... آهن‌گ سنگ صبور محسن چاوشیه. ولی این آخر کار نبود. آهن‌گ از روی خود فیلم ضبط شده بود و وسط آهن‌گ، صدای بهرام رادان را می‌شنیدیم که می‌گفت: "از وقتی هانیه، همسرم، منو ول کرده... ." نگو آهن‌گ نبود، یک اهل حقی برداشته کل صدای فیلم علی سنتوری ضبط کرده بود. موقع غروب آفتاب بود. آسمان سرخ شده بود و چراغ‌ها داشتن روشن شده بودند. من تو ماشین نشسته بودم و داشتم به این متروپلیسی که هر روز داریم توش راه می‌رویم، تنهایی قدم می‌زنیم، حرف می‌زنیم و زندگی می‌کنیم فکر می‌کردم و به این که چه زندگی عجیبی است.

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 3:13    | 

وقتی درباره خانه هنرمندان سابق، هنربندان فعلی حرف می‌زنیم با گالری و گالری‌دار خصوصی طرف نیستیم. خانه هنرمندان زیر نظر مستقیم شهرداری تهران ا‌ست و جزو اماکن عمومی محسوب می‌شود و باید به شکل عادلانه فضایش را در اختیار همه صاحبان آثار هنری قرار دهد، نه فقط افراد مشهور. خانم هدی تهرانی برای برپایی نمایشگاه عکس‌شان چند روز توی صف بودند؟ اصلن بوده‌اند؟ یا فقط به پشتیبانی، برند، نام‌شان و حمایت خاصه آقای رحیم مشایی توانسته‌اند خانه هنربندان را قرق کنند؟ 

هدیه تهرانی، عکس از موسا هاشم‌زاده هديه تهراني

 

 

 

 

 

 

گران‌ترین تابلوی نمایشگاه عکس هدیه تهرانی را اسفندیار رحیم مشایی، مغز متفکر مصباحیه، دولت نهم، دهم و یار غار محمود احمدی‌نژاد، به قیمت سه میلیون و هفتصد هزار تومان خریداری کرده است. البته خانم تهرانی قبل از آن شخصن در کنفرانس خبری‌ای که درباره نمایشگاهش بر پا کردند، گفتند که از سازمان میراث فرهنگی که تا میانه تابستان مشایی ریاست آن را داشت، 80 میلیون تومان وام گرفته تا بتواند این نمایشگاه را برگزار کند. به قول شما: نوش جانش.

این‌که عکس‌هایش است خوب است یا نه؟ این حرف‌ها چه ربطی به شخص هدیه تهرانی دارد یا نه؟ اینکه عکاسی بلد است یا نه؟ مورد بحث ما نیست. آخر ما قبل از اول داریم راجع به این حرف می‌زنیم که آیا هدیه تهرانی اگر هدیه مادی و معنوی رحیم مشایی نبود باز هم می‌توانست نمایش‌‌گاه‌ش برپا کند یا نه؟ نمی‌شود که هم رفیق دزد بود و هم شریک قافله.

به قول موسی هاشم‌زاده: "از نظر من درج نوشته "عكاسی ممنوع" بر سردر ورودی هر سالن نشان از فاصله شما با جامعه و ذات عكاسی است و دلایلی مسخره‌تر از آن در علت درج این نوشته كه نشان فاصله شما با نمایشگاه‌های روز دنیاست. خانم تهرانی یک شبه ره صد ساله رفتن خطاست. خانم ترهنی اگر شما هديه تهرانی نبوديد (آنگونه که مظلومانه در نشست مطبوعاتی آرزو کردید) آنوقت اصلن نشستی اتفاق نمی‌افتاد. مشكل در ارائه آثار عكاسی توسط شما نیست همچنانی‌که در اول اشاره كردم، مشكل در آن ادعایی است که می‌گویید ندارید، مشكل در رفتار است." 

یعنی هر کسی به صرف داشتن دوربین دیجیتالی می‌تواند نمایش‌گاهی با این عظمت در خانه هنربندان برپا کند؟ آیا هر کسی اراده کند می‌تواند تمامی فضاهای این مکان فرهنگی و هنری را در اختیار بگیرد؟ آیا خانه هنربندان به هر کسی بالا و پایین‌ش را اجاره می‌دهد؟ این درد و سخن رفقای عکاسم است که خودم با چشم‌هایم می‌بینم و می‌شنوم که این روزها در شهر کودتازده برای برپایی یک نمایش‌گاه عکس خیلی ساده با ۱۰ تا عکس به روی دیوارهایش در مضیقه هستند. از سرپا و برپا کردنش عاجز مانده‌اند. 

بعد، بد یهو خانم هدیه تهرانی هوس کرده‌اند عکس بفروشند، برای همین دوربین دست گرفته‌اند و راه افتادند، تفریح کرده‌اند و آخر هم آمده‌اند با سلام و صلوات رحیم مشایی خانه هنربندان را برایشان آب و جارو کرده‌اند، کلن در اختیار گرفته‌اند، خانم هدیه تهرانی خیمه شب‌بازی به‌راه انداخته‌اید آن‌هم برای جماعتی که قلب‌هایشان هنوز سبز است، چشم‌هایشان هنوز سرخ است، پیراهن‌هایشان هنوزی بوی اشک‌آور تیم آقای رحیم‌مشایی را می‌دهد.

با یک جمع و ضرب ساده هم می‌توان فهمید اگر حتا نصف عکس‌ها هم فروش رود، با این قیمت بالایی که سیف‌الله صمدیان یارغار عباس کیارستمی برای عکس‌ها تعیین کرده است، بالای نیم میلیارد تومان به حساب شخصی خانم هدیه تهرانی واریز می‌شود. خدا بدهد برکت، اگر جمیع جمعات جامعه عکاسی هم بسیج شوند، نمایشگاه بگذارند همه عکس‌هایشان فروش رود، باز نمی‌تواند نصف نصف این پول هم در بیاورند تا به زخم زندگی‌شان بزنند.

هدیه تهرانی اگر سینما را کنار بگذارد بهتر می‌تواند پول در بیاورد. واقعن چند سال باید فیلم‌نامه بخواند، حس بگیرد، دیالوگ حفظ کند، مسافرت کند تا بتواند این مقدار را به خاطر دستمزد بازی در چند فیلم سینمایی کسب کند؟ به قول آن تبلیغ تلویزیونی: امســـــــــــــــــال باید حواسمان را جمع کنیم.

 

زیرنویس:

:: خانم هدیه تهرانی بخوانید! موسا هاشم‌زاده

:: بیقه حرف‌ها همه‌ش جفنگ است حمیدرضا نصیری

:: گربه‌ی مسکین اگر پر داشتی بهمن جلالی

:: باز هم همان قصه‌ی تکراری اسماعیل عباسی

:: لحاف دوز ملحفه منصوره عباسی

:: نمایشگاهی فراتر از یک رخداد هنری محمد آقازاده

:: ماجرا مثل همیشه به حاشیه رفت محمدرضا شاهرخی‌نژاد

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:24    | 

آنجا که تو فرعون زمانی
در تیرس باد خزانی

 

دست خدا بالاترین دستها است. این انتقام الهی است که در برابر کلیسای میلان رخ نمود. کرشمه‌ای که بازار ساحری امپراطور رم را در هم شکست. بسان لحظه‌ای که به امر پروردگار رود نیل بر سر فرعون فرود آمد. این حرکت‌های انقلابی روح جهان بی‌روح هستند. جهانی که خیلی به خود می‌نازد ولی بی‌شک مقامش از بین رفتنی است. و در برابر امر الهی هیچ فرعونی نمی‌تواند مقاومت کند. دستِ ماسیمو تارتالیا وقتی به امپراطور رم حمله کرد دست خدا بود.

برلوسکونی دیدین؟ کلک و پرش ریخته بود، زرد کرده بود، تا حالا این‌جور داغون ندیده بودمش، بت‌شکنی بد جور شکستش، یحتمل دوست پسر یکی از آن دخترهای خوشگلی که تور کرده بوده آمده دک و پوز جناب نخست وزیر آورده پایین، دمش گرم، خیلی انقلابی بود حرکتش. شبیهه شبی است که سرالکس با آن کفش معروف از فاصله ۲۰ متری صاف گذاشت بالای چشم بکهام. مثل تسخیر سفارت امریکا توی تهران است کارشان لامصب.

حضرت علی (ع) وقتی در برابر معاویه ایستاد و گفت: آن قرآن مرکب و کاغذ است و قرآن واقعی من هستم، برادر انقلابی ما است. رفیق سرخ خسرو گل‌سرخی با این‌که به خدا اعتقادی نداشت وقتی در برابر بی‌دادگاه طاغوت ایستاد از علی گفت، او را اولین انسان سوسیالیست تاریخ خواند رفیق انقلابی ما است. امام حسین (ع)  که در برابر یزید قیام کرد به راستی برادر ما است.

از چه‌گوارایی که به خدا معتقد نبود تا چمران که عاشقانه در برابر پروردگارش سجده می‌کرد، همه و همه برادر و رفیق ما هستند و با خون‌مان از آنها حمایت می‌کنیم. رشته‌ای مرموز مجاهدان راه حق را به هم وصل می‌کند. و احمق‌ها هیچ وقت به راز ما پی نخواهند برد که چگونه است ما همزمان هم از باخدایان حمایت می‌کنیم و هم از بی‌خدایان. که سومین امام انقلابی شیعه فرمود: اگر دین ندارید لااقل آزادمرد باشید.

تمامی انقلابی‌های سراسر تاریخ با هر مرام، عقیده، دین و مذهبی برادر و رفیق ما هستند. و از هر حرکت انقلابی در این دنیا که پوشالی‌اش را به تماشا بگذارند حمایت می‌کنیم. سلام خدا بر مجاهدان راه حق. سلام خدا بر آنان که با ظلم پیکار می‌کنند. این حرکت انقلابی ماسیمو تارتالیا در برابر کلیسای میلان از جنس "دست خدا" ال‌دیه‌گو به انگلستان است، طعم وقتی را دارد که اریک کانتونا با پا گذاشت توی صورت اون یارو یا وقتی‌که زیدان با سر رفت تو شکم ماتراتزی. واقعن حض کردم.

در تظاهرات سياسی و اعتراضی بزرگی كه علیه نخست وزیر ایتالیا در جريان بود، مردی که واقعن هم مرد است طی یک حرکت انقلابی و مردانه یک جسم سخت به سوی او پرتاب كرد و دندان و بينی‌اش را شكست. این جسم ماكت فلزی كوچکی از كليسای معروف «دومو» در شهر ميلان بود كه برلوسكونی دقايقی پيش‌تر در حوالی آن سخنرانی می‌كرد. بدين ترتيب معیشت الهی به وقوع پیوست. او كه زمانی خود را «مسیح سياست» ايتاليا خوانده بود، با نمادی مذهبی و در نزدیکی مكانی مقدس به او حمله شد تا به‌همگان ثابت شود او مسیح دجالی بیش نیست.

مافیای رسانه‌ای، جنسی و تجاری برلوسکونی و تماس‌های وی با گروه‌های مافیایی خطرناک در گذشته واقعیت‌های پنهانی نيست، اما جریان‌های اخير عمدتن اعتراضی به زندگی شخصی وی است كه ارتباط با دختران 18 ساله، رابطه با زنان بدكاره و مهمتر از آن تلاش زنش برای جدایی از او از وجوه بارز شخصیتی نخست‌وزير به‌شمار می‌آيد. آنگاه كه برلوسکونی جاذبه‌های جنسی را بيش از پيش به سیاست ایتالیا تزریق كرد، بخش اعظم جامعه اين كشور اخلاقيات را محور نگاه خود به نخست‌وزير قرار داد و از این منظر به وی تاختند. در باور بسياری از ايتاليایی‌ها، برلوسکونی بیش از آنكه چهره‌ای سياسی باشد، فردی عیاش، لاابالی، لذت‌طلب،  و هوس‌ران است.

امپراطوری رسانه‌ای وی مملو از «شو»‌هایی است كه زنان در آنها نقش اصلی را دارند و به مثابه ابزاری تجملي و جنسی در خدمت قدرت و سیاست برلوسکونی عمل می‌كنند. در دکترین سیاسی - رسانه‌ای برلوسکونی «برهنگی» و «شهوت‌رانی» اساس سیاست‌ورزی را شكل می‌دهد كه به‌ندرت به چالش كشيده است، اما سرانجام ایتالیایی‌ها به طغیان علیه ملغمه امپراطور هزاره سوم رم «جاذبه جنسی، نفوذ سیاسی» روی آورده‌اند.

این‌ها تنها دلايل بيزاری ايتاليایی‌ها از برلوسکونی نيست. نحوه حاكميت وی از ابتدای آغاز دوره سوم نخست‌وزيری‌اش به ديكتاتوری مانند است. برلوسکونی در بدو امر برای خود، رییس جمهور و رییس سنا، مصونیت قضایی گرفت كه البته در ماه‌های اخير لغو شد. وی سعی كرده تا پرونده‌هایی را كه درباره فساد سياسی و مالی‌اش وجود دارد، بی‌سر‌و‌صدا برای هميشه ببندد و اصلاحات قضايی ويژه‌ای را به نفع خود انجام دهد. اگر اين اصلاحات به تصويب پارلمان برسد، وی از هر سه محاكمه‌ای كه با آن روبه‌رو است، خواهد گريخت، اما او مدت‌ها است كه در محكمه‌ای مردمی قرار گرفته كه دادستان‌هایش حاضرند در خيابان‌ها، دندان و بينی او را بشكنند. آی فراعنه زمان به هوش باشید که انتقام الهی در راه است.

 

زیرنویس:

:: ببشخید اگر روشنفکر نیستم! امیر تاملات نابهنگام

:: گلادياتوری در ايتاليا شوريد مهدی

| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 13:18    | 

وبلاگ برای ما مثل ماست و خیار می‌ماند برای جماعت خراب.
| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:33    | 

باید برگردیم عقب، سینمایی‌ها بهش می‌گویند: فلاش بک، آن روز که سخنرانی حاج احمد آقا در هفته نامه امید جوان چاپ شد. بچه‌ها افتاده بودند به جان استنسیل دبیرستان، چقدر کپی گرفتند از متن سخنرانی ایشان دم در، توی مدرسه وایساده بودند هر کی رد می‌شد یکی بهش رد می‌کردند. بعد، چند روز بد خبر رسید که حاج احمد آقا رفت، کشتنش. کسی جرات نکرد حرف بزند، روزه سکوت گرفتند و فقط متن سخنرانی ایشان را استنسیل می‌کردند و رد می‌کردند. اگر آن روز از مرگ ایشان رد نشده بودیم. امروز قیصریه را آتش نمی‌زدند و پیراهن عثمان را توی صورتمان نمی‌گرفتند. انگار قسمت است قضای سکوت دیروز را بعد از سالها بالاخره بجا بیاوریم. یا حق.

دولت کودتا حاج احمد خمینی را چه کسی کشت؟
سرنوشت ما پیروزی است.

ای کسانیکه که به هواداری دولت کودتا و فرقه ضاله مصباحیه برای پاره شدن تمثال مبارک خمینی کبیر گریبان می‌درید، آن روز که فرزند او را به جرم دفاع از حقوق مردم کشتند و خونش را بر زمین ریختند، چرا کفن نپوشیدید و به اسم توهین به عقل و اسلام و راه خمینی، به شعارگویی‌های تند و پرتنش نپرداختید؟

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:38    | 

سالها پیش فیلم بی‌خوابی کریستوفر نولان را برای اولین بار روی پرده سینما فرهنگ به همراه بهمن فرمان‌آرا دیدم. آن روز راجع به مطلبی که جواد طوسی در مجله فیلم نوشته بود حرف زدیم، تیتر مطلب ایشان این بود: اگه من کم داری بگو؟ ماجرا راجع به روزی است که جواد طوسی تک و تنها راه می‌افتد و می‌رود سینما فرهنگ تا بی‌خوابی کریستوفر نولان را ببیند.

نسل جوان‌تری که متولد دهه شصت است و "به هیچ هدف و آرمانی وابسته نیست" اتفاقاتی را به وجود می‌آورند که همه‌اش در آن مطلب مکتوب می‌شود. حرف زدیم و از این‌که چرا متولدین دهه شصت به قول‌هایشان وفادار نیستند؟ چرا بر سر حرف‌هایشان نمی‌ایستند؟ چرا به گذشته احترام نمی‌گذارند؟ چرا حرمت گذشته، گذشته‌ها، نسل قبل‌تر‌ و قبل‌ را نگه نمی‌دارد؟ چرا این‌قدر بی‌خیال است؟ چرا آن‌قدر الکی‌خوش است؟

چرا همه چیز را فست فود می‌خواهند؟ چرا در ام‌پی‌تری خلاصه شده‌اند؟ چرا کپی پیست می‌کنند؟ چرا این‌قدر قدرنشناس هستند؟ چرا کتابی را نخوانده درباره‌اش نظریه صادر می‌کنند؟ سالها بعد از سالها پیش وقتی رفتم فیلم خاکـ آشنا را دیدم یاد آن روز سینما فرهنگ افتادم، به بهمن‌ فرمان‌آرا سلام رساندم. که چقدر حرف دل ما را زده است.

مخصوصن آنجایی که دوستان نوه‌ مام نامدار از تهران شبانه به آن خلوت امن می‌آیند و هنوز وارده نشده سراغ شراب را می‌گیرند و بدون این‌که کفش‌هایشان را در بیاورند، بدون این‌که حرمت خانه و صاحب خانه را نگه دارند یواشکی راه می‌افتند دنبال شراب، غوره نشده دنبال شراب می‌گردند؟

البته از حقیقت نباید بگذریم توی این شش ماه از تابستان ۸۸ به این‌ور اتفاقاتی افتاده، که قسمتی از متولدین دهه شصت که به رگ غیرت‌شان برخورده چنان خودی ثابت کرده‌اند که باید به‌شان ای‌ول گفت. حساب‌شان با دیگران‌شان جدا است. این دیگرشان کیا هستند؟ همان‌هایی که بعد از مرگ علی کردان برایش جک گفتند، دست‌جمعی خندیدند، به این فکر نکردند یعنی تا به حال در عمرشان دروغ نگفته‌اند؟

 

زیرنویس:

:: دهه شستی‌ها خوابگرد

:: دهه‌ی شستی‌ها (قسمت یک و نیم) خوابگرد

:: سید جان، مشکل دهه شستیها، معرفتِ نداشته است گردباد

:: ما روحمان را جایی حوالی دهه شصت جا گذاشتیم گردباد

:: دهه شصت دهه خاکی عمر ما گردباد

:: مثل درخت‌‌ها عمودی مردیم گردباد

:: مشکل این نسل، آرمان ِ نداشته است ملکیادس

| لينک ثابت |  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 14:39    | 

رونمایی از دو کتاب احمد شاملو با حضور آیدا سرکیسیان یار غار بزرگ بامدادان، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۸، شهر کتاب آرین همان میرداماد دیگر، ساعت 18 تا 20، ما هستیم، شما هم تشریف بیاورید، قدم‌تان روی قالیچه دم در، دور هم هستیم و یاد شاملوی بزرگ را زنده نگه می‌داریم، که اگر بود این روزهای پر شر و شور که چشم‌ها سرخ است، ایمان سبز است، مشت‌ها گره است، گلو بغض است، فریاد دیگر زیر آب نیست، تن و خیابان با هم آشتی کرده‌اند، مسلسل به غشغشه افتاده، خون را بر سنگفرش می‌دید چه می‌گفت؟

| لينک ثابت |  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:58    | 

شانزدهم آذر نزد تمامی دانشجويان و ملت بزرگ ايران روز مرگ بر آمريكا است. امریکا و همپالکی‌هایش بدانند ما اگر از خون خودمان بگذریم از خون آن سه آذر اهورایی نخواهیم گذشت. شعار مرگ بر امریکا متعلق به امروز نیست، این شعار از دل تاریخ می‌آید، از روزی که شریعت رضوی در سرسرای دانشکده فنی دانشگاه تهران در برابر گارد ستمشاهی جاویدان فریاد زد: مرگ بر امریکا. 16 آذر فریاد تاریخی ملت ايران علیه سیاستهای خصمانه آمریكا است. استبداد نباید باعث شود ما استکبار را فراموش کنیم.

شعار مرگ بر امریکا اولین بار در 16 آذر 32 فریاد زده شد

ما از گناه امریکا نخواهیم گذشت. چه کسی می‌تواند شب طاعونی 28 مرداد 32 را به خاطر بیاورد و از گناه امریکا بگذرد؟ چه کسی می‌تواند دولت مردمی دکتر مصدق را به خاطر بیاورد از گناه امریکا بگذرد؟ چه کسی می‌تواند اعدام دکتر فاطمی را به خاطر بیاورد از گناه امریکا بگذرد؟ چه کسی می‌تواند آن سه قطره خون اهورایی را که در پیش پای نیکسون فرستاده ویژه رییس جمهور امریکا قربانی شدند را به خاطر بیاورد و از گناه امریکا بگذرد؟ چه کسی می‌تواند کشته‌شدگان ایرباس ایران در خلیج فارس را به خاطر بیاورد از گناه امریکا بگذرد؟

صدای معلم شهید دکتر شریعتی در زمین و زمان می‌پیچد: "اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همانجایی که 22 سال پیش «آذرمان در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای نیکسون» قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند... آنها هرگز نمی‌روند همیشه خواهند ماند، آنها شهیدند این «سه قطره خون» که به چهره دانشگاه همچنان تازه و گرم است."

آن سه قطره در جلوی پاهای نیکسون ریخته شد تا ندای جوانان این مرز و بوم همیشه این فریاد را بزند که هرگز مقابل دیو استکبار و استعمار تعظیم نخواهند کرد. اکنون سال‌های سال است که از آن واقعه می‌گذرد اما هنوز سردر انقلابی دانشگاه تهران آن حماسه و آن سه قطره خون را به خاطر دارد و هر سال 16 آذر را با نام آن سه آذر اهورایی پاس می‌دارد.  

پس از سرنگونى دولت ملى دكتر مصدق در پى وقوع كودتاى 28 مرداد 32، شاه كه در پی شكست كودتاى اول مورخ 25 مرداد 32 از طريق بغداد به رم گريخته بود، در 31 مرداد به تهران بازگشت. چهار روز بعد در 4 شهريور 1332 نخست وزير دولت كودتا سرلشكر زاهدى كه به درجه سپهبدى ارتقا يافته بود در نامه‏اى به آيزنهاور رييس جمهور وقت آمريكا اعلام داشت كه قصد دولت او بهبود وضع بينالمللى ايران است. زاهدى همچنين در اين نامه به طور تلويحى مقامات ايالات متحده را از قصد خود مبنى بر تجديد مناسبات سياسى ايران و انگليس مطمئن ساخت.

زاهدى براى آن چه «نجات ايران از هرج و مرج اقتصادى و مالى» مى‏ناميد از آمريكا تقاضاى كمك فورى كرد. آيزنهاور كه به تقاضاى مشابه دكتر مصدق كه در دى ماه 31 عنوان شده و در خرداد 32 تكرار شده بود، پاسخ منفى داده بود، اين بار لوى هندرسن سفير امريكا در تهران را كه از گردانندگان اصلى ستاد كودتا بود مامور مذاكره با دولت زاهدى كرد. در 12 شهريور همان سال دولت امريكا موافقت خود را با پرداخت مبلغ 23/4 ميليون دلار بابت كمك‏هاى فنى سالانه اصل چهار اعلام كرد.

در 14 شهريور نيز دولت امريكا مبلغ 45 ميليون دلار كمك بلاعوض به ايران اعطا كرد. روزنامه كيهان مورخ 12 شهريور 1332 به نقل از اعلاميه رسمى دولت امريكا، علت اين اقدام دولت مزبور را چنين عنوان كرد: «ايالات متحده از اين‌كه حكومت جديد در نيل به تفاهم با انگلستان در مورد ملى‌شدن نفت متعلق به ايتاليا در ايران بى‌تحرك نيست، رضايت دارد.» اگرچه امريكايى‏ها هدف خود را كمك به دولت جديد ايران براى «اعاده ثبات در كشور» و ريختن پايه‏هاى پيشرفت اقتصادى» عنوان كردند اما واقعيت اين بود كه ارسال كمك‏هاى مالى به دولت كودتا ضرورى بود زيرا از يك سو صادرات نفت ايران دچار وقفه شده بود و پولى از اين بابت عايد دولت وقت ايران نمى‏شد و از سوى ديگر دولت ايران به منظور مقابله با فشار شوروى در مرزهاى شمالى و مبارزه با قدرت حزب توده در درون مرزها نيازمند تقويت بنيه مالى به منظور سازماندهى دوباره ارتش و دستگاه ادارى بود.

و دقيقا به همين علت بود كه امريكايى‏ها از اعطاى كمك‏هاى بيشتر به دولت زاهدى خوددارى كرده و عملا آن را به تجديد روابط سياسى ـ اقتصادى با انگليس و پايان مذاكرات نفت موكول كردند. در واقع امريكايى‏ها مى‏خواستند هر چه زودتر دولت ايران به علت نيازهاى مالى قرارداد نفتى را با كنسرسيوم بين‌المللى امضا كند. از همين رو امريكا تنها پس از امضاى قرارداد كنسرسيوم در 28 شهريور 1332 با پرداخت 127/3 ميليون دلار به عنوان وام به ايران موافقت كرد.

مقامات لندن، تجديد مناسبات سياسى بين دو كشور را گام نخست براى حل مسأله نفت مى‏دانستند و عليرغم موضع قبلى مقامات ايران مبنى بر تقدم مسأله نفت بر تجديد روابط با انگليس، دولت انگليس ضمن نشان دادن ملايمت در دو موضوع مورد اختلاف يعنى با بازپس گرفتن شكايت خود از يك شركت ژاپنى خريدار نفت ايران و موافقت با تحويل لوكوموتيوهاى انگليسى خريدارى شده از سوى ايران توانست گامى به سوى تجديد مناسات سياسى با ايران بردارد.

در 16 آبان 32 همزمان با امتناع امريكا از ارسال كمك‏هاى مالى بيشتر به دولت زاهدى و با شدت گرفتن نيازهاى مالى دولت، مذاكرات مخفيانه‏اى بين مقامات دو كشور آغاز شد تا موضوع تجديد مناسبات سياسى مورد بررسى قرار گيرد. نتيجه اين مذاكرات پيشاپيش معلوم بود. دولت كودتا به رغم آگاهى از حاكم‌بودن احساسات ضد انگليسى بر افكار عمومى، تجديد فورى مناسبات را در دستور كار خود قرار داد و براى كاستن از پيامدهاى داخلى تصميم خود، تنها به اجراى سياست‏هاى گام به گام و اتكا بر نقش بازيگرى به نام ايالات متحده اكتفا كرد.

اعلاميه مشترك دو دولت در 14 آذر 32 تصميم دو دولت را مبنى بر «مبادله بدون تأخير سفير» اعلام داشت و هر چند وزارت خارجه ايران در اعلاميه مورخ 9 آبان 32 آورده بود «تنها توقع دولت (ايران) اين است كه براى اختلاف نفت قوانين مصوبه كشور محترم شمرده شود.» اما همگان مى‏دانستند كه طرح اين تقاضا، صرفاً يك «نمايش سياسى» با مصرف داخلى است كه به منظور پيشگيرى از بروز احساسات ضد انگليسى مردم ترتيب داده شده است. از همان روز اعلام رسمى تجديد روابط ايران و انگليس در 14 آذر 32 كه با وعده ورود قريب الوقوع «دنيس رايت» به عنوان كاردار سفارت انگليس در تهران همراه بود ناآرامى‏ها و تظاهرات پراكنده‏اى در چند نقطه پايتخت از جمله بازار تهران و دانشگاه تهران به وقوع پيوست و در پس آن عده‏اى از معترضين در دانشگاه و بازار دستيگر شدند.

همزمان با بروز اين ناآرامى‏ها، روز 17 آذر براى ورود نيكسون معاون رييس جمهور امريكا به تهران تعيين و اعلام شد. پيش از اين در 24 آبان همان سال اعلام شده بود كه نيكسون از طرف آيزنهاور رييس جمهورى ايالات متحده و به دعوت رسمى دولت ايران به تهران مى‏آيد. نيكسون در واقع به ايران مى‏آمد تا نتايج تحولات اخير را كه به تعبير آيزنهاور «پيروزى سياسى اميدبخشى را در ايران نصيب قواى طرفدار تثبيت اوضاع و قواى آزادى نموده است» ببيند.

پيشاپيش وقوع تظاهرات هنگام ورود نيكسون قطعى مى‏نمود. به رغم يأس گسترده مبارزان و سركوب شديد مخالفان دولت كودتا، هنوز در برخى مجامع مخالفت‏هاى جدى بروز مى‏كرد. در اين ميان و با آشكار شدن نقش مداخله‌جويانه ايالات متحده امريكا در تمهيد مقدمات سرنگونى دولت ملى دكتر مصدق، اين دولت خارجى كه پيش از اين با شعار كمك به گسترش آزادى و پيشرفت اقتصادى و مقابله با گسترش نفوذ كمونيسم، توانسته بود روابط خوبى را به دور از قضاوت منفى افكار عمومى با دولت ايران برقرار نمايد، براى اولين بار به عنوان يك «نيروى مداخله‌جوى منفور» نزد افكار عمومى درآمد.

امريكايى‏ها كه به دنبال جاى پاى محكم‏ترى در ايران مى‏گشتند و در قرارداد كنسرسيوم نفتى در پى سهم بيشترى بودند به سرعت مورد قضاوت افكار عمومى ايران قرار گرفتند و البته با توجه به روابطه حسنه دولت سپهبد زاهدى با دولت امريكا و نيز سابقه عدم همكارى قبلى اين دولت در حل مشكلات مالى دولت دكتر مصدق قضاوت افكار عمومى نمى‏توانست مثبت باشد. در روز 5 آذر 32 نيروهاى نظامى و امنيتى شديم شاه به منظور كنترل اوضاع و حفظ آرامش سفر نيكسون، در دانشگاه تهران مستقر شدند تا از هر گونه مخالفت احتمالى جلوگيرى كنند.

در همين روز يكى از دربان‏هاى دانشگاه شنيده بود كه تلفنى به يكى از افسران گارد مستقر در دانشگاه دستور مى‏رسد «بايد يك دانشجو را شقه كرد و جلوى درب بزرگ دانشگاه آويخت تا عبرت همه شود و هنگام ورود ميهمانان خارجى صداها خفه گردد و جنبنده‏اى نجنبد.» انتشار اين خبر در فرداى آن روز بر جو ملتهب دانشگاه افزود.در روز 16 آذر نيروهاى نظامى مستقر در دانشگاه، با ورود به دانشكده‏هاى پزشكى، داروسازى، حقوق و علوم عده زيادى را دستگير كردند.

مهندس مصطفى چمران كه خود شاهد اين واقعه بوده است بعدها در انجمن اسلامى دانشجويان امريكا روايت مستندى از واقعه را مكتوب و ارائه كرد كه همواره مورد استناد ديگر نويسندگان سياسى دهه 40 و 50 و بعد از آن بوده است. مطابق اين روايت، دستگيرشدگان به وسيله كاميون به نقطه ديگرى منتقل شدند و رييس وقت دانشگاه تهران از بيم ناآرامى‏هاى گسترده‏تر دانشگاه را تعطيل اعلام كرد. در پى اعتراض چند دانشجو به حضور سركوبگرانه نظاميان در دانشگاه، ارتشى‏ها براى دستگيرى آنان وارد دانشكده فنى شدند. درگيرى دانشجويان و نظاميان در دانشكده فنى اوج گرفت و نظاميان به سوى دانشجويان آتش گشودند و سه دانشجو به نام‏هاى مصطفى بزرگ‌نيا، آذر شريعت رضوى و احمد قندچى به ضرب گلوله كشته شدند.

در روز 17 آذر همزمان با ورود نيكسون به تهران تمام دانشگاه‏هاى پايتخت در اعتصاب كامل به سر مى‏بردند و وقتى كه نيكسون براى دريافت دكتراى افتخارى حقوق در دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران حاضر شد يكى از مطبوعات در سر مقاله خود با عنوان «سه قطره خون» در قالب نامه سرگشاده‏اى خطاب به نيكسون، ضمن اشاره به سنت مهمان‌نوازى ايرانيان و رسم سر بريدن يك قربانى در پيش قدم مهمان، نوشته بود: «آقاى نيكسون! وجود شما آن قدر گرامى و عزيز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترين جوانان اين كشور يعنى دانشجويان دانشگاه را قربانى كردند». چند روز بعد از ناآرامى‏هاى 16 آذر، ورود دنيس رايت كاردار موقت بريتانيا در تهران كه اتفاقا با محكوميت دكتر مصدق در دادگاه نظامى همزمان شده بود، نيز خشم و نارضايتى افكار عمومى را برانگيخت.

در 4 بهمن همان سال على سهيلى به عنوان سفير ايران در لندن تعيين شد. سهيلى كه پيش از تعطيلى كنسولگرى‏هاى انگليس در ايران در دى ماه 1330 و احضار وى به تهران، به عنوان سفير ايران در لندن به سر مى‏برد، همان كسى بود كه هنگام خداحافظى با مقامات وزارت خارجه انگليس در سال 1330 ايشان را به پايدارى در برابر دولت ملى ايران و سرنگونى دولت مصدق تشويق كرده بود.

| لينک ثابت |  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:16    | 

شانزدهم آذر تا ابد زنده استپـایـیـز ناقوس افتادگی است. بیایید خزان کنیم اندیشه‌های سالک‌زده را و سبک شویم چون درختان از یرقان نا امیدی‌ها. بیایید آتشی باشیم از آذر در دروازه‌های زمستان.

در خواب روزها زودتر می‌گذرند ولی آیین چراغ خاموشی نیست. و باران سخت در باریدن است در یک شب سرد پاییزی.

این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره‌ای سرگردان در کهکشانی بی‌انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.

من گم شده‌ام، در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک‌ترین شب‌ها و ابری‌ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه‌هایش را دلتنگ می‌نوازد گم شده‌ام. آی عشق آی عشق چهره سرخ‌ت پیدا نیست.

بیایید لبریز کنیم بادیه جان را از باده مهر و خیس شویم زیر آگاهی آبان و آتشی باشیم از آذر.

بیایید بسان ابراهیم خلیل‌وار وارد آتش شویم. بیایید پایمال کنیم برگ‌های ظلمت را و سرمه کشیم کوچه‌های اندیشه را با ریسه‌های عبور. بیایید آفتاب گرمی باشیم از خورشید. این روزها راه رفتنم در خیابان بیشتر شبیه بازی‌های کودکی شده. مدام بپیچ به چپ، بپیچ به راست، نه راست نه. اشتباه نکنید مشکل از کوچه‌ها و خیابان‌های محله‌مان نیست. همه‌اش زیر سر این برگ‌های پاییزی است که گاهی مجبورم می‌کنند برای یاد آوری یک نوستال شیرین کودکی و شنیدن صدای خش خشی که برایم مثل یک موسیقی رمزآلود زیباست.

از شش متر قبل مثل پارتیزان‌های جنگ‌های نامنظم نشانه‌گیری کنم که قدم‌هایم را چطور بردارم تا برگ، شش متر جلوتر زیر پایم قرار بگیرد. گاهی اوقات برای شنیدن یک خش خش حتا مسیرم را هم عوض می‌کنم. پاییز از نظر ستاره‌شناختی بین دو نقطه اعتدال پاییزی و انقلاب زمستانی است.

| لينک ثابت |  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:44    | 

1- پیشنهاد کتاب: گذار به دموكراسی، نوشته حسین بشیریه، نشر نگاه معاصر.

2- پیشنهاد فیلم: بادر ماینهوف، کارگردان: اولی ادل. نویسنده: اولی ادل و برند آیشنگر بر اساس کتابی با همین نام از اشتفان آوست سردبیر سابق مجله اشپیگل.

۳- پیشنهاد موسیقی: خون ایرانی، علی (الكساندر) رهبری.

۴- پیشنهاد غذا : باتوم، شلاق، گاز اشک‌آور، گلوله، تیر و خون، مکان خیابان ۱۶ آذر، رستوران حکیم باشی.

| لينک ثابت |  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:25   

پارچه‌ی سفید را کنار بزن
جرات داشته باش
او را می‌شناسی

از نفس افتاده‌ی تنها
بلند قامت خمیده
دیگر چهره‌‌ی آرام و خسته‌اش
در هاله‌ای از دود سیگار پنهان نیست.

 

سه شنبه دوازدهم آذر 13۷۳، شمیران، هتل دربند

| لينک ثابت |  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 12:33   

هدف اونا که برای ما مهم نیست، هدف ما برای ما مهم است، شاه و ساواک هم رفیق سرخ را به بی‌دادگاه طاغوت آوردند تا تحقیرش کنند، ولی او مرد و مردانه ایستاد از عقیده‌اش دفاع کرد حالا کی تحقیر شد؟ شاه یا رفیق ما؟ انقلابی بودن یعنی ضد هرچی فعل، مفعول، قافیه، فرم و محتوا.

لیبرالیست‌ها می‌گویند: به خاطر عقیده‌ات زنده بمان و زندگی کن، مثل اینه که می‌گویی: باتوم خوردن تحقیر دارد. حالا شما بگو فرم و محتوا. ایضن خیلی فرق است بین کشته شدن به خاطر آرمان با اسبی که پایش چلاق شده، زمین‌گیر شده و ماشه را می‌چکونند توی سرش تا خلاصش کنند. بین اینا خیلی فرق است. مردن با مردن فرق دارد. یکی توی رختخواب می‌میرد یکی زیر  آسمان.

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیافتاده‌ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را، مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

ای جان، چرا من بخواهم دنبال کلمه‌ها بگردم، رامشان کنم تا بیا‌رمشان تا بی‌آرام‌شان تا برای سپینود بنویسم که باتوم تحقیر ندارد، تا وقتی فریدون مشیری اینگونه شاد و غزل‌خوان، سرمست و رجزخوان انتهای کلام را جاری کرده است. روحش شاد او که در گوشه زندان سرنوشت جان داد ولی سر را به تازیانه خم نکرد. افسوس بر دو روزه هستی نخورد و زاری براین سراچه ماتم نکرد.

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ زبندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

این شعر که برایتان آشنا است، این را که دیگر گردباد نگفته، فریدون مشیری عزیز فرموده. از گلوله هم حرف نمی‌زند می‌گوید: تازیانه که روی دیگر باتوم است همان که مدرن‌تر است، امروزی‌تر است. پرسیده‌اید: این نوع تفکر شما قصد دارد مرا که باتوم نخورده‌ام شرمنده کند؟ نه من نمی‌شوم. مطمئن باشید. فریدون مشیری جایی در شعر اسیر / انتشارات مروارید، گزینه اشعار، صفحه ۵۴، چاپ اول ۱۳۶۴ می‌فرماید: آسوده یکنفس زده باشم حرام من، شاعر آسودگی را حرام می‌داند، تازیانه نخوردن را حرام می‌داند.

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده‌ام
یکدم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده‌ام

حالا اگر به جای اینکه از شما سوال کنم باتوم خوردی؟ گفته بودم باتوم نخوردن حرام است، و باتوم خوردن عین رستگاری است معلوم نبود چی می‌گفتید. گفته‌اید که می‌خواهید به خاطر تعطیلی که چسبیده به شانزدهم آذر از مدرسه دخترتان مرخصی بگیرید تا به تهران بیایید تا باتوم بخورید، درگوشی بهتان می‌گویم روز ۱۶ آذر که در تاریخ آن را با خون نوشتن مواظب باشید چون این‌جا دیگر فقط حراج پنجه بوکس، اشک‌آور، باتوم و شلاق نیست. از سال ۱۳۳۲ به این‌ور در این روز با گلوله از مهمانان پذیرایی می‌کنند، بالاخره روز دانشجو است و شیرینی‌ها مزه خون می‌دهد.

| لينک ثابت |  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:53    | 

حقیقتی که همواره پشت سر امیر قلعه‌نویی شنیده می‌شود او قبل از تعدادی از بازی‌ها با بازیکنی از حریف وارد مذاکره و قرار مدارها گذاشته می‌شود. به خاطر دارید که محمد مایلی کهن گفت: قهرمانان واقعی اینها نیستند. چهارمین دوره لیگ برتر....

پلان اول

شهر نوشهر میزبان استقلال تهران با سرمربیگری امیر قلعه‌نویی است او دومین سال حضورش در استقلال را می‌گذراند و در کورس قهرمانی قرار دارد. اگر آبی‌ها نتوانند 3 امتیاز بازی را کسب کنند شانسی برای قهرمانی نخواهند داشت. 15 دقیقه پایانی است که رامین محرم‌نژاد با ظاهر منحصر به فردش توپ را تقدیم به اکبرپور می‌کند. اکبرپور توپ را به عنایتی پاس می‌دهد و فریاد گل گزارشگر آبی‌ها را به قهرمانی امیدوار می‌کند. رامین محرم نژاد فصل بعد در کمال تعجب همگان به استقلال می‌پیوندد و به نیمکت تیم میخکوب می‌شود

شایعه‌ای در آن سالها در شهر می‌پیچد و آبی‌پوش شدن رامین محرم‌‌نژاد را به اشتباهی ربط می‌دهند که بعضی‌ها معتقد به عمدی بودن آن اشتباه بودند. گرچه فرشاد پیوس از مدافع تیمش در همه جا دفاع کرد و آن را اشتباهی سهوی در فوتبال دانست ولی سالهاست که این داستان ادامه دارد.

مصاحبه رامین محرم‌نژاد در تاریخ یکم آذر سال 84 با خبرگزاری فارس: متاسفانه تا به امروز به دليل تراكم بازيكن خوب و طراز اول در استقلال به من بازی نرسيد، اما نهايت تلاش خود را بكار خواهم بست تا نظر مثبت كادر فني تيم را براي حضور در تركيب تيم جلب كنم.

وی در ادامه افزود: پيراهن استقلال را به راحتی به دست نیاورده‌ام كه براحتی آن را از دست بدهم. به شخصه به استقلال علاقه قلبی دارم و به هیچ وجه این تیم را ترک نخواهم كرد. مدافع جوان آبی‌پوشان در ادامه اظهار داشت: بازی در تیم‌هایی چون استقلال و پرسیولیس كمتر از تیم ملی نیست و نیمكت نشینی در چنین تیم‌هایی برای هر بازیكنی افتخار محسوب می‌شود. در چنین شرایطی اگر بتوانم توانایی‌های خود را به مربی نشان دهم، كار بزرگی انجام داده‌ام و برایم ارزشمند است.

محرم‌نژاد با رد شا‌یعاتی مبنی بر عدم نیاز كادر فنی به وی خاطر نشان ساخت: در ابتدای فصل با نظر مثبت قلعه‌نوعی به تركیب تيم اضافه شدم و اینكه كادر فنی هیچ نظری روی من ندارد، به هیچ وجه صحيح نيست. من مشكلي با كادر فني ندارم و مطمئن هستم رابطه دوطرفه است. او حتا برای یک ثانیه هم برای استقلال هیچ به میدان نرفت.

چند سال بعد بعد از اینکه جواد زرینچه و محمد نوازی پرده از تبانی در سالهای گذشته برداشتند روزنامه‌نگاران باز به یاد رامین محرم نژاد افتادند و با او به گفت و گو نشستند: رامین محرم نژاد: امير قلعه‌نویی فوتبال من و بسیاری از بازيكنان را نابود كرد .

پلان دوم

مصدومیت نظر محمدی در بازی رفت بین پگاه و استقلال در فینال جام حذفی و ابهام در توانایی بازی کردن دروازه بان پگاه در تهران یکی از نگرانی‌هایی است که نادر دست نشان بعد از پیروزی بازی رفت در رشت مقابل استقلال برای بازی برگشت دارد . نظر محمدی به آن بازی می رسد و قرار است ابراهیم تقی‌پور تمام ضربات دروازه را بزند او هیچ‌گاه در طول بازی اینکار را نکرد و فصل بعد آبی پوش و استقلال هم قهرمان جام حذفی.

گرچه محمد نوری‌فر مدیر روابط عمومی استقلال گفت: ساختن اين جور سناريوها خيلي راحت است اما همه کساني که دو بازی رفت و برگشت فينال حذفی را دیده‌اند، می‌توانند به پوچی اين ادعاها پی‌ببرند. شاید نياز به يادآوری نباشد که تقی‌پور در دقیقه 90 فینال در آزادی نزدیک بود به استقلال گل بزند و قهرمانی را از ما بگيرد. امیر قلعه نویی از اواسط فصل قبل که در مس کار می‌کرد، به فکر جذب تقی‌پور بود و حالا که به استقلال آمده، این مدافع را به تیمش آورده است. ما با جذب تقی‌پور 6 مدافع میانی داریم که برای یک فصل سنگین و 50 مسابقه این تعداد زياد نیست.

پلان سوم

هشتمین دوره لیگ برتر بازی داماش با پرسپولیس. ابراهیم توره امید اول خط حمله پرسپولیس برای بازی دربی که بعد از بازی با داماش بود در صحنه‌ای ساده کارت زردی را دریافت می‌کند و 3 اخطاره می‌شود. او بازی بعدی را از دست می‌دهد و دوباره در شهر شایعه می‌پیچد فصل بعد او را در تیم قلعه نویی ببینید این شایعه به حقیقت می‌پیونند و ابراهیم توره به سپاهان می‌رود همان جایی که امیر قلعه‌ به تازگی سرمربیش شده است.

پلان چهارم

لیگ برتر هشتم، بازی برق و استقلال تهران. باز شایعه است که مذاکرات پنهانی با مهدی کریمیان آغاز شده شایعه در شهر می‌پیچد که او قرار است ارنج و ترکیب بازی برق را به گوش آبی‌ها برساند. مهدی کریمیان هم به سپاهان می‌پیوندد. ناصر حجازی در گفت و گو با روزنامه خبر ورزشی به این دو اتفاق اشاره می‌کند و می‌گوید من هیچوقت نمی‌توانم اینگونه مربیگری کنم!  

چند وقت پیش وقتی از مجید جلالی، عادل فردوسی پور پرسید چرا تیم‌های باشگاهی ما در لیگ قهرمانان آسیا شکست خوردند او خیلی ظریف به این مساله اشاره کرد که راههای موفقیت در لیگ برتر در آنجا کارایی ندارد.

 

زیرنویس:

:: ژنرال از ازل كودتا می‌كرد گردباد

| لينک ثابت |  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12:39    | 

1- پیشنهاد کتاب: یوسف آباد خیابان سی و سوم، نويسنده: سینا دادخواه، نشر چشمه.

2- پیشنهاد تئاتر: فیروزه، نوشته و کار بهزاد فراهانی، تالار اصلی کعبه بچه‌های تیاتر، تئاترشهر.

۳- پیشنهاد موسیقی: کنسرت مدار صفر درجه، با صدای علیرضا قربانی.

۴- پیشنهاد غذا: چند سیخ خوَ ک، جگر و لیوانی دوغ جگرکی توکالی.

| لينک ثابت |  جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:25   

این تنهایی مقدس استتنهایی درد دارد. مثل سرطان هزینه دارد. درد از هر طرف بنویسی باز همان است. این درد مقدس است. این درد را نباید با دردهای روزمره یکی دانست. این درد درد است. مرد است. مردافکن است. فیل را از پای در می‌آورد. این درد درد دارد.

باید باهاش بسازی، بسوزی و بسازی. نه نسوزی نسازی. این سوز از ساختن می‌آید. از ساز، سوز، سازی. باید اهل درد باشی. باید این درد زخمت بزند. باید زخمی بشی. باید پاک بشی. در این تنهایی سایه نامریی تا ابدیت جاریست.

این تنهایی حرمت دارد. تنهایی‌ات را با هرکسی شیر نکن. شریک نشو. این تنهایی نباید توسط هر کسی لایک زده شود. تنهایی‌ات را برای خودت نگه‌دار. حرمت نگه‌دار. تنه، تن، تنهای، تنهایی. تنهایی، نوشتن و پیاده‌روی خیلی بهم می‌آیند.

سه سیزن از یک سریال هستند. از هر کدام می‌توانی به آن یکی برسی. به نوک قلـمم نمی‌آیــد، چیزهــایی کــه این روزها می‌فهمم. خوب، خوب، هــوا خوب است. بعضی وقت‌ها باید کلمات را در آینه خواند. تنهایی روح عجیبی دارد. آن رند شیرازی انتهای کلام را جاری کرده است: دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد، ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند، چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند، بدین درگاه حافظ را چو می​خوانند می​رانند، در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند، که با این درد اگر دربند درمانند درمانند.

هوای پاییزی تهران مرا وادار می‌کند به پیاده‌روی، قدم زدن در خیابان‌ها و کوچه‌های شهری سیاه و خاکستری که دوستش دارم. در آغاز فصل سرد ایستاده‌ام، در دروازه‌‌ی توفانِ غروب‌های بی ت‌ُ ی پاییز، گردباد بی‌رحم زمین و زمان را بهم می‌پیچد. زمانه‌ای است که شب‌ها بلندتر شده‌اند. رازهایی در این جهان هست که فقط در هنگام پیاده روی فرصت دیدن آن‌ها وجود دارد.

پیاده‌روی برای من با ارزش است. یک حس خاص در آن نهفته است. مثل اینکه هر کسی توانایی گوش دادن به موسیقی ناب را ندارد دقیقن مثل همان نمی‌تواند از پیاده راه رفتن لذت ببرد. پیاده‌روی به من حس سیصد و پنجاه هزار سال قبل را می‌دهد. آن روزها که بر روی کره زمین فقط ناندرتال‌ها قدم بر می‌داشتند.

تنهایی‌ام را در حجـم محصور یک چهار دیوار می‌گذارم و اندوهی را آوار می‌کنم در همان حجم کوچک و هیچ شانه و نشانه‌ای را برای همراهی کنارش نمی‌گذارم. اندوهی که سقف چهار دیوار را بشکافد و بعد دلش را. تا یاد بگیرد به هنگام غم سراغ هیچ معشوقه‌ای نرود، فقط در خودش، در تنهایی خودش زار بزنــد.

می‌خواهم تنهاتر از همیشه باشم. در اتاقی که فقط خودم در آن جای می‌شوم و آوار شوم بر سرکلمات، من با کلمات کار دارم. ما با کلمات کار داریم. با هم زار بزنیم، ببوسند مرا و برایم عریان‌تر از همیشه دلبری کنند. زودتـــر از عقربه‌هـا، اتفاق می‌افتد. دلم فشرده می‌شود. در تنگنای میان شب و تنهــایی. بـه پیــج مرا در پیچ شمیران روزگار. بر بالین باد ُ بارون ُ اشـکــ ُدلتنگـی شب زنده‌داری می‌کنیم.

روی زمین دراز کشیده‌ام. پاهایم در نهر آب است. به آسمان نگاه می‌کنم. هواپیمای هواشناسی از بالای سرم در حال عبور است با بخار سفیدی که از خود به‌جا می‌گذارد، حس لذت بخشی دارد که آب از میان انگشتان پاهایت بلغزد و عبور ‌کند. روزهای بی‌خاطره هم بی‌تو به سر می‌شود. حالا که روزهای کیمیایی، نامجویی و تارانتینویی است. تنهایی یک حس خیلی ناب است. مثل نوشتن. نوشتن سرشار از تنهایی است. این‌چنین است که مولای ما می‌فرماید:

نـالـه از درد مکن، آتشی را کـه در آن زیسته‌ای سـرد مکن
با غمش باز بمان، سرخ رو باش از این عشق سر افراز بمان

 

چاپ شده در روزنامه جهانِ اقتصاد، جهان اندوه، سه‌شنبه‌ی ۳ آذر ۱۳۸۸

| لينک ثابت |  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:1    | 

برو ایررورسیبل گاسپار نوئه را ببین، تا ببینی فیلم خوب که می‌گویی یعنی چی؟ تا ببینی فرزاد موتمن و فیلمنامه‌نویسش سعيد عقیقی کپی دست چندم یک فیلم را چگونه به خوردت دادند. چرا آقایان مونتاژکار در هیچ کدام از مصاحبه‌هایشان هیچ اشاره‌ای به فیلم برگشت ناپذیر نمی‌کنند؟ برادر تارانتینو وقتی برای اکران فیلم بیل را بکش به ژاپن رفت.

وقتی معروفترین منتقد سینمای ژاپن از او درباره اینکه سکانس‌های فیلمش به شدت یادآور فیلم‌های خیلی مهجور سینمای شرق است، تارانتینو سرش را بالا گرفت و این نکته را تایید کرد، بعد هم وقتی ازش درباره نام فیلم‌ها پرسید نام تمامی فیلم‌هایی که خواسته بود بهشان ادای دین کند را بر زبان آورد. حالا فرزاد موتمن و سعید عقیقی حتا برای یک‌بار هم به فیلم برگشت ناپذیر اشاره می‌کنند؟

نکنند فکر می‌کنند ما در غار زندگی می‌کنیم شاید هم سرشان را کرده‌اند توی برف؟ وقتی کپی دست چندم یک فیلم خوب را با افه روشنفکری به خوردشان می‌دهند بعد از دیدنش می‌نویسند: "فیلم خوبیه... کپی‌بودن‌ئه آزارم نمی‌ده." آخر شما را چی آزار می‌دهد؟

گاسپار نوئه یکی از پیروان تارانتینو کجا؟ فرزاد موتمن و سعید عقیقی کجا؟ به قول علی لطفی: "اتفاقن فرصت خیلی خوبی است اکران صداها. جا دارد مصاحبه‌های گاسپارنوئه ترجمه شود. این که چقدر خود را مدیون تارانتینو می‌داند. چقدر تاثیر گرفته. بعد برسیم به کسی که در فضای برگشت ناپذیر نشخوار کرده و یک ورژن مبتذل ایرانی شده تحویل داده. رسیدن از قتل به کتاب کادو دادن در فلاش بک هم به نظر خودشان حرکت از دل تاریکی به روشنایی بوده... حتمن بوده.

آنوقت می‌شود بیشتر صحبت کرد، درباره کسی که از شاگردان تارانتینو تقلید می‌کند و آنوقت به جای ادای دین فحش نامه برای تارانتینو می‌نویسد. خب اشکالی هم ندارد. آنوقت سوال آقای عقیقی را باید دو دستی به سمت خودش تعارف کرد: ببخشید! دستشویی کجاست؟"

سعید مروتی در روزنامه همشهری، پنچشنبه 7 آبان 1388 صفحه 1۵ در هواداری صداها می‌نویسد: "فرزاد موتمن کارگردان قهوه و سیگار است، نه چاقوکشی و کتک‌کاری. چنان که در همین صداها هم که کارگردانی بسیار متناسبی دارد وقتی نوبت کتک کاری و اکشن می‌رسد، همه چیز رنگ می‌بازد. صداها نماینده خلف سینمای روشنفکرانه است، فیلمی برای دانشجوها، کارمندان، و کلا طبقه متوسط، فیلمی که همسو با سلیقه تماشاگر شهرستانی، اندیشیده و ساخته نشده است. با قصه‌ای که بدیع است و غافلگیرکننده."

آقا چرا توهین می‌کنی؟ من پدر جدم هم بچه‌ی تهران بوده، از نام فامیلی‌ام هم می‌توانی بفهمی، البته اگر واقعن بچه‌ی تهران باشی، ولی اگر این آقا خودش را تهرانی می‌داند، و به این حق به دیگران توهین می‌کند؟ من از تهرانی بودنم احساس بدی دارم. خانم‌ها و آقایان، رفقای دیده و ندیده من همین جا از همه دوستان شهرستانی به خاطر نقل جمله سعید مروتی در وبلاگ گردباد معذرت خواهی می‌کنم.

آقای عقیقی کجایی تا ببینی به طرفداری از فیلم کپی شما چگونه یک نفر دیگران را به شهرستانی بودن متهم می‌کند. این سخنان مصداق میعاد در لجن نیست؟ رفقای شهرستانی از اینکه به دفاع از فیلم روشنفکری شما را شهرستانی خطاب می‌کنند ناراحت نباشید، برعکس افتخار کنید که در حلقه روشنفکران قرار ندارید.

چقدر خوب است که وقتی محاکمه در خیابان اکران شده، همه مدل فیلمی روی پرده است. از فیلم روشنفکری صداها که فیلم‌ندیده‌ها به خاطرش غش و ضعف کرده‌اند تا نیش زنبور، آقای هفت رنگ، زندگی شیرین. هر کسی با هر سلیقه سینمایی می‌تواند فیلم نحله خودش را برود ببیند، ما به کسی کاری نداریم، ولی اگر کسی بخواهد در طرفداری از فیلمی به دیگران توهین کند، آن وخت ما باهاش کار داریم.

فیلم ندیده‌ها همان ندید بدیدهای سابق بهتر است قبل از ایررورسیبل یا ممنتو که سهل است، باید اول بروند کیلینگ استنلی کوبریک ببینی، بعد هم شورت کات رابرت آلتمن، بعدترش هم کلی فیلم تا برسی به گاسپار نوئه و کریستوفر نولان. داستانهای عامه‌پسند (پالپ فیکشن) داستانی با روایتی غير معمول که یاد کیلینگ (Kiling) استنلی کوبریک را زنده کرد،  شیوه خرد کردن سکانسها که تارانتینو بدجوری به آن علاقه دارد از فیلم کوبریک و شورت کات رابرت آلتمن می‌آید.

ایضن آقای عقیقی همه بد، همه ضد فرهنگ، درختان اسکلتهای بلورآجین، اکثریت کله پاچه‌خور سینمارو قدر هنر را نمی‌داند، قدر شما را نمی‌دانند، آنها یعنی همه یعنی ما منتظر هستند هستیم تا صداها اکران نشود تا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانس‌های مرده‌ی چند سینما طوری برنامه‌ریزی شود که حتا دوستداران صداها هم نتوانند فیلم محبوب‌شان را ببیند تا فیلم آبگوشتی شمسی پهلوون و چهارتا شیطون دوباره و صدباره اکران شود تا آنها یعنی همه یعنی ما حالشو ببرند ببریم.

ولی آقای عقیقی در این هوای دلگیر، درهای بسته و سرهای در گریبان، دستهای پنهان، نفسها، ابر، دلها خسته، در این فضای عفن، تیره و غبارآلود آیا امکانش هست بگویید صداها که این همه به هنرمند بودنش می‌بالید و آن‌را گلی که در میان خلا روییده و حتا نمی‌تواند بوی مستراب صد ساله را تغییر بدهد چه چیزی دارد که آنها یعنی همه یعنی ما از درکش عاجز مانده‌اند ماندیم؟  یعنی چه چیزی بیشتر از فیلم گاسپار نوئه؟

آقا نکند فکر می‌کنید فقط خودتان فیلم می‌بینید و دیگران، آنها یعنی همه یعنی ما می‌رویم شمسی پهلوون و چهارتا شیطون را می‌بینیم؟ واقعن صداها چیزی غیر از کپی بسیار مزخرف فیلم برگشت ناپذیر است؟ حالا کدام فیلم کالای کریهی است که ظاهر و باطن خفت‌بارش راه را بر هرگونه تفکر بسته است؟ به قول رضا معروفی توی حکم: خیلی‌ها گل تو خلاشون سبز می‌شه، اما من اون گل بو نمی‌کنم.

| لينک ثابت |  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:52    |