چه زود اشک به چشمان نازنین آخرین عملگرای دوران میآید. چریک بودن را باید پوتین، کلت، اورکت، ندانست.چریک بودن را باید عاشقی کرد تا قدرت شد. به قول احمدرضا احمدی: شهری گفت آری کبوتری خسته به کنار برج کهنه شهر رسید و گفت: نه.... و این بود راز زنده ماندن شهرسنگستان. توی دنیای مدرن میگویند دوره چریک بازی سرآمده، ولی من میگویم اتفاقن چریک را باید آنجا دید. آنگاه که در برابر نظم موجود قیام میکند، لرزه بر اندام دنیای مدرن میافتد.
شخصی که این نقاشیها را کشیده است ، قصد داشته در دانشگاه هنرهای زیبای وین تحصیل کند و یک نقاش معروف شود، اگر او از طرف دانشگاه وین پذیرفته میشد تاریخ جهان بسیار متفاوت میبود، اسم این نقاش آدولف هیتلر است. بترسید از مردان برزخی که اگر به آرزوهایشان نرسند توانایی انتقام گرفتن از جهان را دارند. طریقت شورشی مرگ است. آنها ارواح ساکن در اثیر هستند که به این دنیا تبعید شدهاند. بترسید از آنهایی که توانایی آتش زدن سینما آزادی را در آن عصر دم گرفتهی تابستانی داشتند.
اسپانیاییها گفتن اگه قهرمان بشیم فردا تعطیل میکنیم و سرکار نمیریم ولی درخواستشون پذیرفته نشد ولی اونا نمیدونن که تعطیل کردن کار آسونیه.
عادل فردوسیپور
فینال جام جهانی ۲۰۱۰ افریقای جنوبی
سرپيكو سيگار میکشه، عرق میخوره و مست میشه، مواد میزنه ولی نامردی تو خونش تزریق نمیشه. سرپیکو از هیچی نمیترسه، جثه نداره، خوب هم کتک میخوره. از خطر کردن و باختن نمیترسه. يه چند وقتی بگذره، سرپيكو ديشبو كنار خيابون خوابيده، سرپيكو امشب غذا واسه خوردن نداره، سرپيكو هزار تا نقطه كه نمیدونم چيه. ای کسانیکه مارادونا را به مواد مخدر متهم میکنید یعنی تا حالا در عمرتان لب به مواد نزدید؟ تف تو روح دروغگویتان.
تموم این آهها، بغضها، خشمها، باتوم خوردنها، زندان رفتنها، تجاوزها، کهریزکها، اوینها، گلوله خوردنها و اعدام شدنها هزینههایی بوده برای زندگی بهتر. اگه حالتون از اعداما گرفتهست، اگه با دیدن تلویزیون پر از نفرت میشین، اگه بین امید و نا امیدی بالا پایین میشین، اگه عکسا و فیلما و آهنگای یک سال گذشته دگرگونتون میکنه، اگه اخبار زندانا و دادگاها رو اعصابتونه، یادتون باشه که مهمترین وظیفهتون در قبال همهی اینا زندگی کردنِ. با تمام وجود زندگی کنید.
یک روز دختر شیطون روزنامهنگار که همه خوب میشناسینش. بهم گفت: حمیدرضا من از این پستهای کیمیاییوارت خیلی خوشم مییاد. با اینکه همه خوب میدانید چشم دیدن کیمیایی را ندارد. ولی همهی رفیقهایش کیمیاییبازهای حرفهای تهران هستند.
مثِ کسی که چشم دیدن فوتبال ندارد ولی تیفوسیترین فوتبالیها از یاران غارش هستند. یادش بهخیر چار سال پیش رفته بود طرفدار همه تیمهای شده بود که مقابل آلبیسلسته میجنگیدند، لامصب بعد بد همه رفقایش از آن آرژانتینیهای دوآتشه روزگار هستند.
اگر اجازه بدهید میخواهم یک قصه عاشقانه تعریف کنم. این هدف من نیست. ممکن است هدف من از پس قصهام قابل تشخیص نباشد، اما دوست دارم شما هدفم را بدانید. بهتر است این قصه عاشقانه را طوری تعریف کنم که هدفم مشخص شود. یعنی به نحوی آن را طرح کنم که به خودم پیوند خورده باشد. یا مثلن شخصیت اصلی قصه خودم باشم. اما در هر صورت یک قصه، یک قصه است. اتفاقی جدا از ما است.
امکان دارد شما هدف مرا در نیابید و اینکه من قصه میگویم تا هدفم دریافته شود، انگار که کار بیهودهای است. البته راه حلهای دیگری هم هست.. یک قصه عاشقانه تعریف میکنم، میشود شخصیت اصلی آن خودم باشم یا نباشم، هیچ فرقی نمیکند.مهم این است که قصه، عاشقانه باشد، بعد نتیجهگیری میکنم و به سادگی هدفم مشخص میشود.
اما مشکل اینجاست که نباید از قصه نتیجهگیری کرد. پس بهتر است که بعد از تعریف قصه تفسیرش کنم. در تفسیر، هدفم از بیان قصه مشخص میشود. هرچند امکان دارد شما فرض کنید قصه را به نفع خودم یا بهتر است بگویم به نفع هدفم تفسیر کردهام، یا حداقل فکر کنید در تفسیر این قصه صادق نبودهام... چنین فرضی خوشایند نیست.
بهتر است اول قصه را بازگو کنم و بعد هدفم را از بازگو کردنش بگویم. آنگاه شما، هم قصه را شنیدهاید و هم پی به هدف من بردهاید. تنها مشکل این است که هدفم با قصه چندان مرتبط نیست. فکر میکنم هدفم خیلی واقعیتر از یک قصه است. کافی است فقط هدف را بگویم. اما هدف از چه چیزی را بگویم؟ بهتر است هدفم را نیز نگویم... بهتر است پیشنهاد کنم با هم در آن کافه روبهرویی بنشینیم و دو فنجان قهوه سفارش بدهیم.
من خیلی دوست دارم در روزهای برپایی جام جهانی فوتبال افریقای جنوبی روزانه مطالب فوتبالی بنویسم، اگر از سردبیران و دبیران کسی حاضر بود من هستم.
سوسن خانم محبوبترین ویدیو و موسیقی یک سال گذشته است که توانست در اندک زمانی پس از عرضه به بازار موسیقی ایران گوی سبقت را از دیگر رقبایش ربوده و خود را به موسیقی ثابت مهمانیها، اتوموبیلها و MP3 Player های جوانان ایرانی بدل سازد. عوامل متعددی را میتوان در راه نیل به موفقیت این موسیقی بر شمرد که هر یک فضای تخصصی و جداگانه خود را طلبیده و از حوصله این بلاگ خارج است. بنده صرفن به بررسی کلیپ ساخته شده بر اساس این موسیقی پرداخته و بررسیهای بیشتر را به دیگر دوستان میسپارم. باشد که روشنگر اذهان شما خواننده عزیز گردد.
سوسن خانم بدون شک بیش از موزیکی چند دقیقهایست تا بواسطه آن بالا و پایین پریده و بهانهای برای رقصیدن با داف مربوطه در مهمانیهای آخر هفته در دست داشته باشیم. این اثر حرفهای بسیاری برای گفتن داشته که همگی ریشه در فرهنگ و آداب و سنن ما ایرانیان دارند و برای تک تک ما قابل لمس است. یکی از عمدهترین دلایل موفقیت سوسن خانم رابطه ذهنی است که این کلیپ با بینندهاش بر قرار ساخته و او را در موقعیتیهایی قرار میدهد که حس هم خویش پنداری را به راحتی در او القا میکند. در این کلیپ میبینیم:
- علی رغم اصرار سه جوان رعنا مبنی بر "نگو نه نمیشه" و "نگو نمیخوام" از ابتدا تا انتها، همچنان سوسن خانوم بر تکرار "نه نمیشه" و "نه نمیخوام" اصرار بیمورد ورزیده و با مخالفت بیتامل با هر آنچه میشنود یک تنه نقش منفی داستان را به دوش میکشد. کاری که جز از عهده یک دختر ایرانی بر نمیآید.
- کبوتر، گل سرخ و دستبند طلا و اصولن هر آنچه بر طبق اصول باید قلب دختری را تکان دهد بر او بیاثر بوده و حتا نسبت به پس زدن هدایا که بر خلاف تمامی آموزههای اخلاقی - انسانی است واهمهای از خود نشان نمیدهد.
- آنچه بیننده پیوسته در دستان سوسن خانوم میبیند گوشی موبایل او بوده و اصرار بیمورد سوسن خانوم به در دست داشتن این گوشی در حالیست که در تمامی این مدت هیچگونه SMS یا تماس تلفنی برای ایشان زده نمی شود و اینگونه به نظر میرسد که صرفن به استفاده ابزاری از آن برای چُسی آمدن در برابر دیده دیگران میپردازد که این پوچی فطری دختران نیز خود خالی از تامل نیست.
- نیت پاک قهرمانان اصلی داستان را در تمامی قسمت های "حرف بزنم با باباتون" و "میخوام بشم من دومادتون" موج میزند و روح جوانمردی را در سراسر کلیپ میدمد که این پایبندی به اصول اخلاقی و عرفی کوچکترین اهمیتی برای سوسن خانوم نداشته و برای لحظه ای هم پاسخ منفی او را در رد این خواسته به تعویق نمیاندازد.
- به نظر میرسد جوان گارسون که سینی حاوی انواع گیلاس را در دست دارد از قانون مستی و راستی تبعیت کرده و یکباره زبان به بیان تمامی آمال و آرزوهای خود در ارتباط با سوسن خانوم می گشاید. اینکه فارغ از سوسن یا اعظم بودن، نهایت امر هر زنی جوجه کشی و پوشیدن دامن کوتاه و در دست داشتن سوزن برای دوختن شلوار گل گلی کشی آقای خونه است واقعیت کلیدی و انکار ناپذیری است که دیر یا زود هر زنی با آن مواجه خواهد شد.
- استفاده به جا از عنصر شتر بر هر چه تاثیر گذارتر بودن این کلیپ افزوده است. گویی ارتباط ظریف میان سوسن خانوم و عشوه های شتری اش که به گونه ای جز لاینفک دختران ایرانی است جز با استفاده مستقیم از شتر امکان پذیر نمینمود و اینگونه به نظر میرسد که کارگردان کلیپ در آخرین دقایق آن سعی داشته است تا نقطه عطفی اگرچه دیرهنگام اما موثر در ارسال پیام به بیننده به کار بندد.
- مطمئنن فضاهای خاص کلیپ نیز حرف هایی برای گفتن دارند. نمای پایانی کلیپ که بیابانی خشک و بی آب و علف را به تصویر میکشد میتوان به عنوان فلش بک از روزگار مدرن به عصر بیابان نشینی در نظر گرفت که دلالت بر حکایت سوسن خانوم و کلاً تمامی خانوم ها داشته و میگوید این داستان نیز صرفن روایتی امروزی از آنچه بوده است که پیش از این نیز همواره جریان داشته است.
دیگر تعبیری که میتوان از نمای آخر کلیپ داشت این است که تمامی هر آنچه از ناز کردنها و ناز کشیدنهای جاری در کلیپ میبینیم چیزی جز توهمات سوسن خانوم و دیگر دختران نبوده که نهایتن به پایان رسیده و به بیننده اینگونه نهیب میزند که عاقبت تمام عشوهگریها و خود چُس کردنها چیزی جز نیستی و نابودی نبوده و عاقبت این نوع افادههای پوچ جز جهنمی خشک و سوزان نخواهد بود.
نهایتن میتوان اینگونه نتیجه گرفت که سوسن خانوم آیینه تمام قد دختران ایرانی است که در قالب روایتی ۴۰ : ۳ دقیقهای و به زبان هر چه سادهتر پرده از راز دخترهای افادهای در این دیار برداشته و لاجرم بر دل مینشیند.
بینهایت لذت بخش است وقتی تلویزیون آتش زدن پرچم انگلستان توسط مارادونا را نشان داد، ال دیهگو خدایگان شورشیها. خسرو در تمام داستانها میمیرد و کرامت الله تماشاگر تمامی اعدام هاست، رضا همیشه میرود برای تهیه اسلحه، پروین، یک معاشقه در سکوت. احمد، حضور اشباح است. اینها، شخصیتهای کار تازهام هستند. شجریان باشد یا لئوناردو کوهن، مهم حال ما است که با هر کدامش پر از نوستال میشود حالا میخواهد کافه مخفی باشد یا پیادهرو میرداماد.
ساختن نوستالژی بدترین خیانتی است که هر کسی میتواند به خودش بکند. منهتن عمو وودی آلن باعث شد ازپیر شدن لذت ببرم. من عاشق سید حسن مدرس هستم. لازم است ما روی غمهایمان استوار باشیم. درد برای اهل درد است ای مرفهان بیدرد. چقدر امشب توی کافه مخفی حرف زدن راجع به سینما مزه داد. یاران من خرداد امسال به بیست و چهار سال انتظار پایان داده خواهد شد، خدا هم امسال دلش برای خوشحالی کردنهای شورشیها تنگ شده.
میلک شیک 4 دلاری کافه مخفی، امروز عصر در جمع صمیمانه رفقا خیلی چسبید. امروز عکس حسین علیزاده میان آن همه تصویر سال در خانه هنرمندان یک دنیا راز و رمز داشت، این مرد کیست که حتا عکسش هم لابیرنتی است پر از نی نوا.
پدرمان ابراهیم در دامنه کوه آرماگدون منتظر ما است، او آنجا ایستاده تا فرزندان خونینش را ببیند از کدام طرف میآیند. برادرای خونین پدر ایمان منتظر ما است. مرد سرت بالا بگیر، تو یکبار اینا را بردی که اگر هزار بار دیگر هم ما را ببرند باز نمیتوانند آن باخت را جبران کنند.
چند وقتی هست دچار این سوال فلسفی شدهام که سینما آن فیلمی است که اکران میشود یا این نسخههای بلو - ری که ساعتها اضافهتر از فیلم اکران شده است؟ ارباب حلقهها، یاران حلقه نسخه بلو - ری بدون ملحقاتش ۴ ساعت است، در بعضی مواقع که پایان فیلم اصلنی در بلو - ری تغییر میکند. در بعضی از مواقع هم در برابر چند پایان قرار میگیرید که این حق دارید هر کدام را به دلخواه خودتان برای فیلم در نظر بگیرید؟
یک تکه سیگاری ِ پونصدی. تصورات باطل، میتوانند آدمی را تا مرگ بکشانند؛ چندتا قرص ِ مثلن خواب بدهند به دستات، بگویند بخور و بمیر! چه باید گفت به آنها؟ عزیز من! دنیا این روزها شبیه یک تکه سیگاری ِ پونصدی است؛ چشم برهم میزنی، رفتهای هوای خدا. اینروزها بدون ِ آن هم انگار روی هواییم. قرصهایم کو سهراب؟
حمیدرضا هستم، بچهی تهرون، عاشق پرسپولیس، منچستر یوناتید و تیم ملی آرژانتین. بچگیام با مارادونا گره خورده است. یکی از بازماندگان نسل آتاری. اهل سینما. یک تارانتینو باز حرفهای. کوئنتین، برادر تارانتینو صدا میکنیم. همشهری کین بهترین فیلم تاریخ سینما میدانم. پدرخوانده هم فیلم محبوب همهی عمرم است. کتابهای سیاسی میخوانم و ایضن شعر.
با هم جور در نمیآیند ولی خوب ایرانیها کلن سرشار از پارادوکس هستند. اگر بخواهیم به روش میکروسافت که برای شات دان کردن باید استارت بزنیم خودکشی کنیم باید در اوج خودکشی کرد، مرد فیل نما دیوید لینچ هم در اوج خودکشی کرد، مرلین مونرو هم ایضن.
خرداد امسال به مناسبت سالگرد 22 خرداد، جام جهانی فوتبال و معرفی آیفون نسل چهارم کوره ذوب آهن است. چند وقتی است وقتی دلم برای ترانه علیدوستی تنگ میشود تردید میبینم. مترو، غربت است. تاکسی، تنهایی. مینی بوس خاطره است، اتوبوس حسرت زنی که در ردیف عقبی نشسته است.
صدای پول خرد توی جیب نشانه پول دار بودن نیست، پز روشنفکری گاس صدای پول خرد است. وقتی پرسپولیس از سایپا باخت، صدای تشویق کر کننده پرسپولیسیها در حمایت از علی دایی، آزادی را به با معرفتترین استادیوم جهان تبدیل کرد. وقتی یک احمق کاری را انجام میدهد که از آن شرمسار است، مرتب تکرار میکند که دارد به وظیفهاش عمل میکند.
۲۹ اسفند روز مهمی است. این روز تنها روز تقویم خورشیدیست که همزمان دو فصل و دو سال متفاوت را تجربه میکند. همزمانی این روز با پایان زمستان و آغاز بهار و پایان سال کهنه و آغاز سال نو این روز را متفاوت نسبت به سایر روزهای سال و به نوعی این روز روزی مبارکتر از سایر روزهاست. به شما قول میدهم که اگر غمی در دل دوستان ببینم من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم!
سال گذشته با تمام فراز و نشیبهایش برای من و ما به مانند سایر سالها، سال خوبی بود. حفظ دوستان قدیمی و پیدا کردن دوستان بسیار دوستداشتنی را به فال نیک گرفته و در سال جدید برای تمامی دوستان، بزرگواران سالی سرشار از خوشی، سلامتی و شادی را برایتان آرزومندم. در پایان سال نامزدهای بهترین سال در رشتههای مختلف را معرفی میکنم:
[متن کامل]
سیگار به فیلتر رسیده را پکی زد و به آجرهای دیوار کشید و خاموش کرد. کوچهای بنبست در خیابان وصال شیرازی. آرام تا سر کوچه رفت و نگاهی به دور و بر انداخت، بوی کله پاچه از کله پاچهای وصال به در و دیوار و جوب و پنجرهها میخورد و خواهی نخواهی وسوسهات میکرد بری یک چشم و بناگوش بزنی و بیای. همیشه فکر میکرد اگر انقلاب نشده بود روبن به جای کله پاچه هنوز داشت عرق میفروخت و به جای وسوسهی تو رگ زدن چشم و بناگوش هوس میکردی لبی تر کنی و یک دل سیر دواخوری.
آرام آرام برف میبارید و سپیدی برف با سفیدی موهای جوگندمیاش در هم میشد و گویی هزارساله بود. سیگاری دیگر روشن کرد، پک عمیقی زد و از بینی بیرون داد، منتظر بود، منتظر رفیقی که با هم رفاقت را از بر بودند و همیشه میگفت عمر این رفاقت قد عمر کسی که درختای دانشگاه تهران را کاشته و معشوقی که وصالش دست نداد و آوارهاش شد.
پکی دیگر زد، عمیقتر، سیگار را سنگین دوست داشت و میگفت سیگارای خودمان از همه سنگینتره. سالها مشتری بهمن سوییسی بود و غیر از آن اگر میکشید خلط میآورد. قدم زنان تا چهارراه رفت و نگاهی به راست و چپ انداخت، چپ دکهی روزنامه فروشی بود و چند عابر که حین راه رفتن نگاهی هم به تیتر روزنامهها و مجلهها میانداختند، تیتر میخواندند و فقط تیتر میخواندند. در راست سینما عصرجدید بود و کنتاکی فروشی قدیمی، سینما عصرجدید را دوست داشت و کلی خاطره از دوران شکوه این سینما. آن روزها که فیلمهای برسون، تارکوفسکی، آیزنشتاین، دیوید لینچ، کیارستمی را روی پردهاش دیده بود.
تخت جمشید را آرام به سمت چپ رفت، هرچه بیشتر میرفت کمتر میرسید، سر و صداها از همه جا به گوش میرسید، چند جوان از آن سمتِ در حال دویدن به سمتِ او بودند. اولی: برو برو دارن میان ... .دومی : برگرد، کجا داری میری دیوونه؟ دختری زیبا که شالگردن بسته، آل استار به پا داشت به سویش میدوید. دختر: امید، کجا بودی؟ بابک رو گم کردم، محمد میگه با بقیه تو دانشگان، درو بستن، گارد جلویه دره، لباس شخصیها رفتند تو، یه سریشونم دارن میان اینطرف، کجا داری میری؟ بیا... .
دست اسفندیار را گرفت و به دنبالش کشاند، چهارراه وصال را به چپ و به سوی تقاطع ایتالیا رفتند، نرسیده به تقاطع جوانی که در حال دویدن به سویشان میلنگید گفت : برگردین بچهها، از سمت کشاورز دارن میان، برگردین، میزنن.
اسفندیار: بریم سمت شارضا؟ دختر: نه، اونجام هستن. دختر به سمت چهارراه وصال برگشت و دوید. اسفندیار : ندا. ندا: بیا، چرا واستادی؟ اسفندیار هم شروع به دویدن کرد: کجا بریم؟ ندا: ولیعصر کجاست؟ اسفندیار: اونجا نیستن؟ ندا: نمیدونم. اسفندیار ایستاد. رضا: تو چته؟ علییار: اگه اونجام باشن چی؟ زهرا: چه میدونم بالاخره یه جایی میریم دیگه، رضا وانستا دارن میان. اسفندیار: بیا بریم پیش روبن. ندا: نه. اسفندیار: ندا اونا همه جا هستن، نمیذارن کسی سالم از این دور و بر در ره.
ندا لحظهای وسط خیابان میان بوی اشکآور و باتوم به چشمهای اسفندیار خیره شد، اسفندیار این نگاه را خوب میشناخت، ینی اعتماد، ینی عشق، ینی تا آخر راه با هم. به سوی عرق فروشی روبن دویدند، اسفندیار هنگام عبور از چهارراه چشمش به سربازانی سیاه پوشی افتاد که داشتند از دور، میدان فلسطین را به سوی چهارراه وصال میآمدند. صدای تیرهوایی و شلیک سنگین ژ3 گوش را کر میکرد.
عرق فروشی روبن نبش اولین کوچه پس از چهارراه وصال به سمت انقلاب بود. کوچهای بنبست که خاطرات اسفندیار هیچگاه نتوانست از آن عبور کند. ته کوچه بنبست ماند. پرسههای عاشقانهاش از همین کوچه شروع میشد و تا انتهای راه یک پاکت بهمن سوییسی تمام میکرد.
عرق فروشی بسته بود، اسفندیار دور و برش را نگاه کرد و در خانهی کنار مغازه را زد، پس از لختی روبن سرش را از پنجره بیرون آورد با لهجه ارمنی: کیه؟ اسفندیار عقب رفت تا روبن بتواند ببیندش: منم روین. روبن : واستا اومدم. ندا: هیچ وقت فکر نمیکردم پناهنده همچین آدمی بشم. روبن در را باز کرد: بیاین تو بچهها، من سالها پیش امروز تو دیروز دیدم.
اسفندیار و ندا وارد راه پله شدند و روبن در را پشت سرشان بست. روبن : خوبین؟ اسفندیار: دارن میرسن، میشه اینجا بمونیم؟ روبن: خونهی خودتونه، بیاین بالا. خانهی روبن چیدمانی ساده اما فاخر داشت، اصیل ایرانی. باده فروشی روشن دل که به شغلش جور دیگری نگاه میکرد و به قول خودش طبیب روح مردم بود.
ندا روی صندلی نشسته بود و خیره عکس حضرت مریم را که فرشتهای مسیح را در آغوشش میگذاشت نگاه میکرد . اسفندیار کنار پنجره ایستاده، گوشهی پرده را کنار زده و بیرون را نگاه میکرد. هر دو با صدای روبن نگاهش کردند: نترسین، به اینجا کاری ندارن. برایشان در استکان کمر باریک چای ریخته بود و در کنارش قندانی پر از توت خشک. با لبخندی مهربان چای را تعارفشان کرد و کنارشان گذاشت.
ندا: نگران بابکم، نکنه بگیرنش. اون سر پر شوری داره، اسفندیار: نترس، باهوشتر از این حرفاس. اما میدانست که چقدر دلداریش باسمهای و شبیه شوخیست، بیرون از خانهی روبن کشتارگاه بود، مامورها نه اسمت را میخواستند نه رسمت را، گلوله سوالشان بود و جوابشان خون. غروب رسید، زردی خورشید چهرههایشان را محزونتر از حقیقت نشان میداد. صدایی نبود، نه میان آن سه، نه میان خیابان و جلادان و قربانیان.
میان اسفندیار و وجدانش نبردی بود که تنها برای عشق و رفاقت درمیگرفت. بابک، تنها رفیق عمرش بیرون از این خانهی گرم و امن با ماموران گارد ضد شورش دست و پنجه نرم میکرد و اسفندیار با حضور در کنار ندا خودش را خیانتکاری رفیق فروش میپنداشت.
اسفندیار : میرم دنبالش. ندا: ها؟ اسفندیار اورکت سبز ارتشیاش را از روی صندلی برداشت: میرم دنبال بابک. روبن: بچه نشو اسی، معلوم نیس اون بیرون چه خبره. اسفندیار: نترس ، چیزیم نمیشه. ندا: منم میام. اسفندیار: تو بمون پیش روبن، تنها میرم، یه نفره درروش راحت تره. ندا: برگشتن که دو نفرین. اسفندیار به چشمان ندا نگاه کرد، جوابی نداشت، داغ عزیزی پیشاپیش وحیاش شده بود. ندا بغض کرد و بسوی پنجره رفت.
خیابان ساکت بود و خلوت، خبری نبود. اسفندیار سیگاری روشن کرد، پک عمیقی زد و به آنسوی خیابان دوید، هوا رو به تاریکی میرفت و انگار آسمان هم قصد سیاهپوشی برای بچههای خونین خیابانها را داشت. طالقانی را بسوی قدس دوید. قدس خلوت و تاریک بود، از نردههای دانشگاه بالا رفت و آرام پرید، سکوت تنها همراهش بود، به طرف در اصلی دانشگاه حرکت کرد، از تو در توی ساختمانها میرفت، خیابان اصلی را امن نمیدانست هرچه بیشتر میرفت بیشتر خبری نبود.
در اصلی در تاریکی شام جهنم چون دروازهی دوزخ بود، هیچ رد و اثری از کسی نبود، نمیدانست خوشحال باشد یا غمگین، مطمئن یا مضطرب، هر یک را برمیگزید تغییری در شرایط حاصل نمیشد. از دانشگاه خارج شد و شاه رضا را به طرف تقاطع وصال آرام و با احتیاط رفت، خبری نبود، گرد مرگ به شهر پاشیده بودند.
وارد وصال شد، تنها چیزی که به یادش ماند صدای ایست بود و فرار و دردی سوزان در پای راستش، سقوط، برخورد پیشانیاش با جدول... . چهار ماه بعد در جریان هجوم مردم به زندانها دوباره خیابان دید، نور خورشید، چهرههایی جز نگهبان و بازجو و پزشک زندان. مردم پرجوش و خروش به همه جا سرک میکشیدند و باک از احدی نداشتند.
وقت دیدار بود، قلبش تحمل آن همه شادی را نداشت، تمام خیابان بهار را با خود میگفت و میخندید تا به خانه رسید، خانهی ندا و بابک. خانهای که در آن رشد کرد، سواد آموخت و عاشق شد. وقت آن بود که بابک را در آغوش گیرد، سر به شانهاش بگذارد و دل سیر از این دوری و عذاب و شکنجه بگرید، پیشانی ندا را ببوسد، دست بر موی سیاه و لطیفش بکشد و در چشمانش بهشت را نظاره کند.
خاله رعنا نشانی قبر بابک را داد و گریست، همان روز نحس که ندا و بابک را کمتر از ساعتی گم کرده بود، گلوله ای قلب بابک را شکافت، رفقا به داخل دانشگاه میبرندش و همانجا جان میدهد. خونش میریزد روی سنگفرش دانشگاه تهران.
اما ندا کجا بود؟ گریهی خاله شیون شد، شیونی نه از خبر، که از بیخبری. عرق فروشی روبن را آتش زده بودند، اما خانه سالم بود و هیچ فرقی با آنروز نداشت. روبن با بغض حرف میزد، با هر جمله یک قلپ عرق میخورد تا بیپروا سخن بگوید:
نصفه شب که شد بیقراری کرد، گفت میخواد بیاد دنبالت، میگفت حتمن یک بلایی سرت اومده، با بدبختی آرامش کردم، فکر کردم راضی شده، از راه پله پشتی رفتم تو مغازه تا بساط فردا را مهیا کنم، یک ساعتی طول کشید، برگشتم خانه دیدم نیس. اسی به خدا قسم زدم بیرون، تا صبح کل خیابونای دور و برو گشتم، به قرآنت قسم به انجیلم قسم فکر کردم منصرف شده و نمیره بیرون ... .
گریه راه صدایش را بست، اسفندیار سرش گیج میرفت، بلند شد، اورکت سبز رنگش را برداشت و به دوش انداخت و بسوی در رفت، همه جا را سیاه میدید، پوتینش به پا کرد و خم شد بندهایش را ببندد که تعادلش را از دست داد، کله پا شد و یازده پله را سقوط کرد.
سی سال از آن روز گذشت، اما اگرها رهایش نکردند، اگر بابک و ندا را گم نکرده بود، اگر ندا بابک را گم نکرده بود، اگر من خودم گم نکرده بودم، اگر آنها خودشان را گم نکرده بودند، به دنبال بابک به دانشگاه نمیرفت، اگر تیر نمیخورد و دستگیر نمیشد، اگر ندا از خانهی روبن بیرون نمیرفت، اگر روبن حواسش را جمع میکرد، اگر اگر اگر... .
بابک آرام در مزارش خفته، اما ندا کجا بود؟ روز آخر و چشمها و بغض ندا را خوب به یاد داشت. پس از سی سال هنوز برای دیدار رفیق و معشوق به چهارراه وصال میآمد، شیرینی فرانسه سرجایش بود، هنوز یکی از نشانههای دهههای قبل بود که سرجایش بود، چارراه وصال هم بود، بلکه یاران وفا کنند و رخ بنمایند.
تقدیم به همه کسانی که در خرداد ۸۸ به دنبال آزادی بودند
و آنهایی که خونشان بر خیابان ریخته شد.

عکس از حمیدرضا علاقهبند
قرارمون دم سینمای سوخته، همان سینما که چیزی ازش باقی نمونده. / بهرام بیضایی
سر میرداماد دم اسکان ایستادهام، با ساعتِ صفحه بزرگ امپوریو آرمانی و نیم پالتو مشکی ماسیمو دوتی برای خودم یک پا دن ویتو شدهام. لیوان قهوهام را مزه مزه میکنم، تلخیاش خوشمزه است. برای روزهای سرد امروز یک روز سرد است. ماشینها شیشههایشان را بالا دادند. هر دختری رد میشود یک نگاهی میاندازد به این پسر خسته ایستاده سر میرداماد.
بعد هم یک روزهایی هست که آدم دلش میخواهد به تنهایی خودش برسد، سرش تو کار خودش باشد، برای خاطر خودش توی خیابان راه برود، پشتِ شیشهی کتابفروشیها بایستد و کتابها را دید بزند، راه بیفتد برود آنقدر برود که از خودش دور شود، به تنهایی برسد. یکی از نشانههای اهل درد پیادهروی است.
بعد هم یک روزهایی هست که آدم دلش میخواهد برای خاطر خودش توی خیابان تنها پیاده راه برود. تهران زیر باران خیلی نوآر است.
امشب زیر باران دلم هوس سیگار دست پیچ هندوراسی کرد. من برای خودم پیادهروهای شخصی دارم که برای خودِ خودم است. این هوای خاکستری و سرد زمستانِ تهران خیلی سینمایی است. و هیچ چیز به اندازه تنهایی پیادهروی برای اهل درد سکرآور نیست. باید راه بیفتی بروی آنقدر بروی که از خودت دور شوی، به تنهایی برسی. یکی از نشانههای اهل درد پیادهروی است.
زمستان، هوای سرد و بخاری روشن. میشود روی شیشه بخار گرفته اسم کسی نوشت. توی زمستان تیاتر، سینما رفتن خیلی مزه میدهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر میچسبد. نیم پالتویت را میپوشی. شال گردنت را میاندازی و دستهایت را در جیب میکنی و از تئاتر شهر به دانشگاه تهران میروی و در بوفه دانشکده فنی چای مینوشی از آنجا به کتاب فروشیهای زیر پل کریم خان بعد هم سینما آزادی. دیداری، چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم.
این شهر، با اینکه دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگیست. اینرا برای شما مینویسم آقایِ رانندهیِ پرایدِ نمیدانم چهرنگی که حتّا نمیدانم نامتان چیست و امروز تلفن همراهم را روی صندلی عقبش جا گذاشتم و شما هم لطف کردید و آنرا آوردید دمِ درِ روزنامه. اینرا برای شما مینویسم، هرچند بعید میدانم میل و علاقهای به خواندنِ وبلاگ داشته باشید و بعید میدانم که بین اینهمه وبلاگ، گذرتان به اینجا بیفتد. امّا مهم نیست، مهم این است که این شهر، با اینکه دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگیست.
یکروزی، یکروزگاری، یک داستانی میخواندم که هیچ یادم نیست مالِ کی بود؟ ولی یادم هست که تویِ آن داستان، یک آدمی بود که تویِ تنهایی خودش احساس خوشی میکرد و همینکه سپیدهیِ صُبح میزد و آفتاب کمکم طلوع میکرد، او هم حس میکرد که زندگی دوباره شروع شده است. شاید یکی از داستانهایِ دورهیِ نوجوانی بوده است، یا کمی پیشتر حتا.
ولی یادم هست که از خواندنش کُلّی کیف کرده بودم و ذوق کرده بودم از روحیهیِ این آدمی که تنهاییِ خودش را ترجیح میداد و شبیهِ خلوتِ خودش بود. نُکتهیِ آن داستان این بود که وقتی همین آدم گذرش به جمع میافتاد و با دیگران مینشست، حس میکرد که نوکِ بینیاش سخت میخارَد و هرچه میکرد این خارش نابهنگام رهایش نمیکرد. امشب، یادِ این داستان افتادم و هِی فکر کردم که نویسندهاش چهجور آدمی باید باشد. امّا به چه نتیجهای میشود رسید، وقتی آدم نویسندهای را نشناسد و نامِ داستان را بهیاد نیاورد؟
...بعد از مدتی، این فیلم تماشاکردنِ وسواسگونه، بهنظرم، نوعی خوددرمانی آمد؛ نوعی داروی هومیوپاتیک تا در برابرِ نیاز به فکرکردن به آیندهاش خود را بیهوش کند. فرار به دنیای فیلم مانندِ فرار به دنیای کتاب نیست؛ کتاب شما را وامیدارد تا به آن عکسالعمل نشان دهید، یعنی هوش و تخیّلتان را به کار بگیرید، ولی وقتی فیلمی را تماشا میکنید، درعینحال که از آن لذّت میبرید، ممکن است ذهنتان خلّاق و فعّال نباشد. این، تکهایست از مرد در تاریکی پل اُستر خودمان.
اسکاتی شوریده، پس از مادلین راه به جایی نمیبرد و بعد از ترک بیمارستان، خیابانها را برای گذراندن تنهاییهایش انتخاب میکند و تازه، این همان اسکاتیست که قبل از اینها به مادلین گفته بود بعضیها تنهایی را ترجیح میدهند. در همین خیابانگردیهاست که زنها را یکییکی به هیاتِ مادلین میبیند، اما چهحیف که همه از دور به او شبیهاند! «سرگیجه» برای هزار و سیصدمینبار فیلم خوبیست به هزار و یک دلیل... .
اولین جملهی داستانِ «مردِ سوم» نوشتهی گراهام گرین چیزیست: کسی نمیداند ضربه، دقیقن، کِی فرود میآید. همهی چهارشنبهشبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورقزدنش و سرککشیدن در آن جملههای درخشانی که گراهام گرین در نهایتِ دقت آنها را نوشته است. و حالا، تویِ این شب بیداران، این جملهی ابتدایی داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یکوقتِ دیگر.
عقاب وقتی میخواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبهی یک صخره، به انتظار یک اتفاق مینشیند. میدانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از روبهرو بیاید! عقاب به محض اینکه آمدن گردباد را حسکرد، بالهای خود را میگشاید و اجازه میدهد باد، او را با خود بلند کند.
به محض این که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرندهی بلندپرواز، سر خود را بهسوی آسمان بلند میکند و عمود بر طوفان میایستد و مانند گلولهی توپی، به سمت بالا پرتاب میشود. او آنقدر با کمک باد مخالف، اوج میگیرد تا به ارتفاع مورد نظر برسد و آنگاه با چرخش خود به سوی قلهی موردنظر، در بالاترین نقطهی کوهستان، مأوا میگزیند.
خوب به شیوهی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه میماند، حادثهای که برای مرغهای زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان مینشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند.
وقتی طوفان از راه میرسد، عقاب بهجای زانوی غم بغلگرفتن و در کنج سنگها پناهگرفتن، جشن میگیرد و خود را به بالاترین نقطهی وزش باد میرساند و از آنجا، سنگینترین ضربههای گردباد را به نفع خود بهکار میگیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده میکند. او نه تنها از نیروی مخالف نمیهراسد، بلکه منتظر آن نیز مینشیند چرا که میداند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که میتواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند.
انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمیشود. بهطور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب میکند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیشتر از جریان موافق شما باشد.
پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخمیدهد، بهجای عقبنشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بیدرنگ عقابگونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعیکنید در لابهلای این حادثهی به ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواستهی خویش نزدیک سازید.
این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر به موقع، از این نیرو برای بالارفتن و اوج گرفتن استفاده کنید. پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود گلهمند نباشید. اینها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در زندگیتان حاصل نگردد.
بهجای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکلها و مخالفتها گلهکردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبتها و سختیهای زندگی بیندیشید. خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ میدهد که به ظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هر چه رقم میزند، خیر و برکت و سعادت پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریانهای مخالف را داشته باشیم و در وقت مناسب، بالهای خود را بگشاییم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنیم. پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست.
این روزها تبی در ایران همهگیر شده به نام تب سریال بینی، سریالهای خارجی این روزها به شدت محبوب و در دسترس همگان هستند، به قول محسن آزرم: سریالهایی که ما هر فصلش را گاهی یک هفتهای (یا حتا سه، چهار روزه) میبینیم، در واقع برای این ساخته شده که ده، 15 هفتهای پشت هم (یا کمتر یا بیشتر)، یک روز بخصوص و راس یک ساعت به خصوص تماشایش کنند و حتمن باید یک هفته صبر کنند تا نوبت قسمت بعدی برسد. خب، این کاری نیست که ما میکنیم؛ ما همهاین 15 - 10 قسمت را پشت هم میبینیم... . حالا بیاید بگویید الان در حال تماشای کدام سریال هستید؟
درست وقتی آدم فكر میكند از دست رفته است، وقتی فكر میکند دیگر همه زورش برای کشف زندگی زده و نتیجهای را که باید نگرفته است، درست در شرایطی که آدمیزاد احساس میكند بالاخره غرق شده است ( آه، ياد سكانسی از فارغالتحصیل افتادم که همه از داستین هافمن میخواهند بپرد توی آب و ما از زاویه دید هافمن میبينيم که چطور به سمت بقیه میرود و از بینشان رد میشود و در آب غرق میشود) اتفاقی میافتد، حادثهای پیش میآيد و باتریهای آدم را شارژ میكند...
... از جمله مثل صبح امروز که ايمان را دعوتاش کردم بیاید روزنامه تا برای اولینبار همدیگر را ببینیم كه دست كرد جعبه موسیقیاش را درآورد و اجرای جو ساتريانی از سمفونی پنج بتهوون را برایم گذاشت که گیج زدم، از پشت میزم بلند شدم، راه رفتم، چرخيدم، بالا و پایین پريدم، از پلهها بالا و پایین رفتم و ذوق کردم. بعد که آهنگ تمام شد، دیدم ای دل غافل، هنوز كه زندهام.
2- پیشنهاد سینما: تنها دوبار زندگی میکنیم، کارگردان بهنام بهزادی.
۳- پیشنهاد موسیقی: سفر عسرت، با صدای شهرام ناظری.
۴- پیشنهاد کتاب: چرخ دندهها، نویسنده: امیر احمدی آریان، نشر چمشه.
پس از آنکه در سال 2007 آیفون بهترین اختراع ارائه شده در سال لقب گرفت و در همان سال رکورد بیشتر سرچ در گوگل به نام آیفون ثبت شد و در سال 2008 آیفون 3G بهترین گجت از دید مجله تایم لقب گرفت و در سال 2009 آیفون بهترین گوشی هوشمند انتخاب شد حالا سایت Engadget.com که به قولی قبله تمامی دوستداران گجتها هست و بهترین سایت در این زمینه در یک برآورد کلی در سال 2009 در بین تلفنهای همراه به این نتیجه رسید که آیفون 3Gs بهترین گوشی سال است. در رده بندی که این سایت منتشر کرد.
آیفون 3Gs در مقام اول
Palm Pre در مقام دوم
و HTC HD2 در مقام سوم
قرار گرفت. همچنین بد نیست به این هم اشاره کنم که این سایت تاپیکهای برتر و پر بازدیدترینهای خود هم که در سال 2009 معرفی کرده که جالب اینجاست 5 تای اول آن مربوط به اپل است.
Phil Schiller keynote live from WWDC 2009
Live from Apple's 'It's only rock and roll' event
Live from Apple's iPhone OS 3.0 preview event
Live from the Macworld 2009 keynote
iPhone 3GS review
تاب بیاور دختر
تاب بیاور
تا آب از سرمان بگذرد.
مهسا حکمت، همکلاسیام در رشته روزنامهنگاری هم بازداشت شده، از دیشب دارم فکر میکنم او با آن مهربانی چطور میتواند در زندان طاقت بیاورد. حالا ما را بگیرند یک چیزی، سرمان درد میکند بوی قرمه سبزی میدهد. به مهسا، پدر مهسا، مریم، پدر مریم فکر میکنم. مهسا در داخل زندان زندانی است، مریم در بیرون زندان زندانی. زندان زندان است. زندانی زندانی. ماموران امنیتی در بامداد جمعه در نزدیکی ساوه علی حکمت کارشناس مسایل فلسطین، نعمت احمدی وکیل پایه یک دادگستری، محمدرضا زهدی سردبیر روزنامه توقیف شده آریا و مهسا حکمت خبرنگار روزنامه اعتماد را بازداشت کردند.
من الان آخه نصف شب است. من الان آخه توپم پر است از سياهی، قهوهای، زرشکی و جگری. من الان آخه بدون کوچکترين زرد و گلبهی و آبی در درون، خطاب به جمعيتی پر از انفرادی و فرديتی بیزوج بیآنکه مخاطبی رو به روم باشد در شبی که کمی عجيب و کمی چرت و کمی پلاستيکی است مینويسم. اسم اين چيزها بيشتر از آن که نوشتن باشد بالا آوردن است احتمالن. فعلن دلم به اندازه هزار و يک قاطر خونه گرفته است.
زیرنویس:
:: بابا رضا را هم گرفتند مریم زهدی
من یک چیزی را نمیفهمم!
نیروهای نظامی و انتظامی در كل طی هفت ماه
نزدیک 100 نفر رو كشتن
چند هزار نفر رو بازداشت كردن
از باتوم (برقی و غیره) زنجیر، تسمه، پنجه بکس، گاز اشکآور و فلفل، گلولههای جنگی، ساچمهای، چاقو و ...
کهریزک، سرداب عشرت آباد، سیاهچال اوین، تی ۶۶
برای سركوب استفاده كردن
دادگاه فرمایشی برگزار کردن
کل سران و رهبران یک جریان سیاسی را زندانی كردن
ریختن دانشگاهها رو به خاک و خون کشیدن
بعد احمدیمقدم گفته که ما از اين به بعد دیگه مماشات نمیکنيم!
یعنی خب سرکوب شديدتر از این دیگه چیه؟!
میخوان تانک و خمپاره بندازن این دفعه؟
خیلی فرق است بین تظاهراتی که هر لحظه بیم کشته شدن، مجروح شدن، زندان شدن در آن میرود تا تظاهراتی که ایستگاه صلواتی دارد، اتوبوس رفت و برگشت دارد، شربت دارد، ساندویچ دارد، لقمه خرما دارد. خیلی فرق است بین تظاهراتی که کهریزک دارد. سرداب عشرت آباد دارد. تی 66 دارد. تک تیرانداز دارد با تظاهراتی که هیچ دلهرهای ندارد. تفریح دارد.
یادمان نمیرود که برای مراسم تشییع جنازه آیت الله العظمی منتظری، کودتاچیان هر چه از دستشان برآمد کردند تا مردم نتوانند خود را به قم برسانند و در وداع آخر با فقیه حکیم و آزاده خود حضور داشته باشند. جادهها را بستند، جلوی اتوبوسهایی را که از شهرهای دور و نزدیک میآمد گرفتند و به مبدا بازگرداندند، بسیاری از راهیان قم را دستگیر کردند و به زندان بردند و دست آخر مسجدی را هم که قرار بود مراسم "شام غریبان" منتظران در آن برگزار شود اشغال کردند تا مردم نتوانند در آنجا بنشینند و سوگواری کنند. زدند و بستند و بردند، اما بازهم نتوانستند از شکوه حضور مردم بکاهند.
حالا مراسم چهارشنبه را ببینید که برای آن از چند روز مانده در تمام رسانههای کودتاچی تبلیغ کردند. در همه مجموعهها و برنامههای پربیننده تلویزیونی برایش زیر نویس گذاشتند، بسیاری از ادارات و مدارس و بسیج دانشجویی دانشگاهها را تعطیل کردند تا مردم را به مراسم ببرند. هیچ کس نمیترسید که در آنجا گلوله بر مغزش بزنند و چاقو در پهلویش فرو کنند. هیچ زنی هراس از این نداشت که باتوم الکتریکی بر سرش بکوبند و نقش بر زمینش سازند.
هیچ دختری فکر نمیکرد که با آن باتوم بر زانوانش بکوبند و چلاقش کنند. هیچ پسری هراس نداشت که به جرم شرکت در این گردهمائی بگیرند و ببرند و در کهریزک تجاوز کنند و زیر شکنجه جانش را بگیرند. هیچ مادری نگران بچهاش نبود که مبادا بجای بازگشت به خانه سر از سرداب عشرت آباد در بیاورد. هیچ پدری قرار نبود شب تا صبح دنبال جگرگوشهاش از بیمارستانی به بیمارستانی و از این کلانتری به آن کلانتری برود و آخر سر به پزشکی قانونی حوالهاش بدهند. هیچ یک از این دلهرهها وجود نداشت. تازه شربت و ساندویچ و لقمه خرما هم بود. با اینهمه "تجمع عاشورائیان حکومتی" برای مردم آنچنان جذابیت نداشت که یک میدان را پر کنند و تلاش عکاس حرفهای هم به جایی نرسید.
علی لاریجانی رییس مجلس شورای اسلامی که این روزها حرفهایش نشان میدهد دارد تمرین میکند تا در صورت سقوط احمدی نژاد جای او را بگیرد، در یک سخنرانی گفته است: زمانی خط فتنه کور میشود که ملت ایران یک صدا در صحنه باشند. آقای لاریجانی، به خدا ما نیز همین را میگوییم. فقط تعریفمان از "ملت ایران" با هم فرق دارد. یکبار، فقط یکبار بگذارید این ملت بیدغدغه خاطر و بیهراس از مرگ،زندان و شکنجه به "میدان" بیاید، حتا در سکوت، آنوقت میفهمید که شما، اربابان و دوستانتان در کدام سوی این میدان قرار دارید و مردم در کجا؟
شیعیانم!
هرگاه آب گوارا نوشیدید یادم کنید و هر گاه از اسیر یا شهیدی شنیدید برایم گریه کنید. من کسی هستم که بدون جرمی کشته شدم و پیکرم پایکوب سم اسبان شد. ای کاش روز عاشورا بودید که ببینید چگونه برای فرزندم آب خواستم و آنها به من رحم نکردند.
سومین امام انقلابی شیعه، شورشی جهان اسلام، امام حسین (ع) [+]
با پاسخ به این سوال وجدانتان را بیازمایید. اگر دین ندارید لااقل آزادمرد باشید. هیهات من الذله. عاشورا یعنی برائت جستن از یزید و یزیدیها. هر که دارد هوس کربلا بسمالله. به نام حضرت دوست. السلام علیک یا اباعبدالله. سلام بر حسین. سلام بر شورشی جهان اسلام. سلام بر او که بپا خواست. سید و سالار شهیدان، سید اولیا و شقایق سرخ روییده در نینوا. سلام بر حسین. نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، سلام بر حسین. عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد، فضیلت، مجاهدت، شرافت، غیرت و هدف. سلام بر حسین. که دلیری و آزادگی از قامت بلندش رویید و عشق از نامش حرمت یافت. سلام بر حسین. سالار همه ناشران عقیده و جهاد. سلام بر حسین. سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است. سلام بر سرزمین کربلا. سلام بر سرزمین نینوا. محرم ماه آمیختن خون و عشق. محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر. سرنوشت ما پیروزی است.
دهه شصت بود. تلویزیون سریالی نشان میداد به نام سربداران، همهی آن سریال انقلابی یک طرف، آن قسمتی که دشمن در ب در دنبال شیخ بود، هر ایرانی بلند میشد و میگفت: من شیخ حسن جوری هستم، یک طرف. مغولها هم اصلن رحم نمیکردند، هر کسی شیخ حسن جوری بود را اعدام میکردند.
همان روزها وسط تهران خبری در صفحه حوادث چاپ شد که یک بچهای خودش را حلق آویز کرده، و یادداشتی از خودش بهجا گذاشت که بر رویش نوشته بود: من شیخ حسن جوری هستم. چند روز بعد، بد چن تا خبر دیگر هم رسید که خودکشیهای مثل این در شهرهای دیگر هم گزارش شد، دقیقن با کاغذی که از خود به جای گذاشته بودند، با همان عبارت انقلابی. سازمان صدا و سیما به روی خودش نیاورد، ولی شاهکار محمدعلی نجفی دیگر هیچ وقت پخش نشد. دیروز شیخ حسن جوری، امروز میرحسین موسوی.
کوه پرسید ز رود، زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟ گفت: در رفتن من، کوه پرسید: و من؟ گفت: در ماندن تو، بلبلی گفت: و من؟ خندهای کرد و گفت: در غزل خوانی تو، آه از آن آبادی که در آن کوه رَوَد، رود مرداب شود، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد، و نخواند دیگر، من و تو، بلبل و کوه و رودیم راز ماندن جز، در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کردهمان نیست بدان!
این که میگویند بهترین دعاها «عاقبت به خیری» است پر بیراه نگفتهاند. اینکه تو به زهد و تهجد مشغول باشی اما دم دمای غروب عمرت چنان عنان و اختیار از دست بدهی که تمام آن چه در این مدت اندوختهای به طرفة العینی تباه شود. مردم دوستت نداشته باشند و آرزوی مرگت کنند. معیشت الهی است. خلق خدا را چرا بیخدا کنیم ای مرد خدا. عکس این قضیه را هم بارها دیدهایم و خواندهایم.
مرحوم آیت الله العظمی منتظری، مرجع بزرگ جهان تشیع، نایب رهبر فقید جمهوری اسلامی، تدوینگر نظریه ولایت فقیه، کسی که آیت الله العظمی خمینی در آخرین نامهای که به ایشان نوشت: او را حاصل عمر خود نامید. کسی بود که عاقبت به خیر شد. این حکمت خداست که به او عمری چنین دهد تا زنده بماند. این روزها را ببیند. خروش انقلابی نسل انقلابی دیگری. مجتهد محبوب نسلی شود که نه برای احکام خمس و نماز بلکه برای استفتا از او در مورد آزادی و رهایی از استبداد با جان و دل قبولش داشته باشند. چه نمازی بالاتر از اینکه برای آزادی انسان از زیر بار زور و ظلم تلاش کنی. خدایش بیامرزد. خدایمان رحمت کند.
آیت الله العظمی حسینعلی منتظری پس از 87 سال مجاهدت در حالی با زندگی وداع گفت که تا آخرین لحظات زندگانی پرافتخار خود، مردانه در برابر ظلم ایستاده بود و هیچگاه و به هیچ قیمتی حاضر نشد تا در برابر ظالم سر خم کند. و این ظالم بود بالاخره به احترام او سر تعظیم فرود آورد.
منتظری با عزت و سربلندی از میان مردم رفت تا نامش در تاریخ به عنوان بزرگمردی که در برابر استبداد زمان خویش ایستاد ثبت گردد. این مرجع آزاده آنچنان با عزت رخت خود را بربست که حتا دشمنان او هم نتوانستند مرگش را نادیده بگیرند و به ناچار سر تعظیم فرو آوردند. او همان چیزی بود که از یک فقیه و مرجع با غیرت انتظار میرود. حقگو و حقخواه. درگذشت این عالم آزاده را به تمامی آزادی خواهان عالم تسلیت میگوییم. منتظری عزیز به راستی آزادیت مبارک.
آیت الله العظمی حسین علی منتظری روحانی که به جسارت و شجاعت معروف بود، به جهت مبارزاتش چه در دوران قبل از انقلاب ایران به سبب مبارزات شجاعانهاش با شاه و چه زمان بعد از انقلاب و انقلابی که خود از بنیانگذارانش بود، دار فانی را وداع گفت. اکنون سوال بزرگی که مطرح است اینست که آیا مرگ ناگهانی ایشان سبب تشدید مبارزات و کشمکشهای اخیر بین دولت با جنبش سبز خواهد بود؟ برای شادی روح بلندش الفاتحه مع الصلوات. زیر تابش نور پالایش شدهی آفتاب صلات ظهر از میان ایرانیت سقفی، لیمو ترش مینایی با رنگی بدیع میان سبز و زرد و طلایی، چشمان مرا به حقیقت میگشاید.
خداوندا در بارگاه اعلایت شهادت میدهیم حسینعلی منتظری دمی بندگانت را در روزهای سخت تنها نگذاشت. خدایا به بزرگی خودت قسمت میدهیم جانشینانی برای این مرد بزرگ، برای جهان شیعه، برای امت اسلام، برای انسان باقی بگذار.

خدایا جرات حسین و منتظری به ما عنایت فرما.
منتظری عزیز آرام بگیر و در هوای معطر توحید رنجهایت را از دوش بر زمین بگذار. ما وارث این رنجها خواهیم بود. همراه شهدای عاشورا برای تو خواهیم گریست. واژهها چقدر ناچیزند وقتی از تو میگویند. خدایا به پاس همه رنجهای این مرد جمال خود را از او دریغ مکن و برای ما پناه باشد در زمانهای این چنین بیپناه و خسته. مردی از میان ما رفت که نخواستن را معنا کرد. پاکدامنی، بینیازی و ساده زیستی نه به عنوان پیشنهاد بشری٬ که در او عینت مطلق خود را یافت. منتظری چه سعادتمند بود که با چشمهای خود به پاخواستن نسل انقلابی دیگر را به چشم دید. آنها که از ترس نمیترسند. آیت الله ما هیچ وقت فراموش نخواهیم کرد حقیقت را فدای مصلحت نکردی. و از ترس نترسیدی.
امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه، امتی المظلومه.
امروز برای کاری رفته بودم باغ شاطر، موقع برگشت، دیدم که یه بنده اهل حق گوشه خیابان نشسته و دارد سنتور میزند. یاد علی سنتوری خودمان افتادم، ناخود، آگاه شروع کردم سنگ صبور را خواندن. چند ثانیه بعد از این اتفاق، سوار تاکسی شدم که بیام دفتر روزنامه. راننده که سوئیچ را چرخوند و ماشین روشن شد، صدایی از ضبط بلند شد که در میان ناباوری دیدم که بله... آهنگ سنگ صبور محسن چاوشیه. ولی این آخر کار نبود. آهنگ از روی خود فیلم ضبط شده بود و وسط آهنگ، صدای بهرام رادان را میشنیدیم که میگفت: "از وقتی هانیه، همسرم، منو ول کرده... ." نگو آهنگ نبود، یک اهل حقی برداشته کل صدای فیلم علی سنتوری ضبط کرده بود. موقع غروب آفتاب بود. آسمان سرخ شده بود و چراغها داشتن روشن شده بودند. من تو ماشین نشسته بودم و داشتم به این متروپلیسی که هر روز داریم توش راه میرویم، تنهایی قدم میزنیم، حرف میزنیم و زندگی میکنیم فکر میکردم و به این که چه زندگی عجیبی است.
وقتی درباره خانه هنرمندان سابق، هنربندان فعلی حرف میزنیم با گالری و گالریدار خصوصی طرف نیستیم. خانه هنرمندان زیر نظر مستقیم شهرداری تهران است و جزو اماکن عمومی محسوب میشود و باید به شکل عادلانه فضایش را در اختیار همه صاحبان آثار هنری قرار دهد، نه فقط افراد مشهور. خانم هدی تهرانی برای برپایی نمایشگاه عکسشان چند روز توی صف بودند؟ اصلن بودهاند؟ یا فقط به پشتیبانی، برند، نامشان و حمایت خاصه آقای رحیم مشایی توانستهاند خانه هنربندان را قرق کنند؟
گرانترین تابلوی نمایشگاه عکس هدیه تهرانی را اسفندیار رحیم مشایی، مغز متفکر مصباحیه، دولت نهم، دهم و یار غار محمود احمدینژاد، به قیمت سه میلیون و هفتصد هزار تومان خریداری کرده است. البته خانم تهرانی قبل از آن شخصن در کنفرانس خبریای که درباره نمایشگاهش بر پا کردند، گفتند که از سازمان میراث فرهنگی که تا میانه تابستان مشایی ریاست آن را داشت، 80 میلیون تومان وام گرفته تا بتواند این نمایشگاه را برگزار کند. به قول شما: نوش جانش.
اینکه عکسهایش است خوب است یا نه؟ این حرفها چه ربطی به شخص هدیه تهرانی دارد یا نه؟ اینکه عکاسی بلد است یا نه؟ مورد بحث ما نیست. آخر ما قبل از اول داریم راجع به این حرف میزنیم که آیا هدیه تهرانی اگر هدیه مادی و معنوی رحیم مشایی نبود باز هم میتوانست نمایشگاهش برپا کند یا نه؟ نمیشود که هم رفیق دزد بود و هم شریک قافله.
به قول موسی هاشمزاده: "از نظر من درج نوشته "عكاسی ممنوع" بر سردر ورودی هر سالن نشان از فاصله شما با جامعه و ذات عكاسی است و دلایلی مسخرهتر از آن در علت درج این نوشته كه نشان فاصله شما با نمایشگاههای روز دنیاست. خانم تهرانی یک شبه ره صد ساله رفتن خطاست. خانم ترهنی اگر شما هديه تهرانی نبوديد (آنگونه که مظلومانه در نشست مطبوعاتی آرزو کردید) آنوقت اصلن نشستی اتفاق نمیافتاد. مشكل در ارائه آثار عكاسی توسط شما نیست همچنانیکه در اول اشاره كردم، مشكل در آن ادعایی است که میگویید ندارید، مشكل در رفتار است."
یعنی هر کسی به صرف داشتن دوربین دیجیتالی میتواند نمایشگاهی با این عظمت در خانه هنربندان برپا کند؟ آیا هر کسی اراده کند میتواند تمامی فضاهای این مکان فرهنگی و هنری را در اختیار بگیرد؟ آیا خانه هنربندان به هر کسی بالا و پایینش را اجاره میدهد؟ این درد و سخن رفقای عکاسم است که خودم با چشمهایم میبینم و میشنوم که این روزها در شهر کودتازده برای برپایی یک نمایشگاه عکس خیلی ساده با ۱۰ تا عکس به روی دیوارهایش در مضیقه هستند. از سرپا و برپا کردنش عاجز ماندهاند.
بعد، بد یهو خانم هدیه تهرانی هوس کردهاند عکس بفروشند، برای همین دوربین دست گرفتهاند و راه افتادند، تفریح کردهاند و آخر هم آمدهاند با سلام و صلوات رحیم مشایی خانه هنربندان را برایشان آب و جارو کردهاند، کلن در اختیار گرفتهاند، خانم هدیه تهرانی خیمه شببازی بهراه انداختهاید آنهم برای جماعتی که قلبهایشان هنوز سبز است، چشمهایشان هنوز سرخ است، پیراهنهایشان هنوزی بوی اشکآور تیم آقای رحیممشایی را میدهد.
با یک جمع و ضرب ساده هم میتوان فهمید اگر حتا نصف عکسها هم فروش رود، با این قیمت بالایی که سیفالله صمدیان یارغار عباس کیارستمی برای عکسها تعیین کرده است، بالای نیم میلیارد تومان به حساب شخصی خانم هدیه تهرانی واریز میشود. خدا بدهد برکت، اگر جمیع جمعات جامعه عکاسی هم بسیج شوند، نمایشگاه بگذارند همه عکسهایشان فروش رود، باز نمیتواند نصف نصف این پول هم در بیاورند تا به زخم زندگیشان بزنند.
هدیه تهرانی اگر سینما را کنار بگذارد بهتر میتواند پول در بیاورد. واقعن چند سال باید فیلمنامه بخواند، حس بگیرد، دیالوگ حفظ کند، مسافرت کند تا بتواند این مقدار را به خاطر دستمزد بازی در چند فیلم سینمایی کسب کند؟ به قول آن تبلیغ تلویزیونی: امســـــــــــــــــال باید حواسمان را جمع کنیم.
زیرنویس:
:: خانم هدیه تهرانی بخوانید! موسا هاشمزاده
:: بیقه حرفها همهش جفنگ است حمیدرضا نصیری
:: گربهی مسکین اگر پر داشتی بهمن جلالی
:: باز هم همان قصهی تکراری اسماعیل عباسی
:: لحاف دوز ملحفه منصوره عباسی
:: نمایشگاهی فراتر از یک رخداد هنری محمد آقازاده
:: ماجرا مثل همیشه به حاشیه رفت محمدرضا شاهرخینژاد
باید برگردیم عقب، سینماییها بهش میگویند: فلاش بک، آن روز که سخنرانی حاج احمد آقا در هفته نامه امید جوان چاپ شد. بچهها افتاده بودند به جان استنسیل دبیرستان، چقدر کپی گرفتند از متن سخنرانی ایشان دم در، توی مدرسه وایساده بودند هر کی رد میشد یکی بهش رد میکردند. بعد، چند روز بد خبر رسید که حاج احمد آقا رفت، کشتنش. کسی جرات نکرد حرف بزند، روزه سکوت گرفتند و فقط متن سخنرانی ایشان را استنسیل میکردند و رد میکردند. اگر آن روز از مرگ ایشان رد نشده بودیم. امروز قیصریه را آتش نمیزدند و پیراهن عثمان را توی صورتمان نمیگرفتند. انگار قسمت است قضای سکوت دیروز را بعد از سالها بالاخره بجا بیاوریم. یا حق.

سرنوشت ما پیروزی است.
ای کسانیکه که به هواداری دولت کودتا و فرقه ضاله مصباحیه برای پاره شدن تمثال مبارک خمینی کبیر گریبان میدرید، آن روز که فرزند او را به جرم دفاع از حقوق مردم کشتند و خونش را بر زمین ریختند، چرا کفن نپوشیدید و به اسم توهین به عقل و اسلام و راه خمینی، به شعارگوییهای تند و پرتنش نپرداختید؟
رونمایی از دو کتاب احمد شاملو با حضور آیدا سرکیسیان یار غار بزرگ بامدادان، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۸، شهر کتاب آرین همان میرداماد دیگر، ساعت 18 تا 20، ما هستیم، شما هم تشریف بیاورید، قدمتان روی قالیچه دم در، دور هم هستیم و یاد شاملوی بزرگ را زنده نگه میداریم، که اگر بود این روزهای پر شر و شور که چشمها سرخ است، ایمان سبز است، مشتها گره است، گلو بغض است، فریاد دیگر زیر آب نیست، تن و خیابان با هم آشتی کردهاند، مسلسل به غشغشه افتاده، خون را بر سنگفرش میدید چه میگفت؟
پـایـیـز ناقوس افتادگی است. بیایید خزان کنیم اندیشههای سالکزده را و سبک شویم چون درختان از یرقان نا امیدیها. بیایید آتشی باشیم از آذر در دروازههای زمستان.
در خواب روزها زودتر میگذرند ولی آیین چراغ خاموشی نیست. و باران سخت در باریدن است در یک شب سرد پاییزی.
این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستارهای سرگردان در کهکشانی بیانتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.
من گم شدهام، در دنیای متروک تنهایی خود که تاریکترین شبها و ابریترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچههایش را دلتنگ مینوازد گم شدهام. آی عشق آی عشق چهره سرخت پیدا نیست.
بیایید لبریز کنیم بادیه جان را از باده مهر و خیس شویم زیر آگاهی آبان و آتشی باشیم از آذر.
بیایید بسان ابراهیم خلیلوار وارد آتش شویم. بیایید پایمال کنیم برگهای ظلمت را و سرمه کشیم کوچههای اندیشه را با ریسههای عبور. بیایید آفتاب گرمی باشیم از خورشید. این روزها راه رفتنم در خیابان بیشتر شبیه بازیهای کودکی شده. مدام بپیچ به چپ، بپیچ به راست، نه راست نه. اشتباه نکنید مشکل از کوچهها و خیابانهای محلهمان نیست. همهاش زیر سر این برگهای پاییزی است که گاهی مجبورم میکنند برای یاد آوری یک نوستال شیرین کودکی و شنیدن صدای خش خشی که برایم مثل یک موسیقی رمزآلود زیباست.
از شش متر قبل مثل پارتیزانهای جنگهای نامنظم نشانهگیری کنم که قدمهایم را چطور بردارم تا برگ، شش متر جلوتر زیر پایم قرار بگیرد. گاهی اوقات برای شنیدن یک خش خش حتا مسیرم را هم عوض میکنم. پاییز از نظر ستارهشناختی بین دو نقطه اعتدال پاییزی و انقلاب زمستانی است.
1- پیشنهاد کتاب: گذار به دموكراسی، نوشته حسین بشیریه، نشر نگاه معاصر.
2- پیشنهاد فیلم: بادر ماینهوف، کارگردان: اولی ادل. نویسنده: اولی ادل و برند آیشنگر بر اساس کتابی با همین نام از اشتفان آوست سردبیر سابق مجله اشپیگل.
۳- پیشنهاد موسیقی: خون ایرانی، علی (الكساندر) رهبری.
۴- پیشنهاد غذا : باتوم، شلاق، گاز اشکآور، گلوله، تیر و خون، مکان خیابان ۱۶ آذر، رستوران حکیم باشی.
هدف اونا که برای ما مهم نیست، هدف ما برای ما مهم است، شاه و ساواک هم رفیق سرخ را به بیدادگاه طاغوت آوردند تا تحقیرش کنند، ولی او مرد و مردانه ایستاد از عقیدهاش دفاع کرد حالا کی تحقیر شد؟ شاه یا رفیق ما؟ انقلابی بودن یعنی ضد هرچی فعل، مفعول، قافیه، فرم و محتوا.
لیبرالیستها میگویند: به خاطر عقیدهات زنده بمان و زندگی کن، مثل اینه که میگویی: باتوم خوردن تحقیر دارد. حالا شما بگو فرم و محتوا. ایضن خیلی فرق است بین کشته شدن به خاطر آرمان با اسبی که پایش چلاق شده، زمینگیر شده و ماشه را میچکونند توی سرش تا خلاصش کنند. بین اینا خیلی فرق است. مردن با مردن فرق دارد. یکی توی رختخواب میمیرد یکی زیر آسمان.
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیافتادهام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را، مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای جان، چرا من بخواهم دنبال کلمهها بگردم، رامشان کنم تا بیارمشان تا بیآرامشان تا برای سپینود بنویسم که باتوم تحقیر ندارد، تا وقتی فریدون مشیری اینگونه شاد و غزلخوان، سرمست و رجزخوان انتهای کلام را جاری کرده است. روحش شاد او که در گوشه زندان سرنوشت جان داد ولی سر را به تازیانه خم نکرد. افسوس بر دو روزه هستی نخورد و زاری براین سراچه ماتم نکرد.
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ زبندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را
این شعر که برایتان آشنا است، این را که دیگر گردباد نگفته، فریدون مشیری عزیز فرموده. از گلوله هم حرف نمیزند میگوید: تازیانه که روی دیگر باتوم است همان که مدرنتر است، امروزیتر است. پرسیدهاید: این نوع تفکر شما قصد دارد مرا که باتوم نخوردهام شرمنده کند؟ نه من نمیشوم. مطمئن باشید. فریدون مشیری جایی در شعر اسیر / انتشارات مروارید، گزینه اشعار، صفحه ۵۴، چاپ اول ۱۳۶۴ میفرماید: آسوده یکنفس زده باشم حرام من، شاعر آسودگی را حرام میداند، تازیانه نخوردن را حرام میداند.
ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد بردهام
یکدم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمردهام
حالا اگر به جای اینکه از شما سوال کنم باتوم خوردی؟ گفته بودم باتوم نخوردن حرام است، و باتوم خوردن عین رستگاری است معلوم نبود چی میگفتید. گفتهاید که میخواهید به خاطر تعطیلی که چسبیده به شانزدهم آذر از مدرسه دخترتان مرخصی بگیرید تا به تهران بیایید تا باتوم بخورید، درگوشی بهتان میگویم روز ۱۶ آذر که در تاریخ آن را با خون نوشتن مواظب باشید چون اینجا دیگر فقط حراج پنجه بوکس، اشکآور، باتوم و شلاق نیست. از سال ۱۳۳۲ به اینور در این روز با گلوله از مهمانان پذیرایی میکنند، بالاخره روز دانشجو است و شیرینیها مزه خون میدهد.
2- پیشنهاد تئاتر: فیروزه، نوشته و کار بهزاد فراهانی، تالار اصلی کعبه بچههای تیاتر، تئاترشهر.
۳- پیشنهاد موسیقی: کنسرت مدار صفر درجه، با صدای علیرضا قربانی.
۴- پیشنهاد غذا: چند سیخ خوَ ک، جگر و لیوانی دوغ جگرکی توکالی.
تنهایی درد دارد. مثل سرطان هزینه دارد. درد از هر طرف بنویسی باز همان است. این درد مقدس است. این درد را نباید با دردهای روزمره یکی دانست. این درد درد است. مرد است. مردافکن است. فیل را از پای در میآورد. این درد درد دارد.
باید باهاش بسازی، بسوزی و بسازی. نه نسوزی نسازی. این سوز از ساختن میآید. از ساز، سوز، سازی. باید اهل درد باشی. باید این درد زخمت بزند. باید زخمی بشی. باید پاک بشی. در این تنهایی سایه نامریی تا ابدیت جاریست.
این تنهایی حرمت دارد. تنهاییات را با هرکسی شیر نکن. شریک نشو. این تنهایی نباید توسط هر کسی لایک زده شود. تنهاییات را برای خودت نگهدار. حرمت نگهدار. تنه، تن، تنهای، تنهایی. تنهایی، نوشتن و پیادهروی خیلی بهم میآیند.
سه سیزن از یک سریال هستند. از هر کدام میتوانی به آن یکی برسی. به نوک قلـمم نمیآیــد، چیزهــایی کــه این روزها میفهمم. خوب، خوب، هــوا خوب است. بعضی وقتها باید کلمات را در آینه خواند. تنهایی روح عجیبی دارد. آن رند شیرازی انتهای کلام را جاری کرده است: دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد، ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند، چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند، بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند، در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند، که با این درد اگر دربند درمانند درمانند.
هوای پاییزی تهران مرا وادار میکند به پیادهروی، قدم زدن در خیابانها و کوچههای شهری سیاه و خاکستری که دوستش دارم. در آغاز فصل سرد ایستادهام، در دروازهی توفانِ غروبهای بی تُ ی پاییز، گردباد بیرحم زمین و زمان را بهم میپیچد. زمانهای است که شبها بلندتر شدهاند. رازهایی در این جهان هست که فقط در هنگام پیاده روی فرصت دیدن آنها وجود دارد.
پیادهروی برای من با ارزش است. یک حس خاص در آن نهفته است. مثل اینکه هر کسی توانایی گوش دادن به موسیقی ناب را ندارد دقیقن مثل همان نمیتواند از پیاده راه رفتن لذت ببرد. پیادهروی به من حس سیصد و پنجاه هزار سال قبل را میدهد. آن روزها که بر روی کره زمین فقط ناندرتالها قدم بر میداشتند.
تنهاییام را در حجـم محصور یک چهار دیوار میگذارم و اندوهی را آوار میکنم در همان حجم کوچک و هیچ شانه و نشانهای را برای همراهی کنارش نمیگذارم. اندوهی که سقف چهار دیوار را بشکافد و بعد دلش را. تا یاد بگیرد به هنگام غم سراغ هیچ معشوقهای نرود، فقط در خودش، در تنهایی خودش زار بزنــد.
میخواهم تنهاتر از همیشه باشم. در اتاقی که فقط خودم در آن جای میشوم و آوار شوم بر سرکلمات، من با کلمات کار دارم. ما با کلمات کار داریم. با هم زار بزنیم، ببوسند مرا و برایم عریانتر از همیشه دلبری کنند. زودتـــر از عقربههـا، اتفاق میافتد. دلم فشرده میشود. در تنگنای میان شب و تنهــایی. بـه پیــج مرا در پیچ شمیران روزگار. بر بالین باد ُ بارون ُ اشـکــ ُدلتنگـی شب زندهداری میکنیم.
روی زمین دراز کشیدهام. پاهایم در نهر آب است. به آسمان نگاه میکنم. هواپیمای هواشناسی از بالای سرم در حال عبور است با بخار سفیدی که از خود بهجا میگذارد، حس لذت بخشی دارد که آب از میان انگشتان پاهایت بلغزد و عبور کند. روزهای بیخاطره هم بیتو به سر میشود. حالا که روزهای کیمیایی، نامجویی و تارانتینویی است. تنهایی یک حس خیلی ناب است. مثل نوشتن. نوشتن سرشار از تنهایی است. اینچنین است که مولای ما میفرماید:
نـالـه از درد مکن، آتشی را کـه در آن زیستهای سـرد مکن
با غمش باز بمان، سرخ رو باش از این عشق سر افراز بمان
چاپ شده در روزنامه جهانِ اقتصاد، جهان اندوه، سهشنبهی ۳ آذر ۱۳۸۸
میخواهم یک خواهش هم بکنم. دوست ندارم هر برخوردی که سیستم امنیتی یا قضایی ایران بخواهد با من بکند تبدیل به چماقی تازه در دست بیزنسمنهای شارلاتان حقوق بشر در آمریکا و اروپا شود، که تنها چیزی که برایشان مهم نیست حقوق آدمهای دیگر است.
در نتیجه، راضی نیستم که کوچکترین خبر یا اعلامیه یا فعالیتی به زبان انگلیسی و در صحنهی بینالمللی یا رسانههای فارسیزبان هلندی و آمریکایی و انگلیسی و غیره پخش و انجام شود. اگر چیزی برای خبر دادن بود رسانههای قانونی داخل ایران طبیعتن آن را بر اساس وظیفهشان منعکس خواهند کرد که این از نظر من اشکالی ندارد.
حسین درخشان، وبلاگ سردبیر خودم، قبل از ورود به ایران، 8/ 10 / 2008
آل سعود فرمان قتل عام شیعیان یمن را صادر میکند و ما در ام القرای اسلام در سکوتی مرگبار به سَر میبریم. مگر نه اینکه اینجا کشور امام زمان (عج) است؟ مگر نه اینکه ما خود را شیعه امام حسین (ع) میدانیم؟ مگر نه اینکه خداوند در قرآن فرموده: در برابر ظلم به پا خیزید حتا اگر یک نفر باشید؟ آیا این سکوت دل یهودیها، بهاییها و وهابیها را شاد نمیکند؟ سکوتی که دل دشمن را شاد کند محکوم است. راستی چرا از این شیعه کشی رگ غیرتِ روزنامه کیهان درد نمیگیرد؟
چرا مرجعییت شیعه، آقایان علما، مدارس دینی، خبرگزاریها و سایتهای خبری در برابر شیعه کشی امروز جهان ساکت هستند؟ ما باید مرده باشیم که جنگندههای عربستان سعودی در روزهای گذشته به پشتیبانی از ارتش یمن، بارها اقدام به بمباران مناطق شیعهنشین مرزی یمن کردهاند و صدایی از ما در نمیآید. خدا ما را بیامرزد.
چرا در غزه سینه چاکی میکنیم و در افغانستان برای کشته شدن عدهای وهابی مسلک که ریختن خون شیعه را واجب میدانند خودمان را به هر دری میکوبیم ولی در مورد شهادت شیعیان عراق، پاکستان، افغانستان، عربستان و یمن سکوت محض میکنیم؟ آدم بعضی وقتها فکر میِکند حکومت ایران یک حکومت وهابی است.
نقش عربستان سعودی در سرکوب شیعیان یمن، قدمتی دیرینه دارد. دلیل این نقشآفرینی ترس سعودیها از پیروزی جنبش شیعی یمن در برابر حکومت مرکزی است و همچنین پیامی به شیعیان عربستان که میتواند وضعیت سیاسی این کشور را دگرگون کند. از سوی دیگر، استانهای نفتخیز یمن نیز همچون عربستان در اختیار شیعیان است.
به همین دلیل است که سعودیها با کمک سه میلیارد دلاری که سال پیش و تنها به عنوان بخش اولیه از مبلغی که عربستان برای ریشهکن کردن جنبش شیعه الحوثی در یمن به دولت «عبدالله صالح» اختصاص داد، این بار جنگندههای خود را مستقیم وارد جنگ ضد شیعی در یمن کرده است.
چرا حسین شریعتمداری فریاد وا اسلاما سر نمیدهد؟ زمانی که رژيم صهیونیستی یهودی بمبهای خود را بر سر مسلمانان فلسطینی میریخت جمهوری اسلامی ایران از حقوق آنان دفاع میکرد و مدام در جوامع بین المللی فرياد سر میداد. حال سوال اینجاست که چرا با وجود جنایات اخیر اعراب سنی علیه شیعیان علی (ع) در يمن، جمهوری اسلامی ساکت است؟ رونوشت به رگ غیرت بعضیها امام خمینی فرمود: "ما اگر از گناه امریکا بگذریم، ما اگر از گناه صدام بگذریم، از گناه آل سعود نخواهیم گذشت." الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک.
نکته نامه علی کرمی آنجایی است که تاکید میکند هودر: "اعترافاتی سنگین و ثقیل علیه... برخی از فعالین اصلاحطلب نموده است." به قول محسن نامجو که تاکید میکند، "...برخی از فعالین اصلاحطلب نموده است." همچنین از کی تا حالا سپاه آنقدر بیگدار به آب میزند که یک مسئول فنی داروخانه خلیج فارس در تهران، خیابان سردار جنگل، تقاطع نیایش - سردار جنگل، خیابان لادن یا به قولی یک " کف خیابانی" را با شخصی که امنیتش برای سیستم از درجه بسیار بالایی برخوردار است هم سلول میکند؟
هودر که در خیابانهای تهران توسط نیروهای لباس شخصی در جریان نا آرامیهای تابستان 88 بازداشت نشده، هودر رفته اسراییل با معروفترین روزنامهها و تلویزیونهای تلآویو به عنوان یک ایرانی مصاحبه کرده، حالا شما بگویید هودر یک ایرانی - کانادایی است، ولی در زمان مصاحبه و قدم زدن در ارض موعود خود را یک ایرانی معرفی کرده، این را از تیشرتی که میپوشیده هم میشود فهمید.
شما اگر حسین با آن سابقه درخشان وبلاگنویسی هم نباشید اگر با بوق و کرنا بروید اسراییل در موقع بازگشت به ایران حتمن بهتان گیر میدهند، حتا بدون بوق و سرنا هم بهتان گیر می دهند، چه برسد به کرنا، همین الان به عنوان یک ایرانی در کشوری که زندگی میکنید راه بیفتید بروید سفارت اسراییل بعد چند وقت هم پاشید بیاییید ایران، میبینید که در فردوگاه بازداشت میشوید، حالا اینکه سیستم چطور میتواند بفهمد شما در خارج چگونه وارد سفارت اسراییل شدهاید باشد برای بعد. راستی به امید آزادی حسین درخشان که یک سال است خیلیها از دستگیری او خوشحال هستند ولی به روی خودشان نمیآورند.
مارادونا بخشی از هویت ما است، کسی که هیچ وقت حاضر نشدیم عکسش را با دهها عکس دیگر فوتبالیستهای تاریخ طاق بزنیم، ال دیهگو قسمتی ناب از حافظه تاریخی نسل آتاری است، بدون او زندگی کردن در این جهان سراشر از های تکنولوژی عذابآور است، چقدر این پسر آرژانتینی از جنس گل کوچیکهای بچگی است، به راستی مارادونا یعنی شور زندگی.
دم سفارتِ امریکا در تهران با مشتهای گره کرده در حال سردادن شعار مرگ بر امریکا و ندای الله اکبر بودیم که یهو کمرم سوخت و افتادم روی زمین که یکی از برادران گفت: ببخشید داشتم شوکر امتحان میکردم یهو هلم دادن خوردم به شما.
بگو: باتوم، شوکر، پنجه بوکس را محکمتر بزنند تا یادم نرود هنوز زندهام.
به خاطر بیار رفیق آن روزها که توی تلویزیون سیاه و سفید چارده اینچ خودمان صحبت عشق بود و عشاق کهن. به خاطر بیار رفیق آن روزها که کاخ ستم گشته بود زیر و زبر. به خاطر بیار رفیق آن روزها که "نه شرقی نه غربی" برای خودش حرمتی داشت، به خاطر بیار رفیق آن روزها که بر فراز سفارت امریکا در تهران پرچم پیروزی نصب کردیم که رویش نوشته بود: امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند. به خاطر بیار رفیق آن روزها که سنگر بود، پنت هاوس نبود.
به خاطر بیار رفیق آن روزها ما با بزرگترین ابرقدرت تاریخ در افتادیم. به خاطر بیار رفیق آن روزها که تعلیم و تعلم عبادت بود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که بوف کور بود، زنجیرهای نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که همت ابراهیم بود، اتوبان نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که دل دار بود، سرکار نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که پنجه خونین بود، بوکس نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که اذان از آن بود، از این نبود.
به خاطر بیار رفیق آن روزها که بستنی مشتی بود، آیس پک نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که جهاد اکبر بود، مجازی نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که جان وین بود، وو نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که آرمان آرمان بود، آرمانی نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که کوچه خاکی بود، آسفالت نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که راه قدس از کربلا میگذشت. به خاطر بیار رفیق آن روزها که وضو در فرات نماز در قدس.
صدای رژه سربازها، طبل بزرگ، موسیقی حماسی در اوج آغاز میشود، ریتم موسیقی بر اساس ضربه پای چپ سربازها که به زمین میخورد به گوش میرسد.
رایش سوم به زبان آلمانی در حال موعظه است: "آیا شیر با حلزون برابر است؟"
موسیقی، رژه سربازها و صدای هیتلر میخواهد خونت را به جوش آورد: "طبیعت حق سروری و آقایی را به نیرومندترین ملت ارزانی میدارد. چنین ملتی باید سلطه یابد و فرمان راند."
صدای سربازها در نورنبرگ با "های هیتلر" گفتن سخنان پیشوایشان را تایید میکنند، موسیقی ول کن نیست.
میخواهی از خیر گوش دادن به این قطعه موسیقی بگذری ولی توانی نیست، معلوم نیست سبک موسیقی چیست؟
صدای ارگ کلیسا و گروه کر قرون وسطایی به گوش میرسد، احساس میکنی این صدا از تار و پود تاریخ میآید، به راستی زبان آلمانی زبان تئاتر است، پیشوا فریاد میزند: "انسان در نبرد جاوید عظمت یافته است و تنها در صلح جاوید از میان میرود."
موسیقی حماسی از اوج هم فراتر میرود، صدای سربازها که سخنان پیشوا را تکرار میکنند: " همه خطر را میدیدیم، ما از آن فرار نمیکنیم بلکه به قلب آن هجوم میبریم، همه به یاد دارند که این سربازها بودند بدون اینکه ضعف و سستی از خود نشان دهند تا جان در بدن داشتند جنگیدند و تا زمانی که نژاد ژرمن پاینده است خاطره این سربازان غیور را از یاد نخواهد برد."
متولد 21 مهر 1357 هست، قبل از انقلاب به دنیا آمد، در بیمارستان مهر در خیابان زرتشت تهران، شناسنامهاش را یک ماه زودتر گرفتند به تاریخ 21 شهریور 1357 تا بتواند زودتر به مدرسه برود، روز تولدش با تولد امام رضا (ع) یکی است، سه تاریخ تولد، خورشیدی، شناسنامهای و مذهبی، قرار بود نامش رضا باشد که حمید را هم به اولش اضافه کردند تا حمیدِ رضا باشد، شاید باورش برایتان سخت باشد ولی همهی اینها را گفتم تا برسم به اینکه در روز تولد هشتمین امام شیعه در ساعت هشت صبح به دنیا آمد.
گردباد: در پی جوسازیهای ادامهدار رسانههای زنجیرهای دولتی، کودتایی و افراطی علیه آیت الله موسوی خوئینی، مجمع روحانیون مبارز با صدور بیانیهای به این جوسازیها پاسخ داد. متن این بیانیه بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
«و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصة»
ملت شریف ایران
چندی است که جریانی خشونت طلب و مشکوک با پیروی از شیوه عمل منافقین و دستگاه های جاسوسی بیگانه و با سوء استفاده از فضای خودساخته پس از انتخابات ریاست جمهوری و حوادث پس از آن و با بهره گیری از انبوه رسانه های عمومی و دولتی که از بیت المال مردم تأمین و تدارک می شوند، به هجومی هماهنگ و بی سابقه علیه یار دیرین و فرزند فکری و معنوی حضرت امام خمینی، حضرت آیت الله موسوی خوئینی پرداخته اند.
گرچه این جریان ضد انقلاب و برانداز واقعی از مدت ها پیش علیه استوانه های بزرگ انقلاب و شخصیتهای برجسته نظام و حتی بیت رفیع حضرت امام(س) و علما و مراجع و بزرگان اعم از اصلاح طلب و اصول گرا و مستقل به دروغ پردازی و اتهام افکنی و ترور شخصیت آنان تهاجمی همه جانبه و توطئه ای پیچیده را سامان داده اند.اما موج جدید تخریب و تهاجم وقیحانه اصحاب توطئه در آستانه سیزدهم آبان، سالروز تسخیر لانه جاسوسی آمریکا – که به تعبیر حضرت امام(ره) انقلابی بزرگتر از انقلاب اول بود و به حق، روز مبارزه با استکبار جهانی نام گرفته است- علیه آیت الله خوئینی، چهره برجسته و پیش قراول استکبار ستیزی و رهبر فکری و معنوی فاتحان لانه جاسوسی و در شرایطی که برخی از قهرمانان این حماسه بزرگ به اتهامات واهی در زندان به بند کشیده شده اند – به خصوص با توجه به اخباری که بعضا از ملاقات و یا مذاکره محرمانه و دور از چشم مردم با مقامات آمریکایی به گوش می رسد- بسیار معنادار و هشدار دهنده است.
مجمع روحانیون مبارز که فلسفه وجودی خود را پاسداری از خط امام میداند، رمز گشایی از نیتهای ناپاکی که سودای تحریف مبانی جمهوری اسلامی و نادیده انگاری سیره و سنت امام راحل را وجه همت خود گردانده اند، به حکم وظیفه دینی و ملی خود در درجه اول به انگیزه دفاع از ساحت مقدس امام و اقدامات عالمانه، هوش مندانه و پیامبر گونه آن حضرت و در درجه دوم به انگیزه دفاع از مظلوم و مبارزه با یکی از زشت ترین جلوه های ظلم و بیدادگری، بر خود لازم می داند به طور اجمال و گذرا به گوشه هایی از شخصیت والا و خدمات کم نظیر آیت الله موسوی خوئینی، عضو مؤسس و ارشد مجمع بپردازد. هر چند که این شخصیت ممتاز به خاطر حفظ مصالح نظام و پرهیز از فضا سازی های مسموم، همواره از حق خود گذشته و با سماحت و بزرگواری اتهامات و جفاهای فراوان را بی پاسخ گذاشته است و این سکوت، خود موضوع اتهام جدیدی علیه ایشان گشته است.
آیت الله موسوی خوئینی از روحانیون با فضیلت و خوش نام این مرز و بوم از مبارزان زجر کشیده انقلاب است که تحصیلات خود را تا درجه اجتهاد در حوزه های علمیه قزوین، قم و نجف و در محضر استادان بزرگواری همچون حضرات آیات عظام سلطانی طباطبایی، اعتمادی، سبحانی، داماد، اراکی، حائری یزدی، علامه طباطبایی، امام خمینی و دیگر بزرگان گذرانده و مطالعات گسترده ای در زمینه تفسیر قرآن و مسائل سیاسی و اجتماعی داشته اند. ایشان پس از استقرار در تهران در سال های اولیه دهه پنجاه، مسجد جوزستان را به عنوان پایگاه تبلیغی و ارشادی خود برگزید و در مدت کوتاهی این مسجد وعده گاه دین پژوهان انقلابی و تشنگان معارف قرآنی شد.
ساواک که از ارادت ایشان به حضرت امام و تأثیر گذاری درس تفسیر قرآن ایشان بر فضای عمومی و روح و روان جوانان مؤمن مطلع بود او را بازداشت و همراه جمع زیاد دیگری از روحانیون و دانشگاهیان مبارز در سیاهچاله ها و شکنجه گاه های مخوف به بند کشید. او پس از آزادی از زندان با عزمی راسخ تر به مبارزه ادامه داد و برای سامان بخشی به مبارزات حق طلبانه ملت در کنار چهره های ارزشمند انقلاب همچون آیت الله شهید مطهری، آیت الله شهید دکتر بهشتی، آیت الله هاشمی رفسنجانی، حجت الاسلام و المسلمین امام جمارانی و جمع دیگری از روحانیون پیشتاز به تدوین اساسنامه و برنامه ریزی برای تشکیلات روحانیت مبارز تهران پرداخت. او در هنگام عزیمت حضرت امام به پاریس در زمره یاران و همراهان آن حضرت بود و با پرواز انقلاب به همراه امام به میهن بازگشت.
اعتماد بالای امام به مراتب تعهد، تدین، دانش، دور اندیشی، امانت داری و توان مدیریت و برنامه ریزی ایشان موجب گردید که مسؤولیت های بزرگ و کلیدی را به ایشان واگذار نمایند. مسؤولیت هایی همچون:
۱٫ نمایندگی حضرت امام و عضویت در شورای سرپرستی صدا و سیما
۲٫ نماینده تام الاختیار امام در بررسی صلاحیت داوطلبان اولین دوره ریاست جمهوری
۳٫ نماینده امام و سرپرست حجاج ایرانی
۴٫ دادستان کل کشور
۵٫ عضو منتخب امام در نخستین دوره مجمع تشخیص مصلحت نظام
۶٫ عضو منتخب امام در شورای بازنگری قانون اساسی و…
این اعتماد افتخار آمیز تا آخرین روزهای حیات پربرکت حضرت امام پابرجا بود. پس از ارتحال جانسوز بنیان گذار جمهوری اسلامی، مسؤولیت های مهمی از سوی مقام معظم رهبری نیز به آیت الله موسوی خوئینی واگذار شد که از جمله آنها به حکم مشاور عالی رهبری و عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام می توان اشاره کرد.
علاوه بر مسؤولیت های بزرگ یاد شده از سوی حضرت امام و مقام معظم رهبری به ایشان، مسؤولیت های افتخار آمیز دیگری نیز در کارنامه موفق و درخشان آیت الله خوئینی ثبت است. از جمله، رهبری دانشجویان مسلمان پیرو خط امام در تسخیر لانه جاسوسی، نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و نایب رئیس مجلس، نمایندگی مردم استان زنجان در مجلس خبرگان رهبری، تأسیس روزنامه سلام و ایفای نقش سازنده در عرصه اطلاع رسانی متعهدانه مطبوعات کشور و مشارکت در تأسیس مجمع روحانیون مبارز.
برای یادآوری و آگاهی از میزان اعتماد پیشوای بزرگ انقلاب اسلامی به آیت الله موسوی خوئینی به چند فراز از بیانات و نوشته های آن حضرت اشاره می کنیم تا در مقایسه با آنچه که این روزها از زبان و قلم نا آگاهان و غرض ورزان در رسانه ها منعکس گردیده، به عمق تحریف و تخریب های صورت گرفته پی ببریم.
۱٫ حضرت امام در متن حکم انتصاب ایشان به نمایندگی خود و سرپرستی حجاج مرقوم فرمودند:«جناب عالی را به سمت نماینده خویش و سرپرست حجاج ایرانی منصوب نمودم که با بینش خاص سیاسی که دارید به امور حجاج از ابعاد مختلف رسیدگی نموده… و حجاج محترم موظفند به راهنمایی شما گوش فرادهند… متصدیان امور… موظفند با شما همکاری و از ارشاداتتان استفاده نمایند. (صحیفه امام/ج۱۶/ ص۴۰۰)
۲٫ در جمع اعضای شورای عالی قضایی که بعد از استعفای آیت الله صانعی از دادستانی کل کشور، پس از تجلیل از شخصیت آیت الله صانعی در معرفی آیت الله موسوی خوئینی ضمن تأکید بر توانایی های ایشان فرمودند:«او(موسوی خوئینی) مرد عالم و بسیار متعهدی است.» (صحیفه امام/ج۱۹/ ص۳۰۹)
۳٫ در پاسخ به استعلام آقای موسوی خوئینی درباره اعمال اصل ۴۹ قانون اساسی مرقوم فرمودند:«… جناب عالی که مورد علاقه من می باشید و فردی موثق و متدین هستید هرگونه مایل باشید می توانید عمل کنید.»(صحیفه امام/ج۲۱/ص ۳۷۴)
اینک با توجه به آنکه به صورت گذرا از سابقه علمی، مبارزاتی، مدیریتی و خدمات کم نظیر به انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی و نیز مراتب بالای اعتماد مستمر حضرت امام تا پایان عمر شریفشان و نیز عنایت مقام معظم رهبری و اعتماد مردم شریف تهران و زنجان در واگذاری نمایندگی خود به آیت الله موسوی خوئینی از یک سو، و تهاجم وقیحانه و کم سابقه و هم آهنگ فریب خوردگان و یا توطئه گران در رسانه های مختلف و روزنامه های زنجیره ای از جمله روزنامه ایران، کیهان، جوان، مجله پنجره و خبرگزاری ایرنا و… و طرح اتهاماتی همچون تحصیل در دانشگاه پاتریس لومومبا، همدستی با سازمان جاسوسی کا گ ب، مؤثر در ترور شهید مطهری، ضدیت با اصل ولایت فقیه از ابتدا، تلاش برای کودتا، ضدیت با نظام جمهوری اسلامی، داشتن اندیشه های مارکسیستی و… علیه این شخصیت ممتاز انقلاب، سؤالات و تذکرات زیر را مطرح می کنیم:
۱٫ چرا قوه قضائیه و ریاست محترم آن و نیز دادستان محترم کل کشور در مقام مدعی العموم به این همه گستاخی و اتهامات بنیان شکن واکنش نشان نمی دهند؟! آنچه که رسانه ها و اشخاص تخریب گر نثار آیت الله موسوی خوئینی کرده اند بیش و پیش از آنکه ایشان را نشانه رفته باشند، حضرت امام و نیز مقام معظم رهبری و عملکرد و اقدامات ایشان را نشانه گرفته اند. آیا می شود حضرت امام با آن همه دقت و تقوایی که در کردار و گفتار داشتند فردی با مشخصات آنچه که در اتهامات مذکور آمده را به این همه سمت و مسؤولیت خطیر بگمارند؟! آیا رهبر معزز کنونی انقلاب مشاورت عالی خود و عضویت در مجمع تشخیص مصلحت را به چنین فردی واگذار کرده اند؟! آیا دستگاه های اطلاعاتی، قضایی و… در طول سی سال گذشته بر این همه چشم بسته اند؟! اگر گرفتاری ها و ملاحظات جناحی و سیاسی مانع دفاع از روحانی والا مقامی است که عمر خود را در راه خدمت به اسلام، انقلاب و مردم سپری کرده است می باشد لااقل از کیان جمهوری اسلامی و عملکرد رهبری نظام در طول سی سال گذشته دفاع کنید. این اولین وظیفه مدعی العموم است که خود بیش از دیگران از خدمات ارزنده و مدیریت توانمند و انقلابی آیت الله موسوی خوئینی در حج و دادستانی کل و سایر عرصه های خدمت آگاه است.
۲٫ انتظار مؤمنان و خواست و مطالبه تمامی دلسوزان جامعه از محضر مراجع بزرگوار تقلید و علمای بزرگوار حوزه و مشعلداران آگاهی و نگهبانان آزادی این است که با صراحت و قاطعیت بیشتر در برابر این حرمت شکنی ها که سرمایه های دینی و ملی را مورد تعرض و تاخت و تاز قرار داده اند موضع گرفته و از این منکر بزرگ به نحو مقتضی نهی فرمایند وگرنه خوف آن می رود که یک بار دیگر انقلاب اسلامی و زحمات طاقت فرسای علما، مبارزان، امام بزرگوار و ملت فداکار ایران به سرنوشت مشروطه گرفتار و عالمان آزادی خواهی همچون مدرس و شیخ فضل الله نوری یا بر دار شوند و یا در کنج زندان و تبعیدگاه به شهادت برسند و تازه به دوران رسیده های مدعی، با ریاکاری و عوام فریبی، راه سلطه بیگانه و استقرار مجدد استبداد را فراهم کنند.
۳٫ از عموم ملت و فرزندان غیور این آب و خاک به ویژه استادان و دانشجویان عزیز دانشگاه ها، تمامی نخبگان، آگاهان جامعه، نیروهای اصیل انقلاب، جان بر کفان دوران دفاع مقدس و وفاداران به راه و اندیشه امام خمینی و آرمان شهیدان والا مقام تقاضا داریم با نگاهی ژرف به حوادث جاری و سرمایه سوزی های سرعت گرفته در کشور، از طریق روشنگری، آگاهی بخشی و امر به معروف و نهی از منکر در برابر این جریان انحرافی و فضا سازی های ویران گر ایستاده و نگذارند سود جویان قدرت طلب و تمامیت خواه و یا وابستگان نفوذی استکبار همه چیز را در مسلخ مطامع خود قربانی کنند. همگان باید فرمان هشدار دهنده حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) را نصب العین خود قرار دهیم که فرمودند: «لا تترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فیولی علیکم شرارکم ثم تدعون فلا یستجاب لکم»(نهج البلاغه/ نامه ۴۷)
حقوقبشر برای آحاد بشر نوشته شده است، چه انسانهای با گناه و چه انسانهای بیگناه. هر انسانی حق دارد که از حقوق بشر بهرهمند باشد و این یک اصل از اعلامیه جهانشمول حقوقبشر است.
بدون شک کسی که به اعلامیه جهانی حقوقبشر معتقد باشد و خود را بدان پایبند بداند، برایاش فرقی نمیکند کسی که در زندان به سر میبرد و حقاش پایمال شده کیست و چه کرده است.
هر کس خود را مدافع حقوقبشر میداند باید دفاع از چینین زندانییی برایاش یک «وظیفه» باشد. حال اگر کسی غیر از این میاندیشد، از نظر ما نه به حقوقبشر اعتقادی دارد و نه آن را حتا اندکی درک کرده است.
حسین درخشان سالها وبلاگی داشته و نظرهای و عقاید خود را در آن مینوشته است، چه ما خوشمان میآمده و چه بدمان میآمده است.
این هیچگاه و تحت هیچ شرایطی دلیل نمیشود که حقوق او به عنوان یک انسان یا یک زندانی و متهم نادیده گرفته شود و یازده ماه تمام را در سلول انفرادی بگذراند. هیچ کدام از این موارد باعث نمیشود که او را ماهها با فشار و تهدید خود و خانوادهاش در زندان نگاه دارند.در آبان سال گذشته "حسین درخشان" وبلاگ نویس ایرانی که از مواضع قبلی خود عدول کرده و از جرگه ضد انقلاب خارج شده بود دستگیر گردید.
هودر از آنزمان تاکنون در بازداشت موقت است و در بلا تکلیفی مطلق. این وضعیت علاوه بر اینکه مایه زجر خانواده اوست موجب میگردد تا کسی جرات بازگشت و تغییر موضع ندهد. حسین درخشان بسیاری از مواضع قبلی خود را در رابطه با نظام و مسائل اعتقادی مورد بازبینی قرار داده بود. این را تمام کسانی که مطالب بلاگ ایشان را دنبال کردهاند به وضوح مشاهده نمودهاند.
ایشان به کشور باز گشتند و با وجود اینکه احتمال میدادند که بازداشت شوند دنبال این بودند چنانچه بازداشت شدند پای بیگانگان و رسانههای بیگانه به موضوع بازداشت ایشان باز نشود. او دوست داشت فرجام کارش به جایی برسد که به همگان نشان دهد که جمهوری اسلامی به چنان سطحی از بلوغ دست یافته که مسایلی از نوع بازداشت ایشان بصورت منطقی و قانونی توسط دستاندرکاران رفع و رجوع شود.
اما متاسفانه این چنین نشد و پدر وبلاگنویسی ایرانیان به یک بازداشت طولانی مدت گرفتار شدند. و این امید شیرین حسین درخشان نا امید شد. رفتاری که با ایشان و امثال شده و میشود را قبول ندارم. همانطور رییس جدید قوه قضائیه گفتند قانون ناقص بهتر از بیقانونی است. لذا دست اندرکاران مرتبط با پرونده ایشان نباید ایشان را این همه مدت در بازداشت نگه میداشتند.
وی باید بعد از یک مدت معقول بازجویی باید دادگاهی میشدند. اگر جرمی مرتکب شده بودند، دادگاه با تمام جسارت اعلام میکرد و ایشان را مجازات میکرد. البته رافت اسلامی را نباید در مورد هیچ زندانی فراموش کنیم. و یا اینکه ایشان را مستحق تخفیف و عفو میدانست.
| |
اینکه ایشان را بدون اطلاع در یک بازدداشت نامحدود نگه دارند نمیتواند قانونی باشد و دستگاه قضا هرچه زودتر باید به این مساله خاتمه دهد. امیدوارم با بازگشت وضعیت ایشان به مسیر قانونی، او و خانوادهشان از این بلاتکلیفی رقت بار رهایی یابند و این همه دل ضد انقلاب از بازداشت او شاد نشود.
باعث تاسف اینکه وقتی رییس جمهور خواستار رعایت عدالت در باره او و رکسانا صابری میشوند موضوع رکسانا که به هیچ چیزی اعتقاد نداشت و خانوادهاش نیز هیچ عرقی نسبت به ایران نداشتند به سرعت حل میشود ولی حسین درخشان با وجود خانواده مذهبی شناخته شده و انقلابی باید بلا تکلیف بماند، این یعنی مقدم دانستن اجنبی. یعنی اگر خانواده حسین نجابت کردند و با احدی مصاحبه نکردند باید مظلوم واقع شوند و کسی که جنجال کرد و برای نظام هزینه درست کرد مشکلش حل شود.
جهت اطلاع شما سفارت کانادا که حسین تبعه آن محسوب میشود به شدت بدنبال موضوع از طریق خانواده حسین است که تا بحال با در بسته مواجه شده است .مبادا با اهمال ما این در باز شود که قطعن برای نظام هزینه خواهد داشت.
برادران، حسین درخشان گناهش از فرمانده لشگر یزید که بیشتر نیست که راه را بر خون خدا بست، ولی وقتی خود را به امام حسین (ع) تسلیم کرد ایشان فرمود: حر چرا دیر آمدی زودتر منتظرت بودم. امید که سنت فرزند علی (ع) را پاس بداریم و راه را بر آنانی که به سمت جبهه حق بر میگردند باز بگذاریم.
زیرنویس:
:: طغیان روح آریایی حسین درخشان گردباد
:: خیلیها میخواستند حسین درخشان را محو کنند، شما چطور؟ گردباد
:: به سلامتی حسین درخشان گردباد
:: هیچ فرقی بین تروریستهای القاعده و محوکنندگان هودر نیست گردباد

زیرنویس:
:: عکسهای یادگاری با دهه هشتاد نسل فراموش شده، دولت کریمه باعث تعطیلی این کافه شد. عکس از ساتیار امامی.
هوای پاییزی تهران مرا وادار میکند به پیادهروی، قدم زدن در خیابانها و کوچههای شهری کودتازده که دوستش دارم. در آغاز فصل سرد ایستادهام، در دروازهی توفانِ غروبهای بی تُ ی پاییز، گردباد بیرحم تنهایی، زمین و زمان را بهم میپیچد. زمانهای است که شبها بلندتر شدهاند. رازهایی در این جهان هست که فقط در هنگام پیاده روی فرصت دیدن آنها وجود دارد.

هوا که سرد شد خواندن جسدهای شیشهای نوشته مسعود کیمیایی در کنار شیشه بخار گرفته خیلی مزه میدهد. همیشه پابرهنه راه رفتن را دوست داشتهام. وقتی بچه بودم هیچ وقت در خانه کفش به پا نمیکردم و اگر رهایم میکردند برایم خیلی لذت بخش بود که بدون کفش به خیابان بدوم. برای همین بود سالها پیش وقتی برای اولین بار فیلمی از برادر تارانتینو دیدم که علاقهی عجیبی در به نشان دادن پاهای پابرهنه دارد کلنی باهاش خیلی حال کردم. در حال حاضر هم پای برهنه به یکی از نشانههای سینمای تارانتینو تبدیل شده.
به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن شاعر بودن در تمام لحظههای زندگیست. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضیها را میشناسم که رفتار روزانهشان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر میگویند شاعر هستند. بعد تمام میشود. دومرتبه میشوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود فقیر.
خب، من حرفهای این آدمها را قبول ندارم. من به زندگی بیشتر اهمییت میدهم و وقتی این آقایان مشتهایشان را گره میکنند و داد و فریاد راه میاندازند یعنی در شعرها و مقالههایشان من باورم نمیشودکه راست میگویند. میگویم نکند فقط برای یک بشقاب است پلو است که دارند داد میزنند. بگذریم.
روزهای خاکستری، هوای سربی و تهران مخوف. صداهایی به خاموشی گراییده، سلطنت سکوت و داغ غروب ماه، لباسهای سوزان سیاه پوشیدهاند و به ضیافتی سرخ میروند آنها که اعصابشان تیر میکشد. اینجا روزمرگی داره بیداد می کنه، صبحها همه میروند، جز عدهای که دارند بر میگردند. ظهرها همه، حتی تلفن ها هم پشت درهای بسته منتظرند تا بالاخره وقتِ ناهار و نماز تمام شود. عصرها، همه بر میگردند، جز عدهای که دارند میروند و شبها... .
اینجا اما، یه جایی همین جاها، که دچار روزمرگی و مردگی نشده، تو، داخل من. تو دقیقن همین جایی، هیچ وقت هم قرار نیست بروی – صبحها، ظهرها، عصرها و شبها، اینجا مالِ منه، جای تو، تو داخلِ منی و داری ذره ذره فیدم میکنی. دیگر چیز زیادی ازم نمونده، دیگه چیز زیادی ازمون نمونده، دیگه چیزِ زیادی از هیشکی نمونده، خوشحالم که تو اینجایی، خوشحالم که تو تمومم میکنی، خوشحالم که همه تمام میشوند، خوشحالم.
نقطهای هست که در عملیاتها به آن نقطه، نقطهی رهایی میگویند. تا آنجا همهچیز باید در سکوت پیش میرفت و بعد، حمله. جنگ رحم ندارد، شوخی ندارد، بازی نیست، خیلی وقتها حتا پایان خوشی هم ندارد. یک نفر و فقط یک نفر، قبل از این نقطه، یک اشتباه و فقط یک اشتباه میکند، میگویند که این جور وقتها اولین اشتباه، آخرین اشتباه است و امان از این آخرین اشتباه و امان از آن گلولهای که به اشتباه، زود از تفنگ خارج شود.
توی یک دشت یک گردان گیر میکنند، همهشان به باد میروند و حالا 20 سال بعد وقتی آدم میرود محل کشته شدن آنها انگار که دنیای دیگریست. من به ماورا به ورای ماورا اعتقاد دارم، به این که اثر خون این شهیدان تا بینهایت باقی میماند اعتقاد دارم. این کشور مفت به دست نیامده. مفت هم از دست نخواهد رفت.
یک دو سه امتحان میشه، - بلندگو خرابه آقا باید داد بزنی، آهای دولت عدالت محور محبوب ملت گوش کن پول نفتم بده، - اوهوی مرتیکه منافق مخملی اصلاح طلب دوم خردادی دولت رو تخریب میکنی سر دولت عدالت محور داد میزنی به میرحسین رای میدی با آستین کوتاه میگردی پول نفت هم میخوای؟ اینجانب دادگاه صالحه شما رو به جرم خراب کردن بلندگوی بیت المال و داد زدن در حضور بیگانگان و نشر اکاذیب و اقدام بر علیه امنیت ملی به تحمل تجاوز در کهریزک و برخورد جسم سخت در اوین محکوم میکنم.
هیچ وقت قهوه با طعم افههای روشنفکری ننوشیدم. چقدر چایی بدون افه است. خالص و خودمونی است. خیلی کارگری و خاکی. دربی تهران روزگاری یکی از سه دربی بزرگ جهان بود. ولی حالا شش بار در عرض چهار سال است پرسپولیس و استقلال به فرموده به تساوی میرسند. دارم کنسرتِ لئونارد کوهن را میبینم بعد با خودم فکر می کنم من سالها پیش او را در تبت دیدم، چقدر پیری بهش میآید.
دلم پنتری را می خواهد، بریم اون گوشه دنج بشینیم به یاد سهراب سپهری، پیتزا سفارش دهیم. مهر با مهربانیهایش خانه را میآراید برای جشنهای شورانگیز. تابستان تاریخی 88 میرفت که به پاییز و اکتبر فید شود که آخرین شعبده تابستانی از شب کلاه بیرون آمد، تابستان داغ فقط خبر انتشار جدیدترین آلبوم مارک نافلر اسطوره موسیقی راک کم داشت که آنهم از راه رسید. پاییز مهر مهر است در مهر، آبی آبان در آبان و آزرم آذر در آذر.
زیرنویس:
اگر شما هم مانند ما ارباب حلقهها را دوست داشته باشید، لابد برایتان پیش آمده که ناخودآگاه رویدادهای این روزها را در ذهنتان ارباب حلقهوار تجربه، تجزیه و تحلیل کنید. چند روز پیش، یکی از رفقا عکسی برایم فرستاد از تهران در شب و پرسید تو را یاد چی میاندازد؟ فکر کردن نیاز نداشت برایش نوشتم، موردور.
موردور زادگاه حلقه قدرت است. سرزمین تاریکی که به باتلاقهای مرگ میرسد. چقدر این شبها آراگورن، سائورون، گندالف پیر، مايارها، بورومير، فارامير، فرودو، تئودن، فيانور، فين گولفين، گالادريل، آرون به ما نزدیک هستند. حلقه يك الف (Elf) مقدس به نام سائورون (Sauron) در زمانی که دنیا در زمانی که هنوز جهان جوان بود یک الف به نام ساورون پی به قدرت حلقه سازان اره گیون (Ere Geon) برد.
اره گيونها برای تمام بزرگان چه از نوع الف و چه از نوع انسان (Men) و يا حتا كوتولههای زير زمینی (Dwarf)حلقههایی جادویی ساختند. كوتولهها حلقهها را قبول نكردند، الفها قدرتمندتر شدند ولی انسانها بدون هيچ چون و چرا آنها را قبول كردند.ولی نمیدانستند با این کار یک نفر میتواند بر آنها تسلط داشته باشد.
سارون جوان كه ندادن حلقه به او را بیاحترامی دانست خواست از همه انتقام بگيرد. او اول سعی در سافتن چگونگس حلقه ساختن اره گيونها كرد. ساورون، هيچ چيز از ابتدا اهریمنی نيست، حتا سائورون نيز چنين نبود، در ابتدا موجود پاکی بود اما قدرت شهوت ارادهی او را به ژرفنای خویش کشید. او پنهان از چشم دیگر الفها در آتشفشانی در یک بيابان دور حلقهای از جنس آتش آن كوه ساخت که بزرگترین و قدرتمندترين حلقه بین تمام حلقهها بود و خود را ارباب حلقهها (The Lord Of The Rings) نامید.
حلقهای سه برای پادشاهان الف در زیر گنبد نیلی. حلقهای هفت برای فرمانروایان دورف در تالارهای سنگی. حلقهای نه برای آدمیان که محکوم به مرگاند و فانی. و یکی از برای فرمانروای تاریکی بر سریر تاریکش. حلقهای است از برای حکم راندن. حلقهای است از برای یافتن. حلقهای است از برای آوردن و در تاریکی به هم پیوستن. در سرزمین موردور و سایههای آرمیدهاش.
يکی از مهمترين تحولاتی که پس از واقعهی ۲۲ خرداد ۸۸ رخ داد، خارج شدن انحصار فضاهای عمومی و عبادی از دست قدرت حاکم سياسی بود. برپايی گردهمايیها، حضور در مراسم مختلف مذهبی، مراسم شب قدر، نماز جمعه و بسيار از آداب و رسوم سنتی جامعه که تا ديروز زير نگين قدرت حاکم سياسی بودند و به اراده و تصميم مقامات بالاتر مديريت میشدند، با روييدن و باليدن جنبش سبز، شکل و شمايل ديگری به خود گرفته است.
اين تحول را هم در نشانههای مثبت و هم در نشانههای منفی آن میتوان ديد. نشانههای مثبت اين تحول، حضور پررنگ و مصمم سبزها در اين مراسم است. نماز جمعهی هاشمی رفسنجانی نخستين نمونه از فتح فضاهای عمومی به دست مردم و خارج از ارادهی نيروهای نظامی و امنيتی بود. نشانههای منفی اين تحول، هراس جدی دستگاه حاکم از باز شدن دروازههای فضاهای عمومی به روی طبيعیترين خواستههای مردم است.
اين نشانهها را هم در خطبههای روز جمعهی شخص اول کشور میتوان ديد که نسبت به تفرقه در روز قدس هشدار داد و هم در بيانيهی شديد اللحن سپاه پاسداران که چهرهای خشن به سبزها نشان داده بود. حضور مصمم سبزها در راهپيمايی روز قدس ثابت کرد که اين هشدارها کمترين اثری در عزم و ارادهی مردم نگذاشته است. به عبارت ديگر، گويی مردمی از نو متولد شدهاند و قرار بر عقبنشينی از حوزههايی که متعلق به خودشان میدانند، نيست.
حوزههای عمومی که علاوه بر حوزههای عامتر اجتماعی مثل پارکها، فرهنگسراها، کافهها، سينماها و ساير فضاهای بیطرفتر شامل مکانهای دينی و مذهبی مثل مساجد، مصلاها، هيئتهای مذهبی و همچنين فضاها و بسترهای مناسکی دينی میشود، از نخستين فضاهايی است که به سرعت عموميت خود را به معترضان به نتيجهی انتخابات نشان داد:
اين فضاها صرفن محل پياده شدن يا ابزار تبليغهای سياسی دولتی نبودند؛ اين فضاها متعلق به همهی مردم بودند و همه - از جمله معترضان به انتخابات خرداد ۸۸ - از حقی يکسان برای استفاده از آن بهرهمند بودند. واقف شدن به اين حق و استفاده از آن، تحولی مثبت و مهم است که به نظر نمیرسد بتوان روندش را معکوس کرد. نمیتوان به نمازگزار گفت نماز نخواند. نمیتوان به روزهدار گفت روزه نگيرد. نمیتوان به مردم ايران گفت در راهپيمايی روز قدس شرکت نکنند.
همهی اينها نقض غرض میشود و البته حکايت از شکافی عميقتر هم دارد: نظام سياسی از آرمانهای اوليهی خودش فاصله گرفته است و اکنون بر سر دو راهی قرار گرفته است؛ نه میتواند رسوم و سنتهای خودش را نفی کند و نه میتواند اجازه بدهد به همان شکل سابق ادامه پيدا کند. ژست تحمل مخالف و اجازهی ابراز عقايد مختلف با بيانيههايی از جنس بيانيهی سپاه پاسداران به سرعت فرو میريزد.
اما چرا مردم در راهپيمايی روز قدس شعارهايی میدهند که با شعارهای سنتی روز قدس متفاوت است؟ پاسخ به سؤال بسيار واضح است: اين مردم هيچ مجرای ديگری برای طرح اين مطالبات ندارند و جای ديگری برای شنيده شدن صداهاشان نمیشناسند. وقتی رسانهی ملی در تيول محض دستگاه کودتا باشد و تمام دستگاههای قانون مطيع و منقاد جهتدهیهای نظامی و امنيتی، طبيعی است که مردم از هر فضايی برای بلند کردن صداشان استفاده میکنند.
اما تناقض عجيب ماجرا در اين است که نظام از حيث نظری اين فضاهای متعدد عمومی را ناگزير حمايت و ترويج کرده است ولی عملاً در مقامی واقع شده است که ادامهی حمايتاش از اين فضاهای عمومی يعنی باخت و شکست. به تعطيلی کشاندن سخنرانیهاش شب قدر در مرقد آيتالله خمينی و محدود کردن ساير مراسم مذهبی يعنی واگذار کردن فضاهای عمومی و دينی به جمعيتی که نمیتوان به آنها برچسب نامسلمانی و بیدينی زد ولی معترض به نظامی هستند که خود را عينيت ديانت و مسلمانی میداند و سياستاش را نعل بالنعل منطبق به حقيقت میشمارد اما قدم به قدم خلاف اخلاق و قانون گام میزند.
روز قدس، يکی از بیشمار تجلیگاههای فتح فضاهای عمومی به دست سبزها بود. اين فضاها باز هم از انحصار قدرت امنيتی حاکم بيرون خواهد رفت مگر اينکه همهی فضاهای عمومی را به تعطيلی بکشانند. برای چنين کاری تنها راه اعلام حکومت نظامی پس از کودتاست. اين هم با شيوهی فعلی حاکميت که تظاهر میکند همه چيز آرام است و آشوب و بحرانی در کار نيست، منافات صريح دارد. به عبارت ديگر، تصميمگيران وضع سياسی فعلی در موقعيتی قرار گرفتهاند که هر چه میکنند به زيانشان تمام میشود. اين ادبار و اين گره خوردن همهی تصميمها به شر و تباهی، عاقبت سوئی است که از پی قربانی کردن حقيقت، عدالت و آزادی آمده است. اين مفاهيم مجرد و نامتعين به عينیترين وجهی خود را در فضاهای عمومی نشان میدهند و دستگاه کودتا را خلع سلاح میکنند.
روز قدس، روز سبز شدن يکی ديگر از فضاهای عمومی بود. اين ريشه هنوز در آب است و باز هم شاخههای جواناش میرويد و سر به سوی آسمان میبرد. اين همان شجرهی طيبهای است که اصلاش ثابت است و فرعاش در آسمان. دين و ايمان اين ملت، پناهگاهی است برای ستيز با بیعدالتی و استبداد. اين پناهگاه به آسانی به دست ستمکاران نمیافتد. کسی که خود را به خواب زده باشد هرگز بيدار نمیشود ولی کسی که از خواب گران برخاسته باشد، ديگر به آسانی در خواب نخواهد رفت. روز قدس، آغاز روزهای بسيار ديگری است که دودلی و تناقضهای گروگانگيران رأی ملت را بيشتر نمايش خواهد داد.
برای نسل آتاری که با صدای زنگی که میرحسین به صدا درآورده در اولین روز مهر به سر کلاسهای درس رفتهاند، در زیر عکس آیتالله خمینی درس خواندهاند و در هر صبگاه شعار مرگ بر امریکا و مرگ بر شوروی دادهاند، میرما حکم یک دنیا نوستال را دارد.
او در دهه عاشورایی انقلاب رییس كابینه جنگ بوده و نخستوزیر مستضعفان. در عصر او سخن گفتن از طبقه متوسط به مطایبه نزدیکتر بود تا واقعیت.
در عصر او سخن گفتن از مذاكره با آمریكا در زمره گناهان كبیره بود. در عصر او دیدن عكس كودكی فقیر خفته درخیابان و متاثر نشدن در عدد رذایل بشری بود و اكنون در عصر ما این همه عادی شده است.
در عصر او دو عالم را به یک نظر میباختند. در عصر او بسیجی واقعی همت بود باکری. همهی همزرمانش به غیر از چریک پیر بهزاد نبوی از دهه شصت بیرون نیامدند.
پیرما و ابوذر زمان با مرگ طبیعی از دنیا رفتند و تمامی همرزمانش، بهشتی، قدوسی، مطهری، رجایی و باهنر، شهید شدند. برای همین است وقتی محمد قوچانی بیست سال بعد از دهه شصت برای پروندهای که در مجله شهروند امروز دوسال پیش درمیآورد تیتر: شهید زنده را انتخاب میکند. دلم میلرزد. یادش بخیر این جمله پیرما که روی دیوار خیابانهای دهه شصت که در آن اتوبوس دوطبقه رفت و آمد داشت، نقش بسته بود: ما یک موی کوخنشینان را به کاخنشینان نخواهیم داد.
دهه شصت جهان دو قسمت بود. سمت راست نقشه جغرافیا دست امریکا بود و سمت چپ دست شوروی. حتا وسط شهر برلین را هم دیوار کشیده بودند. ایران هم به گفته پیشوای آلمان: پل پیروزی. ما که ایران باشیم بر اساس یکی از آرمانهای انقلاب ۵۷ "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" نه به شرق تعلق داشتیم ونه به راست.
ما قرار بود انقلابمان را به جهان صادر کنیم. برای همین جوانان انقلابی از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند و بعد از اینکه صدام به کشور عزیزمان حمله کرد فریاد زدند راه قدس از کربلا میگذرد. و حالا به دلیل دور شدن از آرمانهای انقلاب ۵۷ در هزاره سوم، وقتی رییس جمهور نامنتخبمان بعد از کودتای انتخاباتی با چاووز کمونیست در حرم رضوی نرد عشق میبازد، در ایران امالقرای اسلام بر روی دیوارهایش تبلیغ کوکاکولا است.
کاش امام خمینی زنده بود. و خودش میدید در زمان برپایی جمهوری اسلامی چادر از سر دختران محجبه و عفیفهاش میکشند و بر سر دختران کمونیست که نه به خدا اعتقادی دارند و نه به رسول خدا چادر میکنند و به حرم امن الهی میبرند تا عکس بندازند.
انگار همین دیروز بود، ۲۴ تیر ۱۳۸۶ را میگویم، که مجله شهروند امروز عکس میرحسین را روی جلد برد. دو سال قبل از امروز، بیست سال قبل از دیروز بود که محمد قوچانی اولین سطر نوشتهاش را درباره میرما اینگونه آغاز کرد: "بازگشت میرحسین موسوی به عرصه عمومی در عصری كه پوپولیسم فرمانروایی میكند غیرمنتظرهترین رخدادی است كه میتواند رخ دهد."
میرحسین موسوی از سال 1368 تاكنون جز سه بار سخنرانی عمومی نداشته است. اول بار در آغاز دهه 70 و عصر توسعه به یاد «شهید» رجایی، دگربار در پایان دهه 70 و عصر اصلاح به یاد بنیانگذار انقلاب اسلامی و آخرین بار در همین تیرماه 86 به یاد «شهید» بهشتی. گویی تنها یاد نمادهای دهه 60 است كه میرحسین موسوی را میتواند به سخن درآورد. و حالا هم وقتی دید جمهوریت، اسلامیت، شرافت و انسانیت دارد لگدمال میشود قیام کرد.
سکوت میرحسین طی بیست سال که به مثابه صلح امام حسن (ع) بود فقط سه بار شکسته شد. و حالا میرما با ورود به دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری قیام امام حسین (ع) سرمشق خود قرار داد. بلند شد. برای همین است کاخ یزیدیان به لرزه افتاده. مگر نه اینکه پیرما گفت: ما یک موی کوخنشینان را به کاخنشینان نخواهیم داد. به راستی که میرحسین این فرزند زهرا از دیار قهرمانپرور آذربایجان عهدی که با ملت خود بسته بود نشکست. و یک تار کوخنشینان را به کاخنشینان نداد.
او همچنین با صلابت و محکم همچون جد خویش، خون خدا، بر پیمان خود با مردم ایستاده است. باشد که در بزنگاه تاریخ همچون آن هفتاد و دو نفر که حسین را تنها نگذاشتند میرحسین را تنها نگذاریم. که او که بیست سال سکوت کرده بود باز هم میتوانست. ولی عشق پیدا شد آتش بر همه عالم زد.
جوانانی که حتا دوره نخست وزیریاش را در زیر بمب و موشک صدام ندیده بودند، با شال و پرچم سبز خود را میرحسینی نامیدند در خیابانها سرود پیروزی خواندند و بر سر دست عکسش را بلند کردند. خب این برای کسانی که روح خود را به شیطان فروختهاند گران تمام شد.
برای همین با گذاشتن تکتیراندازها بر پشتبامها جوانان سبزپوش او را که خیابان را به تسخیر درآورده بودند به خون غلطاندند. و آنها را که زنده دستگیر کردند در کهریزک بهشان تجاوز کردند و در اوین با پتک بر جمجمههاشان کوبیدند. ولی یزیدیان فراموش کردند سخن جاودانه پیر ما را که ما را بکشید، ملت ما بیدارتر میشود. این ملت هلاک امام حسین است، جانش برای خون خدا در میرود. مگر میتوان کسانی را که بزرگترین نوستالژی زندگیشان نبودن در روز عاشورا است را از مرگ ترساند؟
اکنون که چنین است صبر پیشه کن که وعدهی خدا حق است و هرگز کسانی که ایمان ندارند تو را خشمگین نسازند و از راه خود منحرف نکنند.
کتاب مقدس مسلمانان، سوره روم - آیه 60
وبلاگِ هواداران همایون شجریان: هر چه زمان میگذرد، بیش از پیش عظمت انسان والایی چون شجریان نمایان میشود. شجریان انسانی است بزرگوار.
آنقدر بزرگ که با وجود هجوم سیل ناملایمات از طرف بدخواهانش، همچنان متانت خویش را حفظ کرد و اجازه نداد که او را در خیمهشببازی سیاست، سیاه کنند. او هرگز از آرمان همیشگی خود که همانا پیوند با مردم این مرز و بوم است عقب ننشست.
هر چند خسرو آواز ایرا شجریان این بار بیش از همیشه مظلوم واقع شد و بیش از همیشه ناجوانمردانه بر او تاختند و زهدفروشانِ زالو صفت سالوسوار لقب «وطنفروش» و «مزدور» و هر چه سزاوار خودشان بود، به او نسبت دادند.
اما او فراتر از این کینهتوزیها و غرضورزیها، از انسانیت گفت و بهسان آنان که جواب گلوله را با گل میدادند، بیمهری را مهربانانه پاسخ گفت و با «زبان دل» پاسخ آنانی را داد که با «زبان آتش و آهن» با او سخن راندند، با زبان دلی لبریز از مهر.
شجریان که همواره حرف دل مردم را با صدای آسمانیاش فریاد زده است، این بار هم حرفی زیبا زده و البته زیبا حرف زده است. تصنیف «زبان آتش» از زبان روشن و پاک زندهیاد فریدون مشیری، شأن والای جان انسانی را میسراید، که با ابزاری خونبار، ناهنجار و آتشبار به نام تفنگ، به بازی گرفته میشود. انسانهایی که وجدانشان به خواب رفته، و فراموش کردهاند که حتا حق را نیز نباید با زور این زبان نافهمِ آتشبار جست.
زبان دل شجریان، برادروار، نامهربانان را به مهرورزی فرامیخواند و امیدوار است فروغ آدمیت راه در قلب اینان بگشاید و این دیو انسانکش از جسم آنان برون آید. بیگمان این تصنیف یکی از کارهای جاودانهی استاد شجریان خواهد شد. تصنیفی فراتر از هر دوران و فراتر از هر دستهبندی سیاسی. این تصنیف، اثری است که نه تنها نامهربانان امروز، بلکه همهی آنانی را که در تمام دنیا و در تمام زمانها به زبان زور میاندیشند، مخاطب قرار میدهد.
باید به هنر این سرزمین و به هنرمندان اصیل آن افتخار کنیم که حتا در کابوس این شبهای سیاه، اینچنین رویای سپید و روشنی برای خفتگان به ارمغان میآورند. راستی بدخواهانش او را از زندان نترسانند که محمدرضا شجریان این فرزند ملت سالها پیش طعم زندان اوین را به واسطه اجرای تصنیف فریاد، خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز، چشیده است.
هوا که سرد شد خواندن جسدهای شیشهای نوشته مسعود کیمیایی در کنار شیشه بخار گرفته خیلی مزه میدهد. و حالا هوا تاریک است و دارم در خیابانهای شهری کودتازده پیاده راه میروم. صدای سکوت به گوش میرسد. خیلی وقت است از آسمان این شهر، باران یک دل سیر نباریده تا بدون چتر زیرش راه بروم، خیس شوم، کیف کنم.
آدمها در اینجا گناهانشان را به چند قسمت مساوی تقصیر میکنند. و ما خونمان را تقسیم میکنیم. بزن باران که بهاران فصل خون است. بزن باران که صحرا لالهگون است. بزن باران که به چشمان یاران، جهان تاریک و دریا واژگون است. بزن باران که دین را دام کردند. شکار خلق و صید خام کردند. بزن باران خدا بازیچهای شد که با آن کسب ننگ و نام کردند. بزن باران به نام هر چه خوبی است.
تو کجایی؟ در کوچه پس کوچههای این شهر که دوستش دارم. جلوی کتاب فروشی نشر چشمه زیر پل کریم خان تو کجایی؟ دم باغ فردوس، کنار آش رشته سید مهدی تو کجایی؟ خیابان ری، جنب بستنی اکبر مشدی، سر پل تجریش، روبروی سمنوی عمه لیلا، تو کجایی؟ زیر پل حافظ، پیتزا داوود، شمرون، ظهیرالدوله کنار خاک فروغ تو کجایی؟
در پیادهروی بزرگترین خیابان خاورمیانه تو کجایی؟ در این غروب دلگیر شهریوری تهران که بوی باروت در هوا موج میزند و فریادی خاموش خونها را به جوش میآورد؟ تو کجایی در این شب تار که دیده نمیبیند روزگار نامردِ لوطیکش را؟
از آن پیش که در نگاه مرگ خیره بمانی، در پیچ و خم کوچهای هزاران ساله، چشمی را جستجو کن که در جستجوی آن است تا عین شین قاف را در چشمان هزاران سالهات نگریسته باشد. این شبا بعد از افطار یه قهوه خونه اساطیری حوالی بازارچه شاپور هست میریم، مرشد دارد از روی پرده نقالی میکند. من چقدر احساس میکنم زندگی جمعی ما تراژدی است.
صدای زنگ زورخانه مرا به خودم میآورد. سالها بعد کودکان تقویمهای نیامده داستان زندگی ما را از روی پرده مرشد یا همان مدرنیزه شدهاش پرده سینما دنبال خواهند کرد. جوانهایی که تهران، نیویورک و پاریس را سه راس یک مثلث میدانستند. بوی انقلاب و تب تند گوزنها همیشه در این شهرها دیگر شهرهای جهان را به تحرک وادار میکرد.
برای همین است انقلابهایشان مادر انقلابها است و چقدر جوانان این شهرها به جوانان شهرهای لندن، واشنگتن، آمستردام نرفته بودند، چقدر سرشان بوی قرمه سبزی میدهد. همین است که آنها را عجیب و غریب نشان میدهد وسط چله تابستان پوتین پا میکنند، همدیگر را رفیق و برادر خطاب میکنند و چقدر خاکی هستند.
دم افطار صدای موذنزاده داشت اذان خوشگله را میگفت که کنار خیابان شهری که دوستش دارم لب هره جوب نشستیم و با یک نون بربری و یک چارک پنیر روزهمان را باز کردیم. چقدر حس خاکی داشت. حالی بود برای خودش. رفیقم سیگار کارگریاش را چنان آتش زد که تو گویی با بازدمش خلق به خروش خواهد آمد.
دلم خیلی برای استادیوم آزادی تنگ شده. این آخرین سنگر ما است که هنوز به دست اغنیا فتح نشده. امیدوارم که از شر زنان خنیاگر و نفاثات فی العقد در امان باشد. تیتر این پست برگرفته از یکی از نوشتههای شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) است. همان که در سطری از آن میگوید: یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟ و تو حمیدرضا چنان از این طنز پنهان خندهات میگیرد که روزها بعد با یادآوریاش ریسه میروی و بلند بلند میخندی. یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟
این همان پستی است که شیخ ما انتهاش را با کلماتی تمام میکند که منم دوست دارم این پست اینجوری تمام شود. عین تو فیلما. که یک کارگردان به یک فیلم و یک کارگردان دیگر ادای دین میکند. مثل برایان دیپالما توی فیلم تسخیرناپذیران که در سکانس کالسکه به رفیق سرگی آیزنشتاین و فیلم رزمناو پوتمکین و سکانس کالسکه ادای دین کرد.
نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا امروز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابهحال پاریس نبودهایم. اما این وضعیت، همیشگی که نیاست؛ هست؟ یکروز میرسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچههای پاریس خواهیم داشت.
در هوای شهریور بوی پاییز جریانُ دمیدن گرفته است و به قول صادق خان درویش لرزون شده، همین است که اهل دل بر کناره میروند.
و هیچ چیزی نمیتواند آنها که گوش موسیقی دارند را به اندازه یک اثر اهل حق سر ذوق آورد.
و سورشان وقتی به اوج میرسد که این آلبوم با صدای شورشی و انقلابی این روزها محمدرضا شجریان که در برابر زر و زور، خالصانه در کنار مردم خویش قرار گرفت و خود را خس و خاشاک خواند همراه باشد. آلبوم موسیقی «رندان مست» تازهترین اثر محمدرضا شجریان با نوازندگی گروه شهناز و آهنگسازی مجید درخشانی، منتشر شد. رندان مست نخستین آلبوم استاد آواز ایران بههمراهی گروه جوان شهناز است. این اثر در دستگاه همایون و با اشعاری از سعدی، حافظ، مولانا و ملکالشعرای بهار خلق شده است.
قطعات آلبوم رندان مست، همان بخش اول کنسرت تابستان ۱۳۸۷ در تالار وزارت کشور است که البته در کنسرت پاییز، در بخش دوم اجرا شد. آلبوم با پیشدرآمدی از مجید درخشانی آغاز شده و بهقطعهی «زنگ شتر» در دستگاه همایون و برگرفتهشده از ردیف میرزا عبدالله میرسد. سپس ساز و آوازی با غزل حافظ با مطلع «چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخنشناس نهای دلبرا خطا اینجاست» را میشنویم.
در میانهی این آواز تصنیف «چشم یاری» ساختهی استاد شجریان با شعر حافظ و تنظیم مجید درخشانی قرار گرفته و پس از آواز نوبت به تصنیف قدیمی «باد صبا» ساختهی حسامالسلطنه با شعر ملکالشعرای بهار میرسد. مجید درخشانی این تصنیف را تنظیم کرده است. آواز شوشتری با غزل سعدی، چهارمضراب بیداد ساختهی درخشانی و ساز و آوازی دیگر با شعری از سعدی قطعات دیگر آلبوم هستند و در نهایت تصنیف «رندان مست» به آهنگسازی مجید درخشانی با غزل مولانا آخرین قطعهی آلبوم است.
در این اثر، مژگان شجریان (سهتار،) رامین صفایی (سنتور،) حسین رضایینیا (دف و دایره،) شاهو عندلیبی (نی،) سینا جهانآبادی و کاوه معتمدیان (کمانچه،) حامد افشاری (قیچک باس،) مهرداد ناصحی (قیچک آلتو،) حمید قنبری (تمبک،) سحر ابراهیم (قانون،) محمدرضا ابراهیمی (بربت،) مهدی امینی (رباب و بمتار،) رادمان توکلی و مجید درخشانی (تار،) مینوازند.
جدیدترین آلبوم شرکت دلآواز توسط آرمین کارباف در استودیو «دیلمان» ضبط شده و بنا به گفتهی سایت شجریانیها، قطعات آوازی اثر، حاصل ضبط زندهی کنسرت پاییز ۸۷ است. همچنین محمدعلی رفیعی، مدیر روابط عمومی شرکت دلآواز به خبرگزاری ایلنا گفته آثاری كه در اين آلبوم منتشر شده، در تور اروپايی محمدرضا شجريان نیز بهصورت زنده اجرا خواهد شد.
دوستان با فرهنگ و هنردوست هرگز به سمت کپیهای غیرمجاز آلبومهای موسیقی نمیروند و یا آنها را از سایتها و وبلاگهای اینترنتی دانلود نمیکنند. باشد که سارقین هنری هم روزی به راه آیند. بر آنیم که باشیم، شگفتی کنیم، بازشناسیم. تا روزها بی ثمر نماند، ساعتها جان یابد، لحظهها گران بار شود.
پاییز یواش یواش دارد از راه میرسد. یهو دستهایت را بهم میمالی میبینی ای دل غافل هوا سرد شده. چوپها توی پیت حلبی آتش گرفتهاند. مردمی که رییس جمهور نامنتخبشان آنها را خس و خاشاک نامید قصد دارند در یک هفته فروش آلبوم رندان مست جدیدترین اثر محمدرضا شجریان را به مرز یک میلیون نسخه برسانند.
چسب ضربدری رو شیشهها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشههای نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاککنهای بد پاککن، پلنگ صورتی، کیفهای چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟
آلوچه. لواشک سیری 5 زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریال. تاکسیهای آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیرهای. هفتهای دو پاکت. تیر و آزادی. اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.
کمیته. حاجی خدابخشی. تویوتا لندکروز. پاترول. صيح جمعه با راديو. نوذری، آذری. ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صفهای طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ اروگوئهای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزهی کاغذ. بوفه مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک. برنامه تحليل اقتصادی. نوشابه فقط با ساندویچ.
بستنی آلاسکا. کانادادرای. برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر. ترکشهای ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمبارانهای هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسماترتیز، توک، ویفر، تیتاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.
رادیو، قصههای شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتداییاش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صبگاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دير کردهها در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی. نارنجکهای پلاستیکی. قلقک. دارت. تفنگ ساچمهای سر کوچه مدرسه.
روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. بساطیهای میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروشهای کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننهام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمههاش. کیهان فرهنگی. چیپس استقلال.
۲ قرونی. 5 زاری. تلفن سکهای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه شب ساعت ۹. کیسههای کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی. تفنگ. پانک. گشت ثارالله. مایکل جکسون. مدونا. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاههای داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف زمین مدرسه.
ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی سیتی، فانفار. مانتو. مقنعه خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچهها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم. پنجشنبهها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام. صدایی که هم اکنون میشنوید. چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.
دهه شصت ما را به خود میخواند. ما با افتخار میگوییم: دهه شصت طرفدار میرحسین بودیم، الان هم با گذشت بیست سال باز طرفداردردانه پیر جماران هستیم. مگر میتواند کسی دهه شصت را دیده باشد فراموشش کند. تلویزیون سیاه و سفید چارده اینچ. سالهایی که میرحسین زیر بمب و موشک صدام، ایران را با نفت بشکهای هفت دلار سرپا نگه داشت. دلاری هفت تومن. از عاشورا تا والفجر، از حسین تا خمینی. دهه شصت. دهه عاشورایی انقلاب.
لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه میرفتم، صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه میگذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا میکردند.
آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم. دهه شصت جایی است که نه شهدا از آن بیرون آمدند و نه امام شهدا.
از آنجا که هر آدمی باید که برای خودش آهنگهای خوب بیخاطره داشته باشد و در رابطه با اینکه هر کسی باید برای خودش جاهای مورد علاقهی خودش، تنها، بدون خاطرهای دونفره در خلوت خودش را داشته باشد. و همچنین در راستای اینکه هر شخص حقیقی باید که فیلمهای تنهایی دیدهی خودش، کتابهای بیدست نوشتهی صفحهی اول، لباسهای مورد علاقهی ساییده نشده بر عطر تن کسی، کافهها، صندلی لهستانیها و قهوههایی که کسی تحسینشان نکرده داشته باشد.
و آدمی باید که گوشههای بیخاطرهی امن سفید خالی دنیای خودش را داشته باشد اصلن. که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند. همین جا از همین وبلاگ اعلام میکنیم از آدرس و کد دادن درباره کافه مخفی به شدت پرهیز میکنیم. کافه مخفی پاتوق این شبهای ما است.
آنرا مخفی نام نهادیم تا خلوت تنهاییمان پنهان باشد که مولایمان میفرماید: اینجا کسی است پنهان. در کنار محمد آقازاده، محمد رحمانیان، مهتاب نصیرپور، حمید امجد، علی زادمهر در کافه مخفی نشستهایم داریم صحبت میکنیم. یک سری دیگر از بچه ها هنوز نیامدهاند.
محمد آقازاده بزرگترین روزنامهنگار غیردولتی ایران که نه ساز بازرگان کوک میکند و نه مدح بزرگان را میگوید و به همین خاطر مورد احترام من است کافه مخفی را چنین توصیف میکند: ساعتی قبل پیامکی میرسد که در کافه دوستانت میخواهند ترا و هم را ببینند.
برمیخیزم و پیله تنهایی را میشکنم. نام واقعی کافه را نمیدانم. بعد میدانم. غروب لعنتی و مرگ لورکا. سبز تویی که سبز میخواهمت . حمیدرضا علاقهبند را میبینم. عاشق فوتبال٬ سینما و شاید سیاست... . آن شب با آقای آقازاده بزرگوار تا انتهای شب گپ زدیم. از آخرین نجواهای آنتیگونه، لیرشاه٬ هاملت و اوفیلیای غمگین تا معرفت، رفیق، غرور و جهل، حتا در ذهنهای خلاق سخن گفتیم.
حقیقتش را بخواهید دو سال پیش پستی در گردباد نوشتم به نام عصرهای لیمونادی در کافه مخفی شاید برایتان سوال باشد این کافه مخفی که دارم در این پست جدید دربارهاش میگویم با آن کافه مخفی دوسال پیش یکی است؟ باید بگویم نه. این دو تا کافه خیلی با هم فرق دارند. هم از لحاظ جغرافیایی و هم از لحاظ ماهوی. البته کافهای که دوسال پیش بهش میگفتیم مخفی دیگر مخفی نیست. خیلی وقت است آن سمتها پیدایمان نمیشود، اسمش را گذاشتهایم کافه اتوبوس بین راهی.
چه زیبا محمد آقازاده گفت: زمانه آدمها را تغییر میدهد و من ترجیج میدهم با همان خاطرات بسازم. خیلی خوشحالم که میبینم ایشان درباره جمع ما مینویسد: دوستانی که هم سن من نیستند ولی دیدنشان آرامم میکند. رفقا این برای ما نمره قبولی است که مردی از نسل دیگر که بزرگِ ما است ما را تایید میکند.
حس مرموزی در هوا موج میزند. خدایی که رود نیل را از وسط شکافت، جان یکی از انسانهای خوبش را با تارهای عنکوبت از مرگ نجات داد، از دختری باکره پسر به دنیا آورد، خلیلترین بندهاش را در وسط آتش تنها نگذاشت، میخواهد کرشمهای کند بازار ساحری بشکند.
هر 10 سال یک اتفاق سرنوشت ساز در ایران میافتد، به نظر شما ده سال دیگر چه خبر است؟ سال 32 کودتای نظامی، سال 42 تبعید امام خمینی. سال 57 انقلاب، سال 67 پایان جنگ، سال 76 دوم خرداد، سال 88 کودتای انتخاباتی.
حالا ریاکشنهای این اتفاقات را ننوشتم. برای مثال: واقعه حمله به کوی دانشگاه در ادامه به وقوع پیوستن دوم خرداد ۷۶ است یا حمله صدام به ایران در نتیجه به وقوع پیوستن انقلاب سال ۵۷ است. آن بغضی که گلوی هوداران میرحسین را بعد از کودتای انتخاباتی 22 خرداد فشار داد استبداد است و اگر یک قطره خون در آن روزها بر زمین ریخته شد ظلم است و غیر ظلم نیست.
دیکتاتور کسی است که به تنهایی به ملت حکمفرمایی میکند، ولی استبداد حکومت یک جریان فکری خودکامه به ملت است. به خونخواهی خون خدا برخواستن کاخ یزیدیان را میلزاند. روزهایی در تاریخ هستند که راه نفس کشیدن را میبندد، 28 مرداد، 17 شهریور، 13 آبان، 7 تیر، 22 خرداد، 25 خرداد، 30 خرداد و 18 تیر، هفت تیر و... هر چقدر تعداد این روزها زیاد شود دیگر مردم نفس نخواهند کشید بلکه فریاد خواهند زد.
در کودتای انتخاباتی بیست و دوم خرداد 88 متوجه شدیم نام دیگر تقلب، شگفتی است. میرحسین خاطرات تلویزیون سیاه و سفید را برای من زنده میکند. هر چقدر نوشتن از قهوه نوشیدن پز روشنفکری دارد چای نوشیدن ندارد و چقدر خالصانه است. هوا عصر بود، خیابان شانزدهم آذر بود، روزهای نزدیک به 18 تیر بود، روی سکوهای دانشگاه تهران از توی پیادهرو نشسته بودیم و چند ساعتی حرف زدیم.
اولین بار چه سالی بود که اسم سعید حجاریان به گوشتان خورد؟ با پاسخ به این سوال سطح سواد سیاسی خودتان را بسنجید. شب پرستان خورشید ستیز حتا از سعید حجاریان روی ویلچر هم می ترسند. سعید حجاریان کسی ترور کرد که به قول آقا سعید: جنگ فقط از توی تلویزیون دیده. بازداشت یک معلول قطع نخاعی نشانه اقتدار است یا نشانه ضعف؟ فضای امپرسیونیستی و جادویی این موسیقی را خیلی دوست دارم. فضا به شدت استرلیزه و طاعونی است. مثل برشی از شاهکارهای تارانتینو.
و اینک ما ایرانیان در پایان اصلاحات خویش و درآغاز اصلاحات جهان جدید در تعلیق نشستهایم. نا امید از خویش و امیدوار به غیر شدهایم. اما نه آن نا امیدی و نه این امید هیچ یک محل اطمینان نیست. گرچه گفتهاند جهان، پیر است و بیبنیاد. اما جهان نو، نیز چنین است. پس از این فرهادکش نیز فریاد. این نوشتهی محمد قوچانی است از کتاب نازیآبادیها. حس مرموزی دارد.
دهه شصت مشهدی است که نه شهدا از آن بیرون آمدند و نه امام شهدا. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه میرفتم، صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه میگذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا میکردند.
سالها پیش بهزاد نبوی تهدید به مرگ کرده بودند، چریک پیر گفت: قبل از انقلاب طی یک عملیاتی که به محاصره ساواک و نیروهای گارد در آمدیم از قرص سیانور همراهم استفاده کردم که عمل نکرد، من از مرگ نترسانید من باید سالها پیش میمردم.
بعد از شهید شدن ندا این شعر احمد شاملو را مثل ذکر میگویم: خرخاکیها در جنازهات به سوظن مینگرند. مزار ندا آقا سلطان : بهشت زهرا، قطعه ۲۵۷، ردیف۴۱، شماره ۳۲. خاتمی از دل وزارت کشور هاشمی آمد و احمدینژاد از دل وزارت کشور خاتمی، ولی احمدینژاد چون دیکتاتور بود حاضر نشد کسی از دل وازرت کشورش بیاید پس خودش آمد. اشتباهات خاتمی در فاصله 76 تا 84 باعث شد احمدینژاد به قدرت برسد، نه زرنگ بودن دیکتاتور.
سالها بعد خرداد 88 را با کودتای انتخاباتی، سرکوب مردم بیگناه، خونهای روی سنگفرش، باتوم، اشک آور و درباره الی به خاطر خواهیم آورد. بعضی از ضد انقلاب این روزها به شدت طرفدار احمدینژاد هستند تا زمینه را برای نابودی جمهوری اسلامی آماده کنند ولی زهی خیال باطل نسل خمینی بیدار است، زنده باد آرمانهای انقلاب 57. کرشمهای که سالها پیش خدا وعدهاش را داد قرار است بازار ساحری بشکند، نصر من الله و فتح قریب.
حالِ من بدجوری دگرگون شده. هر سال همین است. هر وقت مرداد از راه میرسد حال من هم تغییر میکند. این روزها پرتاب میشوم به ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ۲۸ مرداد ۱۳۵۷. راستش بخواهید مرداد، ... ای داد. ای بیداد. داد از این بیداد. مرداد برای من عکسهای سیاه و سفید قدیمی کنج پستو خانه متروک است. همان خانه با آجر بهمنی ته کوچه بنبست، همان که حوضش دیگر آب ندارد، باغش سالهاست خشک شده و مادر بزرگ تفنگ برنو پدر بزرگ را همین جا زیر خاک پنهان کرد.
مرداد برای من دکتر مصدق است، دکتر فاطمی است، کودتای نظامی است، اردشیر زاهدی است، شعبان بیمخ است، زیر زمین سفارت خانه انگلیس و دلارهای امریکا است، مرداد برای من اسلحه ژ-۳ است، ماشین گاردیها است، قرآن امضا شده مصدق به شاه است که قول داد هیچ وقت حکومت شاهنشاهی را جمهوری اعلام نکند. برای همین بود وقتی دکتر فاطمی یار دبستانیاش تشویق به اعلام پایان حکومت شاهنشاهی و آغاز اولین جمهوری تاریخ ایران کرد مقاومت نمود.
مرداد برای من میدان بهارستان است. مردمی که صبح گفتند مرگ بر شاه و شب جاوید شاه. خیابان فخرآباد است. کوچه باغ است. عمارت امینالدوله است. داریوش فروهر است که توی میدان بهارستان با دار و دسته شعبان بیمخ به هواداری از دکتر مصدق درگیر شد. مرداد برای من ۱۶ آذر همان سال است که 3 آذر اهورایی در پیش پای نیکسون رییسجمهور امریکا قربانی شدند.
مرداد برای من بوی جزغاله شدن اون همه آدم سر فیلم گوزنها تو سینما رکس آبادن است. دخترها و پسرهای آبادنی که دونفری رفته بودند سینما، گوزنها ببینند که یهو تاریخ شدند. برای همین است مینویسم مرداد که از راه میرسد حال من بدجوری دگرگون میشود، هر سال همین است. هر وقت مرداد از راه میرسد حال من هم تغییر میکند. هلاکِ مردادم. آری رفیق ما ملتِ ایران برگزیده هستیم و خدا به ما الطفات خاصی دارد، دلیلش این است.
تیتر این پست براساس یکی از نوشتههای شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) است که در وبلاگش گاوخونی با عنوان دایرهالمعارف نوستالژی - تهران، جای قشنگیه؟ نوشته است. البته وارسیون گردبادیاش را اینجا میبینید. قبلن در پست صلات ظهر مرداد، هوای پخته منگ در گردباد به پست شیخ ما کودتا میشود، و تو سیگار میکشی که به سنهِ بیست و هشت مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت به رشته تحریر درآمده، لینک داده و دربارهاش نوشتهام. واقعن حیف است در روز بیست و هشت مرداد ۱۳۸۸ آنرا نخوانیم.
به قول چارلی چاپلین: خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است. حالا پنجاه و شش سال بعد کودتای نظامی، وقتی کودتای انتخاباتی میکنند، هواپیماها یکی یکی میافتند٬ و آدمها یکی یکی توی زندان کشته میشوند، آنها که زنده میمانند بهشان تجاوز میکنند، البته به یک سری قبل از اعدام تجاوز میکنند، دلتنگیای هست که روز و شب باد میکند و بزرگ میشود، بغض میشود و توی گلویت گیر میکند، راه نفس کشیدنت را میبندد. واقعن استبداد چیست؟
سالهای ۷۷ و ۷۸ بود، چپ مذهبی بعد از هشت سال در دوم خرداد هفتاد و شش به سرقدرت برگشته بود و اینبار بر طبل توسعه سیاسی میکوبید، دومین دلیل دعوای تاریخیشان هم با رفسنجانی بر سر همین بود که عالیجناب سرخپوش طرفدار توسعه اقتصادی بود و آنها دقیقن نقطه مقابل آن بودند. اولین دلیلشان هم بر سر ماجراهای سال ۶۷ و ۶۸ بود که در اواخرش منجر به کنارهگیری و حذف چپ مذهبی از قدرت شد.
دلم برایتان بگوید اگر آن شب سرد زمستانی در اواسط دهه هفتاد که عباس امیرانتظام اولین و قدیمی ترین زندانی سیاسی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ ایران برای چند روز مرخصی آمده بود را خاطرهتان باشد که با صدای امریکا مصاحبه کرد و از تجاوز به دختران باکره در زندان اوین گفت هیچ وقت نمیتوانید لرزهای که بر اندامتان افتاد را فراموش کنید. اینها را مینویسم تا بدانید ماجرای افشای تجاوز جنسی چیز تازهای نیست.
فقط اینبار نامه افشاگرانه کروبی به رییس مجلس خبرگان و تشخیص مصلحت نظام در مورد تجاوز به دختران و پسران زندانی سیاسی فاجعه را در ابعاد وسیعتر منتشر کرده است. قبلن خواص از عمق فاجعه خبر داشتند و حالا تمامی اقشار مردم.
از بد حادثه آن شب گوشم را چسبانده بودم به رادیو. عباس امیرانتظام از ماجرای تجاوز به دخترهای زندانی گفت. خوب من آنشب تا صبح نخوابیدم و به شكل باورنكردنی شبهای بعد، بد میلرزيدم. همیشه به آن حرفها فكر میكنم. همذاتپنداری با دخترهای 13-14 سالهای که اعدام شدند. این ماجرا تمام ابعاد یک تراژدی را داراست.
تصور کنید دختركوچولوهایی كه كار میفروختند، مادر ماکسیم گورکی را خوانده بودند و چپ شده بودند و باكره بودهاند. صبح آنروزی كه مادر و پدرشان میبایست به كسی كه دیشب دامادشان شده، پول تیر تیرباران صبح دخترشان را بدهند را تصور كنید، شما میگوييد تا ابد این پروندهها بسته میماند؟
بعضیها که دل در سرنگونی جمهوری اسلامی دارند الان بادی در غبغشان میاندارند و میگویند: در زمان اعدامهای سال ۶۷ امام خمینی در جریان بوده است. ولی خبری که من از آن روزهای خاکستری دهه شصت شنیدم با چیزی که آنها میگویند کاملن متفاوت است. خوب است شما هم آن چیزی که میدانم را بدانید. قضاوت با خودتان. البته سالها بعد تاریخ به درستی قضاوت خواهد کرد.
اگر بياد داشته باشيد، هنگام ترور اسدالله لاجوردی درسال 1377 در بازار تهران زمزمههايی در نشريات و محافل سياسی آن روزها از سوی جريان دوم خرداد و از جمله سعيد حجاريان و مجيد انصاری پيچيد که لاجوردی يکبار در آستانه بازداشت و غضب آيت الله خمينی قرار گرفته بود. همان زمان از سوی نيروهای خط امام سابق که آن روزها جماعتشان به دوم خردادی مشهور شده بودند ماجرايی در جلسات خصوصی و محافل بازگويی شد که البته با نگاهی دوباره به اسناد و اطلاعات موجود صداقت آن به يقين معلوم میشود که گوشههايی از آن را با هم مرور میکنيم .
آيت الله خمينی در خلال سالهای 1365 و 1366 دو حمله شديد قلبی را متحمل شده بود. دکتر فاضل و دکتر افشار و همچنين دکتر ناصر سيم فروش اطبای مخصوص ايشان هر گونه استرس و فشار و همچنين صحبت کردن طولانی را برای وی خطرناک توصيف کرده بودند. البته ايشان توان انجام آنرا هم نداشتند، شما کتاب صحيفه نور (مجموعه سخنرانی ها و پيامهای آيت الله خمينی) را نگاه که بکنيد میبينيد که تمام سخنرانیهای ايشان بعد از حمله توام مغزی و قلبی ايشان در نيمه 1366بيشتر از پنج تا ده دقيقه نبوده است.
بعد از اين اتفاق اکبر هاشمی رفسنجانی و سيد احمد خمينی هر دو در جماران در دفتر امام مانع از هرگونه ديدار و يا جلسه مستقيمی با وی میشدند و حتا نزديکترين اعضای دفتر نيز از جمله مجيد انصاری و يا آيت الله موسوی خوئينیها برای ديدار با پیر جماران با مشکل مواجه بودند. سيد احمد و رفسنجانی با ايجاد آن سد اعلام میداشتند که کارتان را بگویید ما خلاصه شدهاش را به امام می گویيم و نتيجه را به شما اعلام میکنيم. اينگونه بود که آیت الله خمينی عملن از بسياری از حواث آن روزها دور بود و يا اصلن اطلاعی نداشت و به واقع رهبر ايران در دو سال آخر عمر ایشان اين دو بودند.
در خلال قتل عامهای زندانيان که اوجش با ماجرای آيت الله منتظری توام شد، ری شهری نيز وارد گود شد و مانع از انتقال هر گونه ارتباط منتظری با خمينی گشت و زمينه را هر سه نفری با حذف منتظری از حکومت آغاز کردند که البته موفق هم شدند که اينرا نيز در کتاب خاطرات آيت الله منتظری نيز به تفصيل و مستند میتوانيم بخوانيد. در ايام قتل عامها و اعتراض آيت الله منتظری و همچنين تعدادی از نيروهای خط امامی همچون مجيد انصاری به عملکرد لاجوردی در زندان اوين که گاهن حتا در يک شبانه روز تعداد اعدامها به صد تن میرسيد، مجيد انصاری مصمم میشود موضوع را به اطلاع امام خمينی برساند.
به جماران میرود که سيد احمد و رفسنجانی مانع ديدار میشوند و میگويند به امام اطلاع میدهيم (که البته از اين کار نيز عملن سر باز میزنند) تا اينکه نهايتن مجيد انصاری در نيمههای شب، هنگاميکه پیر جماران در ايوان منزل قصد خواندن نماز شب داشته از غفلت پاسداران اطراف وی استفاده کرده و موضوع را به اطلاع ایشان میرساند و میگويد همين امروز بيش از دويست نفر را لاجوردی در اوين اعدام کرده است.
آنهم به بدترين وجه ممکن و ماجرای کشتن يک زن را شرح میدهد که شيلنگ آب را به پشت وی فرو کرده و پس از ترکيدن رودههايش او کشته شده است. مجيد انصاری میگويد بعد از اين گفتگو امام خمينی سجاده نماز را جمع کرد و به انصاری میگويد قلم و کاغذ بياور. اين از نماز شب هم واجبتر است و فرمان تحقيق از زندان اوين و بازداشت لاجوردی و محاکمه وی را مینويسد.
انصاری (در اين دوران ریيس سازمان زندانها است) فردايش به اوين میرود و به فرمان پیر و مراد خود تحقيق از کميت و کيفيت اعدامها را آغاز میکند و حکم بازداشت لاجوردی را از سوی رهبر کبیر انقلاب به اطلاع وی میرساند. پس از اين ماجرا ری شهری، رفسنجانی، خ و محسن رفيقدوست به جماران میروند و سيد احمد و ری شهری، رفسنجانی و خ عمامههايشان را بر میدارند و جلوی آیت الله خمينی میگذارند و میگويند با اين کار ديگر آبرويی برای ما و نظام نمیماند و ما کنار میکشيم.
رفيقدوست (ریيس وقت کميتههای انقلاب) اعلام میکند که اين کار شکاف بزرگی در جبههها ايجاد میکند و عملن نظام ساقط میشود و امام خمينی را مجاب میکنند از بازداشت لاجوردی و محاکمه وی صرفنظر کند و اعدامها را بسيار محدود میشمارند و حرفهای انصاری و موسوی خوئينیها و … را توطئه منتظری و باند سید مهدی هاشمی برای سرنگون کردن وی میخوانند.
با اين کار و البته اعتمادی که امام خمينی به آنها داشته مانع از هر گونه تماس نزديک طيف انصاری و ديگر نيروهای خط امامی با وی میشوند. حکم را پس میگيرند و البته هاشمی با ترفندهای ديگر نيز مانع از هرگونه اقدام افرادی مثل موسوی تبريزی و مجيد انصاری و موسوی خوئينیها (دادستان وقت) در دستگاه قضائی و از جمله دادستانی و زندان اوين میشود .
اين روايت و ماجرا را بسياری از زبان آيت الله موسوی خوئينیها و مجيد انصاری شنيدهاند و حتا کوتاه شدهاش را يکبار نشريه عصر ما ارگان سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در دوران اصلاحات هم منتشر کرده است.
پنجاه سال پیش به دنیا میآمدم قیصر را در سینما میدیدم به خاطر پنجه خونین رضا موتوری روی پرده سفید رگ غیرتم درد میگرفت و یاغی دههی بعد بودم با گوزنها عاشق میشدم، سرمای آجر دبیرستان بدر وقتی قدرت دست خونآلودش بهش مالید تا عمق وجودم نفوذ میکرد، از ۲۸ مرداد ۳۲ به ۱۷ شهریور ۵۷ میرسیدم بعد هم وقتی شاه گفت: صدای انقلابتان را شنیدم، حاضر نبودم به خاطر ناموس، رفیق، خلق کوتاه بیایم. سریالم میشد دایی جان ناپلئون و عاشق یکی از همان میمهایی که داریوش مهرجویی در درخت گلابی وصفش را گفت میشدم.
اگر حدود صد سال پیش به دنیا میآمدم٬ میافتادم در بحبوحهی مشروطه. مجلس را به توپ میبستند تبریز و تهران قیام و قیامت میشد، حمیدرضا سرش درد میگرفت به ستارخان و باقرخان بپیوندد جزو فعالان جنبش بود و به قول شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) که پیشبینی آن روزها را سالها پیش از این کرده بود و نوشت: حتمن در باغشاه اعدام میشدی.
چه زیبا شیخ ما آن بعدترهای آن روزها را در کودتا میشود، و تو سیگار میکشی با جادوی کلماتش تصویر کرده است: "فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفتهام با مصدقچیها، تو رفتهای به طرفداری آیتالله؛ هر دو تقریبا در یک جبههایم. کودتا پیروز میشود و ما شکست میخوریم. عصر میشود، میآیند همهمان را جمع میکنند میبرند دخمه. من سیگار میخواهم، تو میخواهی برگردی خانه. من غمگینام ولی سکوت کردهام، تو سیگار روشن کردهای."
برای ما، نسل فراموش شده که به دنیا آمدیم. آنها که لیاقتش را داشتند از دهه شصت رد نشدند، ماندند. برای ما که رد شدیم، باید توی چله تابستان جبرانی بگذرانیم، فصل انگور بیایم امتحان بدهیم. ما نسلی هستیم که سینما آزادی-مان در دهه هفتاد در آتش سوخت و سینما جمهوری-مان در دهه هشتاد. برای همین است درباره الی را روی پرده سینما میبینیم تا آن سکانس بیرون کشیدن بیامدبلیو از گِل و لای دریا ویرانمان کند.
اصلن دوست ندارم زن میشدم زن ِ کنج خانهای که دنیایش شوری غذایش است و شوهرش. دوست دارم اگر زن میشدم از نسل دخترهایی بودم که در تابستان سال ۶۷ اعدام شدند. اگر آن موقع به دنیا آمده بودم الان زیر دنیا بودم. در خاک. دیگر شاید هم ندارد. مرگ شاید سرش نمیشود. میتوانستم اینجا نباشم. میتوانستم این زمان نباشم. اگر دست خودم بود دوست داشتم در اوایل قرن بیستم در تهران به دنیا میآمدم شهریور ۱۳۲۰ برای خودم پسری ۱۷ ساله بودم که همنشین صادق هدایت بود.
گیرم خودم نمیتوانستم. خدا که میتوانست. البته خدا را شکر میکنم که جزو این تین ایجرهای آمریکایی نیستم. همینها که میروند وقتی میخواهند بروند سینما فیلم جدید امریکن پای را ببینند یک پاکت بزرگ پاپ کورن و یک کوکاکولا میخرند تا توی سینما حالش ببرند.
همینها که کتابهای دنیل استیل میخوانند لابد و کلی هم خوشند. باور کنید این روزها ناخوش بودن لیاقت میخواهد. این که درد مزه مزه کنی. این که روزهای دردآلود شلاقت بزند. توی اتوبوس انقلاب و آزادی سرت را بچسبانی به شیشه. اینکه این روزها طرفدار میرحسین باشی، تو که بیست و پنج سال قبل در دوران نخست وزیریاش با زنگی که او به صدا در میآورد به سرکلاس میرفتی. چه زیبا قرنها قبل حضرت حافظ فرمود: هر که در این بزم مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند.
حقیقتش را بخواهید اصلن چرا «خودم» را عوض کنم؟ چه میشد اگر همین حمیدرضا فقط ۱۰ سال زودتر به دنیا آمده بود؟ تا سنش برسد تا بتواند به ندای حاج صادق که میگفت هر که دارد هوس کربلا بسم الله، یک آمین بلند بگوید. چه میشد اگر این حمیدرضا همچون تمامی کسانی که دوستشان دارد از دهه شصت بیرون نمیآمد؟ چی میشد اگر همرزم ابراهیم همت بود؟ چی میشد روی سنگ قبرش مینوشتند: شهید گمنام، نام پدر روح الله. میدانم لیاقت میخواهد.
حتمن حکمتی است که این مردم باید این همه خون ببیند. با هر بار که به اینترنت وصل میشوند لازم نبود خبر کشته شدن این و آن را بشنوند٬ ببینند٬ بمیرند؟ چه میشد حمیدرضا پستهای وبلاگش به جای این همه غم نوشتهی بیدر و پیکر در ستایش دنیای زیبایت بود؟ دنیایی که بینهایت زیبا آفریدهای. اما انگار نه برای ما؟
غر نمیزنم. نا امید هم نیستم. اتفاقن برعکس، این همه اتفاق ریز و درشت مقاومترم کرده. برای ما که صدای بمبافکنهای صدام شنیدیم، صدای گلوله هیچ است. برای ما که زیر بمب و موشک بعثیها بودیم، در کردن تیر، شوکر، باتوم برقی، اشکآور خندهدار است. این روزها مدام این ترانهی ایرج جنتیعطایی نازنین را زمزمه میکنم: كوچه اما هرچی هست كوچه خاطرههاست، اگه تشنه است اگه خشک مال ماست كوچه ماست، توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این كوچه داریم پا میگیریم، یه روز هم مثل پدربزرگ باید تو همین كوچه بنبست بمیریم.
این کوچه٬ این خاک٬ این آب٬ این آسمان٬ این درختها٬ این جادهها٬ این کشور... . این ایران مال من است. این فیلم یادم داده که ظلم رفتنیست٬ که عشق و رویاست که افسانه میشود نه دروغ و وقاحت. این فیلم نشانم داده که پایان را ما میسازیم. حتا اگر شده با چنگ و دندانِ تخیل و رویا. اما خالقش ماییم.
مگر میتوان با کاری ضد اسلامی، از اسلام دفاع کرد؟ کجای اسلام گفته است که یک دختر را با وحشتیترین شکل ممکن به سمت مقر برد؟ این کجای اصول است؟ کجای فروع است؟ کجای عدل است؟ کجای داد است؟ به خدا قسم این بیداد است. چهارشنبه ۱۴ مرداد، میدان بهارستان، صلات ظهر، زیر تصاویر شهدای فداییان اسلام، صدای اذان به گوش رسید وقتی این اتفاق افتاد.
عمار ياسر صحابی جليل القدر پيامبر خدا و پرچمدار اميرالمومنين علی عليهالسلام به پيامبر (ص) عرضه داشت: ابوجهل ریيس مشركان از من دست برنداشت تا مجبور شدم بر اثر فشار شكنجه از بتان به نيكی ياد كنم و از تو پيامبر خدا (ص) به بدی نام ببرم. پيامبر (ص) فرمود: دلت در چه حالی است؟ عمار گفت: دلم پر از ايمان و اطمينان است. پيامبر (ص) فرمود: اگر دوباره تو را به اين كار دعوت كردند، همان كار را انجام بده. سپس آیهای در وصف عمار نازل شد: اگر كسی به خدا ايمان آورده از روی اجبار كفر ورزد ولی دلش به ايمان مطمئن باشد، جای نگرانی نيست.
حکم شرعی آیت الله العظمی صانعی: "اعترافات زندانیان بدلیل شرایط خاص آنها از نظر شرعی و قانونی هيچ ارزشی ندارد." پخش اعترافات دروغین پاشیدن نمک به روی زخم است، این کار زخم کودتای انتخاباتی را تازهی تازه نگه میدارد. این نوع کارها موجب بی اعتبار کردن نظام میشود. دادگاه فرمایشی مغاير با موازين قانون اساسی، قوانین عادی و حقوق شهروندی است. تکیه بر اعترافات ادعایی كه در شرایط خاص بیان شده است، هيچ گونه اعتباری ندارد.
متهمی که خودش زندانی است، وکیلش هم زندانی است، رفیقش هم زندانی است، رییس سابقش هم زندانی است، معاون سابقش هم زندانی است، شاهدش هم زندانی است، طبیعی است که به هر چیزی اعتراف میکند.آیا میشود با چنین حربهای معترضان را که امروز علاوه بر تمام اتهامات مطروحه، متهم به دسیسه برای انقلاب مخملی نیز شدهاند را قانع کرد؟
یک واقعیت انکار ناپذیر در این خصوص وجود دارد و آن اینست که مخاطب غالب این گونه جلسات بخش شده از سیما، افراد تحصیل کرده و از لحاظ فاکتورهای اقتصادی نیز متوسط به بالای جامعه هستند که معمولن نخبگان جامعه را نیز در بر میگیرند، آیا واقعن این قشر که جمعیتی بیش از ۷۰ تا ۸۰ درصدی کشور را در بر میگیرد میتواند با چنین نشستهایی اقناع شده و آرام گیرند؟
آیا این نوع اعمال که متاسفانه محدود به اشخاص حاضر در جلسه نیز نشده و طیف وسیعتر ی از دستاندرکاران و سیاستگذاران ۳۰ سال گذشته نظام را نیز متاثر کرده و میکند، باعث حرکت کشور به سمت فراموشی مسائل روی داده در انتخابات می شود؟ ابطحی در بخشی از اعترافات خود میگويد: من"دیروز" همین جا خدمت برادران عرض کردم...! این حمله حاکی از آن است كه این نمايش بارها و بارها در همین بیدادگاه برای تمرین اجرا شده است.
همین چند روز پیش بود که رسانه ملی به صورت بسیار وسیع در حال انعکاس خبر دستگیری تعداد قابل توجهی از متهمان به فساد مالی در ... بود که عنوان میکرد پس از ۳ سال بررسی و جمع کردن اسناد ومدارک تازه پلیس به صورت رسمی و با حضور وکیل و... اقدام به جلب آنان نموده و... آیا در ظرف دو ماه حبس و مخلفات تمام اسناد لازم بدست آمد و البته اگر به دست هم نیامده باشد، آنقدر متهمان متنبه و پشیمان شدهاند که خود با صراحت و شجاعت به اعمال بدشان اعتراف میکنند؟
یاد سخن آقای هاشمی افتادم که میگفت: بارها از زبان رهبری شنیدهام كه فرمودند: اينها كه به آسانی مردم را به زندان میبرند اگر مثل من و تو طعم زندان را چشيده بودند چنين نمیكردند. اعترافگیریهای پیشین نشان داده است که آن چه در این اعترافگیریها اخذ میشود ، بعدن تکذیب میشود . این شو رسوایی است که بارها و بارها دروغ بودنش آشکار شده است و دروغ بودن این شو هم بعدها آشکار خواهد شد.
مطابق آیینامه دادرسی کیفری اعتراف گیری با شکنجه وجاهت قانونی ندارد و محروم شدن بازداشت شدگان از تمام حقوق قانونی شان که در همین آیین نامه و دیگر قوانین آمده است، مصداق بارز شکنجه است. اگر حتا باور کنیم که صورت آقای ابطحی خود به خود و در اثر عبادات و راز نیاز با خدا برای رسیدن به این جمع بندی این شکلی شده است و وزن وی به خاطر همین راز و نیازها کم شده است، در صورتی که طبیعی است که در زندان اگر شکنجهای در کار نباشد، به خاطر بیتحرکی و کم تحرکی آدمها چاقتر شوند.
اعتراف همه شبیه به هم است و شبیه به نوشتههای برادر حسین و برادر حسن. به قول یکی اعترافات ابطحی چکیده نوشتههای کیهان است که مصداق بارز بافتن آسمان به ریسمان است. اگر این اعترافها بدون فشار و شکنجه اخذ شده است، چرا خبرنگاران رسانه های خارجی و ایرانی مستقل به دادگاه راه ندادید تا بهانه از دستشان گرفته شود؟
ناگهانی بودن دادگاه دلیل دیگری است بر اخذ اعتراف زیر شکنجه. 45 روز بی اطلاعی این دوستان مظلوم سو استفاده کرده و برای آنان فضایی ترسیم کردهاند که خیال کنند همه چیز به آخر رسیده است. اگر دادگاه با اطلاع قبلی بود، ممکن بود حضور خانوادهها و مردم مقابل دادگاه و فریاد الله اکبر آنان این مظلومان را با اوضاع بیرون آشنا میکرد.
عدم حضور هیچج فردی خارج از کادرهای همکار کودتا و کودتاگران در دادگاه. دقت کنید دادگاه را شکنجهگران پر کردهاند و خبرنگاران رسانههای کودتا. هیچ فردی حتا از اصولگرایان با وجدان در دادگاه حضور ندارند. البته ممکن است برخی از آدمهایی با غیرتی در دادگاه باشند که در روزهای آینده از دادگاه بگویند و بگویند چه اتفاقی واقعن در آن رخ داده است.
ناگهانی برگزار شدن آن به همین خاطر بوده است که کسی غیر از کودتاگران در آن حضور نداشته باشد. مثلن چرا همین یکی دو هیاتی که در قوه قضاییه و مجلس تشکیل شده بود و همهاش از خودشان بود، نیز در این دادگاه نبودند. پاسخ روشن است چون آنان نسبت به این کودتاگران از اندکی وجدان برخوردارند.
با همه اینها سناریوی نوشته شده ضعیف و پر از اشکالات منطقی است، و هیچ روح آزادی نمیتواند این سریال اعترافات را باور کند. اما چون کسانی که این چیزها را نوشتهاند از حداقلهای لازم برای درک منطق برخوردار نیستند، خواستهاند جاهای خالی سناریوی رسوای خود را با اعترافات دستگیرشدگان دیگر پر کنند، اما نتوانستهاند اینها را به هم ربط دهند.
یکی دیگر از دلایل مهم این است که کودتاگران میخواستند که در آستانه مراسم غیرقانونی تحلیف و تنفیذ دزد آرای مردم، بر عدم انجام تقلب در انتخابات تاکید کنند و ابطحی و عطریانفر را واداشتند که بارها و بارها تاکید کنند که تقلب نشده است و جالب این است که استدلالهایشان هم شبیه کودتاگران بود. در این مثلن محاکمه و مثلا مصاحبه حتا آنها را وادار کرده بودند که از قول مبارزان شجاعی چون بهزاد نبوی که علیرغم شکنجههای طاقت فرسا تن به اعتراف نداده بودند، بگویند که تقلب نشده است.
چریک پیر به این نقطه رسیده باشد که تقلب نشده است چرا خودش نمیگوید؟ بعد هم گیریم که همه اینها تحت شکنجههای شما قبول کردند که تقلب نشده است، مردم را چه جوری قانع میکنید با باتوم، شکنجه، تجاوز؟ مگر تی ۶۶، ۲۰۹ و... به اندازه تمام ملت ایران سلسول انفرادی، اطاق تمشیت دارد؟ چند نفر را میتوانید ببرید ؟
همین که از این همه بازداشتی نتوانستهاند بیش تر از دو نفر را (البته با شکنجههای طاقت فرسا ) به تسلیم وادارند ، خود بزرگترین نشانه اعترافگیری به زور شکنجه است و با قرصهای روان گردان که ابطحی به همسرش گفته بود او را از قیل و قال دنیا نجات میدهد.
متن سخنان ابطحی و عطریان فر و به خصوص عطریان فر خود بزرگ ترین دلیل بر دروغ بودن این سخنان است . من به این نکات ظریفی که این دو با ظرافت در سخنان خود بیان کردهاند اشاره نمیکنم تا در پخشهای بعدی تلویزیون از این رسانه رسوا حذف نشود تا مردم هم دم خروس را ببینند . دم خروس را این دو بزرگوار آشکار کردهاند ، هم از شکنجه گفتهاند و هم از فرایند رسیدن به اعتراف کردن. اندکی دقت میخواهد . ابراهیم نبوی هم چنین تجربهای داشت و دربارهاش خوب است که بنویسد.
این روزها این جمله میر ما آرامم میکند و اشک شوق در چشمانم مینشاند: برادران ما غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک میکنند و میدانند که حفظ جان شما واجبتر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجهگرانی که اینگونه با جان و آبروی او بازی میکنند بشناسد.
بخش خبری ۲۰:۳۰ برای تخریب جنبش سبز دیشب گزارشی را از تظاهرات و همبستگی در کشورهای مختلف جهان پخش کرد و از جمله برای اولین بار در ۳۰ سال اخیر تصاویری از گوگوش را با عنوان خواننده لس آنجلسی به نمایش گذاشت.
همچنین در اقدامی بیسابقه تصاویری از زنان ایرانی با پوششهای تابستانی و لباسهای رکابی پخش شد و همه این اقدامات هم به ضد انقلاب و دشمنان ملت ایران نسبت داده شد. البته مردم سابقه صدا و سیما رو خوب میدانند.
حتمن یادتان هست که چند سال پیش در ایام محرم الحرام سر ماجرای کنفرانس برلین جهت تخریب بعصی از چهرهها برای اولین بار رقص یک زن برهنه و بدن عریان یک مرد را به صورت کامل از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش کردند. مردم متوجه شدهاند که صدا و سیما و کلن بعضی از مسئولین برای پیشبرد اهدافشان از روشهای ماکیاولی و "هر کاری که لازم باشد" استفاده میکنند.
زیرنویس:
:: همچنین روزنامه جمهوری اسلامی به یک رفتار خلافشان در صدا و سیما اعتراض کرد. سیمای جمهوری اسلامی در بخش خبری بیست و سی به بهانه پخش گزارشی از تظاهرات صورت گرفته در بعضی نقاط جهان برای حمایت از جنبش سبز برای اولین بار تصاویری از گوگوش خواننده «لس آنجلسی» و زنان با لباس تابستانی را نشان داد!
این اقدام از مصادیق بارز استفاده ابزاری از صحنههای مبتذل برای تایید اهداف سیاسی توسط سازمان صدا و سیما است، اقدامی که هیچ انسان منصفی آنرا نمی پسندد، کما اینکه کسی باور نمیکند انسانهای پاک و خدومی که نامزد ریاست جمهوری اسلامی ایران بودند مورد تایید چنان افراد معلوم الحالی باشند.
بیش از یک ماه قبل، برادر زهرا رهنورد دستگیر شد. اما میرحسین و همسرش در اقدامی یکسره اخلاقی، این موضوع را به هیچ کس خبر ندادند تا آنکه در نهایت امروز روزنامه جوان از این واقعیت پرده برداشت و ناخواسته سندی دیگر را دال بر صداقت و سلامت موسوی فاش کرد.
شاپور کاظمی، برادر زهرا رهنورد (زهره کاظمی) چند روز پس از کودتای انتخاباتی، بازداشت شد. اما خانواده میرحسین موسوی این خبر را منتشر نکردند تا مبادا تلقی شخصی از موضعگیریهای موسوی به نفع بازداشت شدگان پیش بیاید یا کسی از خانواده دیگر بازداشت شدگان فکر کند که موسوی بیش از دیگران به فکر نزدیکان خود است و یا....
دیروز که خانواده بازداشت شدگان در دارالزهرا جمع شده بودند تا با موسوی و رهنورد درد دل کنند، وقتی بیتابیهای برخی مادران و همسران افراد بازداشت شده از حد گذشت، رهنورد برای تسکین آنها از این راز یک ماهه پرده برداشت و از بازداشت برادرش خبر داد و گفت که او به خوبی رنج خانوادههای بازداشت شدگان را میفهمد.
با این حال رهنورد باز هم به این خانوادهها تاکید داشت که این موضوع پیش خود نگه دارند و جایی مطرح نکنند، تا آنکه امروز روزنامه جوان در ادامهی لجنپراکنیهای این مدت پس از کودتا، این بار پست رهبری اغتشاشات! را به برادر همسر موسوی تحویل داد. این روزنامه وابسته به سپاه پاسداران با اشاره به یادداشت یک نماینده مدعی اصولگرایی، نوشت:
الياس نادران، نماينده مردم تهران با نوشتن يادداشتى، برخى از ناگفته هاى آشوب هاى اخير تهران را افشا كرد. وى در بخشى از اين يادداشت كه خطاب به هاشمى رفسنجانى نگاشته شده است فردى را معرفى كرده و گفته كه «اين فرد برادر همسر يكى از سردمداران آشوب بوده و مديريت بخشى از اغتشاشات را به عهده داشته است.
وى كه از ۱۰ سال پيش با خانمى داراى سابقه همكارى با گروهك منافقين ارتباط داشته، در خانه تيمى دستگير شده و اعتراف كرده است كه سفرهاى متعدد به آمريكا داشته و بخشى از آشوبها را مديريت كرده است.
پيگيرىهاى خبرنگار «جوان» بيانگر آن است كه فردى كه در يادداشت الياس نادران به وى اشاره شده، شخصى به نام شاپور كاظمى، برادر همسر ميرحسين موسوى است. وى از بدهكاران سيستم بانكى كشور مى باشد. حال باید همگان قضاوت کنند که ادب و اخلاق موسوی کجا و رفتار و گفتار مدعیان اصولگرایی و حامیان کودتای انتخاباتی کجا؟
نماز جمعه تاریخی تهران، امروز در حالی به امامت آیت الله هاشمی رفسنجانی اقامه شد که میلیونها نمازگزار علیرغم گرمای بسیار زیاد هوای تهران خود را به دانشگاه تهران رسانده بودند تا به خطبه های نماز جمعه یکی از معدود یاران باقیمانده امام راحل عظیمالشأن گوش فرا دهند. در حالیکه از ساعتهای اولیه امروز مشتاقان شنیدن سخنان آیتالله هاشمی رفسنجانی خود را به درهای دانشگاه تهران رسانده بودند، اما مسؤولان برگزاری نماز جمعه تا ساعت 10:30 صبح مانع از ورود مردم عادی شده و تنها به افرادی که به نظر میرسید از سوی یک نهاد خاص و با هماهنگی قبلی به مکان برگزاری نماز جمعه آمده بودند اجازه ورود دادند.
حضور سربازان وظیفهای که با موهای کوتاه ولی با لباس شخصی با کارت دعوت وارد دانشگاه میشدند از نکات قابل توجه بود. با این همه سیل مشتاقان حضور در نماز جمعه به حدی بود که برخی گزارشها حکایت از تشکیل صفهای به هم پیوسته نمازگزاران از سمت غرب تا بزرگراه چمران و از سمت شرق تا فراتر از میدان ولیعصر و حتی میدان هفت تیر میکرد.
خطبههای نماز جمعه هاشمی رفسنجانی پس از سخنان حجتالاسلام تقوی که برخلاف رویه معمول و تا بعد از اذان ظهر به طول انجامید در حالی شروع شد که عدهای معدود، علیرغم توصیههای حجتالاسلام تقوی به پرهیز از دادن شعارهای تفرقه افکن، با دادن شعارهای تحریک کننده سعی در برهم زدن نظم نماز جمعه داشتند که آیتالله هاشمی رفسنجانی خطاب به آنان گفت که با دادن شعارهای تحریک کننده جایگاه نماز جمعه را آلوده نکنند.
خطیب نماز جمعه تهران پیش از آغاز خطبهها به نمازگزارانی که در دانشگاه تهران، اطراف دانشگاه و خیابانها حضور دارشتند، تذکر داد: «مراقب باشید جایگاه و قداست نماز جمعه با اظهارات و شعارهایی که جنبه عمومی و اصولی ندارد آلوده نشود.»
آیتالله هاشمی رفسنجانی در خطبه اول نماز جمعه تهران تاکید کرد: «این جایگاه مقدس سرمایه عظیم همه دوران اسلام است و امروز جزء مهمترین میدانهای فضائل اسلامی و انسانی در کشور ماست.» وی با اشاره به در پیش داشتن سالگرد اقامه اولین نمازجمعه در تهران پس از انقلاب اسلامی نیز اظهار کرد: «این نمازجمعه بیشباهت به نمازجمعه هفتههای اول انقلاب به امامت آیتالله طالقانی نیست که جمع زیادی از مردم با همه سلیقهها در آن شرکت میکردند. انشاءالله بتوانیم از این اجتماع برای حل مشکلات آینده کشور و ایجاد وحدت، همدلی، همراهی و حرکت در جهت اهداف انقلاب اسلامی که حرکت در جهت راهی است که پیامبر(ص) از طریق آسمان برای ما آوردند استفاده کنیم که این نتیجه با صبر، تحمل و هوشیاری به دست خواهد آمد».
وی با اشاره به اینکه در سه بخش به ایراد سخن خواهد پرداخت، ادامه داد: «بخش اول توضیح اساسی بر معیارها و اصول اسلامی است؛ این روزها احساس میشود دشمنان اسلام درصددند حقانیت اسلام را زیر سوال ببرند که البته موفق نمیشوند، اما ما وظیفه توضیح و تبیین آن را داریم. در بخش دوم به اهداف اصیل انقلاب خواهم پرداخت که مردم برای آن جهاد کردند؛ انقلابی که امام(ره) بنیانگذار و موسس آن بودند و خونهای مقدسی به پای این شجره طیبه ریخته شده است. من بخشی از اهداف انقلاب را برای نسل امروز میگویم که بدانند ما با چه نیتی انقلاب را آغاز کردیم.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام خاطرنشان کرد: «در بخش سوم هم به مسائل روز و شرایطی که در آن قرار داریم میپردازیم و راه علاجی را برای شرایط امروز میگویم که البته این نظر خودم خواهد بود. امیدوارم سایر مسوولان هم به این مساله فکر کنند و این راهی باشد تا با ابهت و همدلی که تا اینجا رسیدهایم آینده را هم برای نسلهای بعد طی کنیم.»
وی با اشاره به سالروز بعثت پیامبر (ص)، گفت: «در آیاتی که در اینباره در قرآن وجود دارد، چند صفت برای پیامبر اکرم وجود دارد؛ اول اینکه میگوید او از خودتان است. دیگر اینکه آنقدر به شما مهربان است که هرچه به شما سخت و مشکل بگذرد بر او هم سخت و مشکل خواهد بود و در غم و شادی شما شریک است. ویژگی دیگر این است که ایشان با حرص به دنبال منافع و سعادت شماست و قلبی مملو از رافت و رحمت برای نیروهای اسلامی که در خطه تاریخ اسلام قرار میگیرند دارد.»
وی با اشاره به بحث چگونگی شکلگیری نظام اسلامی، گفت: «از معجزات بزرگ پیغمبر این بود که موفق شد در آن دوران عجیب در منطقهای کاملا جاهلی که یک مکتبخانه هم در آن نبود تعداد باسواد آنجا به اندازه انگشتان دست و پا بود تاسیس مکتبی را برعهده داشته باشد که پس از 1400سال قویترین مکتب انسانی دنیاست و تا قیامت باید همه دنیا را اداره کند. این از انسانی معمولی و درسنخوانده بدون سابقه حکومتداری و البته با راهنمایی خدا از طریق جبرئیل امین انجام شد. ایشان با این شرایط توانست این کار عظیم را انجام دهد.»
رییس مجلس خبرگان ادامه داد: «سه سالی که پیامبر در مکه بودند بیشتر به سازندگی کادر و نیروهای اصلی و یاران دسته اول خود پرداختند که البته زمینه کار اجتماعی وسیع وجود نداشت.» رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، با اشاره به تعلیم دین و افکار الهی از سوی پیامبر اسلام به مردم، گفت: «در دو سال آخر، پیامبر کم کم راهشان به خارج از مکه باز شد و شهرت افکار ایشان به مدینه رسید و در سال دوازدهم هجرت در ایام حج نمایندگان برخی قبایل با پیامبر آشنا شدند و بیعت کردند و نمایندهای نیز از پیامبر گرفتند تا دین را معرفی کند و سال بعد نیز افرادی از همه قبایل آمدند و با پیامبر بیعت کردند.»
وی خاطرنشان کرد: «نتیجه این شد که در مدینه زمینهای مهیا شد و پیامبر(ص) بعد از فراهم شدن این زمینه و پس از مسالهی لیلهالمبیت به مدینه رفتند و به عنوان اولین کار، زمین حلالی پیدا کردند و مسجدی را در آنجا ساختند که خود پیامبر مانند همه مردم و در کنار آنها کار میکرد. این مجموعه پایگاه حکومتی پیغمبر بود و مردم گروه میآمدند و در آنجا با پیغمبر بیعت میکردند و در چنین شرایطی پیغمبر توانستند افکار اصیل اسلام را برای مردم توضیح دهند.»
وی با تاکید بر دو مساله قابل توجه در اسلام یعنی خدا و مردم، اظهار کرد: «آنچه میتوانیم بر روی آن تکیه کنیم دو چیز است؛ یکی خدا و دیگری مردم که واسطه بین مردم و خدا نیز انسانی از جنس مردم است که قرآن را آورده است.»
هاشمی رفسنجانی تاکید کرد: «سر و کار پیغمبر اسلام در جامعه خود نه با زور بود و نه با قدرت بلکه با مردم بود و با همین مردم وفاداری جامعه را اداره و در مقابل دشمنان نیز ایستادگی کردند. کار مهم ایشان ایجاد الفت و وحدت بود. پیامبر با قبایل مدینه پیمانی بست و بعد به ادیان دیگر پرداخت و بدین ترتیب یک وحدت مثالزدنی در مدینه به وجود آمد.»
وی با اشاره به اینکه "کار عمیقتر پیامبر(ص) مطرح کردن بحث اخوت اسلامی و پیمان برادری میان مسلمانان بود" گفت: «این مساله مدینه را به یک شهر متحد و نیرومند تبدیل کرد به طوری که هفت، هشت سال طول کشید تا مردم توانستند به امپراطوریهای بزرگ دنیا طعنه بزنند. اروپا در آن زمان در قرون وسطی و وحشیگری زندگی میکرد و قدرتها بر اساس زور، تبعیض و فساد بودند ولی پیامبر این راه را بست و مبنای سازمانی ایشان تربیت جامعهای متحد و خلاق بود.»
وی اظهار کرد: «خداوند از ابتدای خلقت آدم از علم سخن میگوید و به قلم قسم میخورد پس نمیتوان انسانهای عالم و جاهل را در یک ردیف دید. البته انسانیت اینها مثل هم است اما فضیلت علم چیزی است که اینها را از هم متمایز میکند.»
وی افزود: «پیامبر(ره) همواره در دوران حیاتشان مراقب بودند هیچ حقی از افراد جامعه اسلامی ضایع نشود. آخرین حرکت پیامبر در روزهای آخر عمرشان مسالهای است بسیار پندآموز. ایشان چند ساعت بیشتر از عمرشان نمانده بود که به زحمت از حجره به مسجد آمدند و روی پله منبر نشستند؛ با مردم خداحافظی کردند و گفتند اگر وعدهای دادم و به آن عمل نکردم بگویید و خلف وعده من را نگذارید تا به آخرت موکول شود. اگر طلبی به کسی دارم بگویید طلبم را بپردازند؛ چراکه نمیخواهم مطالباتم برای آخرت بماند. پیامبر بنیانی را گذاشت که امروز یک میلیارد و 600 میلیون نفر پیرو آن هستند.»
رییس مجلس خبرگان با اشاره به آیاتی از قرآن درباره وحدت، گفت: «در زمان پیامبر در سوره آلعمران آمده که به ریسمان الهی متوسل شوید و بر محور آن متحد باشید و متفرق نشوید. خداوند به نعمت خود دلهای شما را بهم نزدیک کرده است. در سوره انفعال هم میگوید از نعمتهای خدا ایجاد الفت بین دلهای مسلمانان است و به پیامبر میگوید که نزدیک شدن دلهای مردم بهم کار خدا بوده است.»
وی تاکید کرد: «پیامبر جامعه متحدی ساخت و در سایه اتحاد پیروزیهای عظیمی را کسب کرد اما در روزهای آخر عمرشان احساس کردند این سرمایه عظیم کم کم از دست میرود. امت دچار تفرقه میشود و افراد همدیگر را به چشم رقیب و دشمن نگاه میکنند. پس از معرفی وصی و حادثه غدیر علائم اختلاف در امت اسلامی پیدا شد. پیامبر میدید که هرجا اختلافی است هوی و هوس باعث میشود مردم مقابل یکدیگر قرار بگیرند.»
وی ادامه داد: «ایشان از این مساله اینقدر ناراحت بود که در روزهای آخر عمرش به بقیع رفت و خطاب به اصحاب خوابیده در آنجا گفت گوارا باشد برای شما این آرامش که نیستید تا این ابرهای فتنه و تیرگیهایی را که بر برادران و خواهرانتان چیره شده ببینید. پیامبر الگوی بشریت است و این بهترین نمونه اداره حکومت است که ایشان توانست از شهری کوچک و دور افتاده این حکومت را بسازد.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام در پایان خطبه اول نماز جمعه تهران تصریح کرد: «پیامبر در کمتر از 10 سال این بنیان عظیم را ساخت و ما انقلابمان را بر همین اساس آغاز کردیم و سعی کردیم این اصول را در قانون اساسی بگنجانیم و همان راه را انتخاب کنیم. پس امروز هم وظیفه داریم در کنار این درخت تنومند که خون صدها هزار انسان به پای آن ریخته شده و افراد زیاد دیگری جانباز شده و یا سالها در زندانهای رژیم بعثی بودهاند، بمانیم که این سرمایه ارزان و آسانی نبوده که به دستمان رسیده و امروز باید برای این مساله فکری بکنیم.»
خطیب این هفته نماز جمعه تهران در ابتدای سخنان خود در خطبه دوم، سالگرد شهادت امام موسیبنجعفر(ع) را تسلیت گفت و اظهار کرد: «امام موسیبنجعفر در تمام عمر خود دچار ستمهای خاندان بنیعباس بودند و همیشه در فشار و سانسور قرار داشتند و در آخر هم در زندان به شهادت رسیدند. ایشان ملقب به کاظم یعنی کسی که غم و اندوه خود را میخورد و صابر یعنی کسی که مدام ستم میبیند و صبر میکند، بودند.»
هاشمی رفسنجانی در بخش دیگری از سخنان خود نسبت به کشتار اخیر مسلمانان در چین نیز ابراز تاسف کرد و گفت: «من به دولت چین عرض میکنم که از آنها انتظار میرود بتوانند در مقابل مظالمی که به این مردم وارد میشود کار درستی انجام دهند.»
عدهای از نمازگزاران شعار مرگ بر چین سر دادند که هاشمی رفسنجانی گفت: «شعار ندهید. به دلایلی که شما هم میدانید و شرایط خاصی که در خیابانهای اطراف دانشگاه تهران حاکم است، از شما میخواهم که شعار ندهید.»
وی ادامه داد: «ما دولت چین را دولت عاقلی میدانیم که در جهت توسعه کشور و مردم خود کار میکند و برادرانه به آنها نصیحت میکنیم که این برخوردها به صلاح آنها نیست و باید به فکر ارتباطات خود با کشورهای اسلامی باشند و انشاءالله از این به بعد شاهد ظلمی نسبت به مسلمانان در چین و دیگر کشورها نباشیم. مساله دیگر مساله عراق، پاکستان و افغانستان است که همچنان خونریزی، فساد و درگیری در آنها وجود دارد.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام در ادامه سخنان خود به انتخابات اخیر ریاست جمهوری اشاره کرد و افزود: «در انتخاباتی که انجام شد ما خیلی خوب شروع کردیم و رقابت خوبی شکل گرفت. چهار نفری که از نظر شورای نگهبان صالح معرفی شدند رقابت کردند و مردم هم به آزادی انتخابات امیدوار شدند و حضور بیسابقهای داشتند. در این شرایط همه چیز آماده ایجاد افتخاری بزرگ بود که ما باید این افتخار را مربوط به مردم بدانیم و باید از همه آنها تشکر کنیم که آزادانه آمدند و در انتخابات شرکت کردند ولی ای کاش همان شرایط تا امروز ادامه داشت و امروز ما سربلندترین شرایط را میتوانستیم در جهان داشته باشیم ولی آنطور که میخواستیم نشد.»
وی با طرح اسن سوالات که " ما چه میخواهیم؟ انقلاب اسلامی چه میخواهد؟" خاطرنشان کرد: «شما این سخنان را از کسی میشنوید که از پیش از شروع مبارزات قبل از انقلاب که توسط حضرت امام آغاز شد، لحظه به لحظه همراه انقلاب بوده است و صحبت از 60 سال پیش است؛ ما میدانیم اساس تفکر امام(ره) چه بوده است. امام میفرمایند آنچه من میخواهم مردم است و هرچه میتوانید باید تلاش کنید تا دل مردم را به دست بیاورید.»
وی با بیان اینکه " امام(ره) مخالفتی نمیکردند که گروهها و احزاب رقابت کنند" تصریح کرد: «این راه، راه پیغمبر(ص) بود که مردم را با میل و اعتقاد خود پای کار بیاورند و این هنر امام بود که توانست این کار را به خوبی انجام دهد. کمتر از 20 سال بعد از آغاز مبارزات مردم آنچنان آگاه شدند که البته هزینه هم دادیم ولی سودمان خیلی بیشتر بود. همین خیابانهای پر از نیروهای حامی امام و معتقد، دولت مغرور و متکبر پهلوی را که آن موقع از ارتجاع و از شرق و غرب کمک میگرفت و به دلیل بالا رفتن قیمت نفت، انبارهای آنها پر بود، سرنگون کرد.»
رییس مجلس خبرگان با تاکید بر اینکه "مبنای فقهی امام(ره) این بود که حکومت اسلامی بدون حضور مردم نمیشود و اگر مردم راضی نباشند حکومت اسلامی نخواهد بود" اظهار کرد: «خاطرم هست که آن زمان روایتی از حضرت امام شنیدم که بعدها در مورد منبع آن تحقیق کردم و روایت بسیار جالبی است و مبنای استدلال امام بود. این روایت میگوید؛ روزی پیغمبر اسلام بعد از غدیر به حضرت علی گفت که تو ولی این امت هستی. اگر دیدی این مردم راضی بودند و تو را قبول کردند و با اجماع و اکثریت آمدند، شما بپذیر و متولی امر شو و اگر دیدی اختلاف کردند ولشان کن و بگذار هر کاری که میخواهند بکنند و خداوند برای تو راهی پیدا میکند که به اهدافت برسی. این روایت بسیار معتبر است و ناقل آن سیدبن طاووس بوده است.»
وی با بیان اینکه ما در جمهوری اسلامی بنا شد بر اساس این تفکر کارکنیم، گفت: «امام وقتی مهندس بازرگان را منصوب کردند هنوز بختیار دولت داشت، اما امام برای سپردن امور به دست مردم عجله داشتند. امام به مهندست بازرگان گفتند اولین ماموریت شما این است که دوره دولت موقت را کوتاه کنی و مجلس تشکیل دهی و قانون اساسی به تصویب برسد. امام نیز در تدوین قانون اساسی نقش مردم را تقویت کردند.»
رئیس مجلس خبرگان رهبری با اشاره به اینکه از نظر قانون اساسی همه چیز کشور ما به رای مردم است از رهبری تا رئیس جمهور، تا مجلس و شوراها و ... خاطر نشان کرد: «جمهوری اسلامی تنها یک لفظ نیست، واقعیتی است که از ائمه و پیامبر اسلام به ما رسیده است و ما به آن اعتقاد داریم. اگر اسلام نباشد جمهوریت دچار مشکل میشود و اگر جمهوری نباشد اصلا حکومت قابل تحقق نیست، آنجا که رای مردم نباشد آن حکومت اسلامی نیست وبه همین دلیل حضرت علی (ع) 19 سال خانه نشین بود و مردم آمدند و به فرمایش حضرت علی(ع) مانند یال اسب گرد منزل ایشان جمع شدند و حضرت حکومت را پذیرفتند.»
آیت الله هاشمی رفسنجانی تاکید کرد: «ما باید روز به روز این وضعیت را تقویت کنیم، اگر در این انتخابات مشکلاتی پیش نمیآمد ما بزرگترین گام را در راستای ارتقای جایگاه جمهوری اسلامی برداشته بودیم.» رییس مجلس خبرگان رهبری افزود: «ای کاش شرایطی که در آستانه انتخابات وجود داشت ادامه پیدا می کرد و ما در دنیا سربلند میشدیم که متاسفانه اینگونه نشد که اگر آزادی ونشاط ادامه داشت هرکسی پیروز انتخابات میشد برای ما مایه افتخار بود.»
آیت الله هاشمی رفسنجانی در خطبههای دوم نمازجمعه تهران با بیان اینکه "ما سعی داشتیم حکومت پیامبر(ص) را مبنای انقلاب اسلامی قرار دهیم" یادآور شد: «روزی که امام(ره) مهندس بازرگان را به عنوان رییس دولت موقت اعلام کردند، بختیار هنوز در این کشور بود، اما امام(ره) عجله داشت کار را به مردم بدهیم و در حکمش میگوید که اولویت تشکیل مجلس و نوشتن قانون اساسی است. وقتی ما قانون اساسی را تهیه کردیم پیش از اینکه مجلس خبرگان درباره آن نظر بدهد، امام(ره) روی آن نظر دادند و اصول مربوط به مردم را تربیت کردند.»
وی افزود: «زمانی که قانون اساسی تدوین شد کشورهای دیگر تعجب میکردند. مثلا الجزایر میگفت ما 20 سال بعد از انقلابمان قانون را نوشتیم و ما پاسخمان این بود که به دلیل اینکه ما با قدرت مردم پیروز شدهایم، نگرانی نداریم. از لحاظ قانون اساسی همه چیز کشور ما به دست مردم است. از رهبری که با رای غیرمستقیم از طریق مجلس خبرگان انتخاب میشود تا انتخاب مستقیم رییسجمهور، مجلس و شوراها همه به عهده مردم است و افرادی که از اینها سمت میگیرند به اتکای رای مردم هستند. این یک حکومت دینی است و جمهوری اسلامی هم لفظی تشریفاتی نیست.»
در این میان نمازگزاران شعار الله اکبر سر دادند که هاشمیرفسنجانی گفت: «قرار شد شعار ندهید تا من زودتر خطبهها را تمام کنم.» وی ادامه داد: «جمهوری اسلامی واقعیتی است که از قرآن، ائمه و پیامبر به ما رسیده و ما اعتقاد داریم جمهوریت و اسلامیت هر دو باید با هم باشند. اگر هر کدام آسیب ببیند ما دیگر آن انقلاب را نداریم. اگر اسلامیت نباشد نظام به بیراهه میرود و اگر جمهوریت نباشد این نظام قابل تحقق نیست. راه ما همان بوده که حضرت علی(ع) حکومت را نپذیرفت تا زمانی که عده کثیری خواستار حکومت ایشان بودند. ما باید این روند را تقویت کنیم.»
رییس مجلس خبرگان با اشاره به انتخابات اخیر ریاست جمهوری تصریح کرد: «این انتخابات اگر مشکلاتی در آن پیش نمیآمد ما در 30 سالگی انقلاب بهترین گام را در جهت تحقق جمهوری اسلامی برمیداشتیم. من نمیگویم که این اتفاق نیفتاده است، اما ما از اواخر دوران تبلیغات دچار تردید شدیم. افرادی تردید کردند، تبلیغات نادرست و عمل نادرست صداوسیما باعث شد، بذل تردید در دل مردم به وجود بیاید که مثل خوره به جان ما افتاده است. ما تردید را بدترین مصیبت میدانیم.»
در خلال صحبتهای هاشمی رفسنجانی نمازگزاران شعارهایی سر میدادند که وی نیز با بیان اینکه " تایید شما با این شعارها کافی است، بگذارید من بهتر از شما بگویم" ادامه داد: «البته دو گروه هستند؛ عدهای تردیدی ندارند، قاطع ایستادهاند و کار خودشان را میکنند، اما عدهای هستند که کم نیستند و بخش زیادی از مردم فهیم و عالم کشورمان هستند که میگویند ما تردید داریم. ما باید برای رفع تردید آنها کار کنیم. شرایط و دوران تلخی است.
هیچکس از همه جریانات دلش نمیخواست که اینطور شود. همه ضرر کردیم. چرا باید اینطور شود؟ ما امروز بیش از همیشه نیاز به وحدت داریم. کشور ما باید در برابر خطرهایی که ما را تهدید میکنند و امروز باجخواهیشان بیشتر شده متحد شود. آنها دارند جلو میآیند که این زحمت طولانی ما را در به دست آوردن تکنولوژی برتر و به خصوص هستهیی از دست ما بگیرند. البته خداوند به آنها مهلت نمیدهد اما آنها به هوس افتادهاند.»
امام جمعه موقت تهران خطاب به نمازگزاران، گفت: «برادران و خواهران من و همه جریانها! شما من را میشناسید و میدانید که هیچوقت از این تریبون نخواستم جناحی استفاده کنم و همیشه فراجناحی حرف میزنم، اکنون هم همینطور میگویم و من نظر به هیچ طرفی ندارم، اما نظرم این است که همه ما باید فکر کنیم و راهی پیدا کنیم که متحد کشورمان را به پیش ببریم و از آثار بد و خطرناک کینههایی که بروز پیدا میکند، نجات پیدا کنیم و هم دشمنانمان را مایوس کنیم که چشم طمع به ما نبندند.»
وی در بیان پیشنهادات خود اظهار کرد: «من این پیشنهادات را با جمعی از خبرگان و اعضای مجمع تشخیص مصلحت که به فکرشان اعتماد دارم، مطرح کردم و به اینجا رسیدم. من اینها را به عنوان راهحل عرض میکنم. شاید دیگران هم بپذیرند و عمل کنند. مساله مهم ما این است؛ اعتمادی که مردم را با آن وسعت وارد میدان کرد، امروز قدری مخدوش شده است. ما این اعتماد را برگردانیم و این باید هدف مقدس ما باشد؛ اما این اعتماد چگونه باید برگردد؟»
وی افزود: «همه ما نظام، حکومت، دولت، مجلس، نیروهای امنیتی، نظامی و انتظامی و مردم یعنی به اصطلاح معترضان همه باید در چارچوب قانون حرکت کنیم. اگر از قانون تجاوز کنیم دیگر هیچ مرزی نداریم. باید با قانون مسائلمان را حل کنیم و همه به این قانع باشیم. اگر کسانی با بعضی از قوانین دلخوشی ندارند باید سعی کنند این قوانین اصلاح شود و هر وقت لازم است این اشکالات روزی حل شود؛ اما چارچوبمان را قانون قرار دهیم.»
هاشمی رفسنجانی با بیان اینکه "این اتفاقات در یک روز و یک شب انجام نمیشود و جریانی طولانی است" گفت: «ما باید به گونهای عمل کنیم و فضایی به وجود آوریم که همه اطراف بتوانند آنجا حرفشان را بزنند. هر طرف منطقی، بدون دعوا و بدون مشاجره حرف بزنند. البته کار عمده در این زمینه مربوط به صدا و سیماست که باید انجام دهد. زیرا مستمعین زیادتری دارد و سایر رسانهها هم باید این کار را بکنند. بحثها منطقی باشد، برادرانه و خواهرانه بنشینند و حرفشان را بزنند و دلایلشان را هم بگویند. بالاخره مردم در این بین خودشان میفهمند. طوری باشد که ما این اعتماد را برگردانیم.»
وی با اشاره به فرصت پنج روزه مقام معظم رهبری به شورای نگهبان برای رسیدگی به اعتراضات کاندیداهای معترض انتخابات ریاست جمهوری، تاکید کرد: «متاسفانه از این فرصت که رهبری به شورای نگهبان دادند و گفتند بروید عقلا و موجهین را بیاورید تا بررسی کنند و اعتماد مردم را جلب کنیم، استفاده خوبی نشد و من نمیخواهم بگویم تقصیر چه کسی بود که نشد، اما نشد. به هر حال آن گذشت و ما از این مرحله گذشتهایم و مرحله دیگری است. من فکر میکنم برای آینده، برای اتحاد و برای جلوگیری از خطر نظام و حفظ ارزشهایی که انقلاب خلق کرده و برای بنای باشکوهی که امام(ره) آن را با خون شهدا و مجاهدات مردم و رزمندگان و برای اینکه این نظام برای نسلهای بعد بماند، میتوانیم در این مقطع حرکاتی انجام دهیم.»
وی با بیان اینکه "اگر این دو کار را بپذیریم که قانونی باشد و راه برای مناظره و مذاکره مباحثه و استدلال باز باشد، شاید در مدت کوتاهی به قناعت برسیم" خاطرنشان کرد: «در این فاصله باید کارهای دیگری هم بکنیم؛ لازم نیست در این شرایط ما افرادی را به این نامی که الان است در زندان داشته باشیم. اجازه بدهیم اینها بیایند و به خانوادههایشان برسند. نگذاریم به خاطر زندانی بودن یک عده دشمنان ما، ما را سرزنش و شماتت کنند. برای ما بخندند و برای ما نقشه بکشند. ما باید اینقدر رشادت، حلم و صبر داشته باشیم که همدیگر را تحمل کنیم.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام ادامه داد: «مساله بعد این است که با آسیبدیدگان حوادثی که اتفاق افتاده همدردی و دلجویی شود، آنهایی که عزادارند هم به آنها تسلیت بدهیم و هم دل آنها را دوباره به نظام نزدیک کنیم، این کار شدنی است. کسانی که وفادار به انقلاب باشند و ببینند نظام به سراغشان میرود، آنها زود با دل و جانشان با ما همراهی میکنند. باید این کار را انجام دهیم و از آنها دلجویی کنیم. باید سعه صدر داشته باشیم.»
وی خاطرنشان کرد: «اینجا لازم نیست ما عجله داشته باشیم و لازم نیست ما خود را گرفتار کنیم. بگذارید رسانههایمان اگر با معیارهای قانونی اجازه گرفتند، محدودشان نکنیم البته در حد قانون. ملاک باید قانون باشد، نه رسانهها انتظار داشته باشند بیش از اجازه قانونی عمل کنند و نه نظام از آنها توقع داشته باشد که حق قانونیشان را ندیده بگیرند. همه با هم بگذاریم فضایی آرام و آزاد انتقادی یا تاییدی هر دو به وجود بیاید.»
هاشمی رفسنجانی، گفت: «من فکر میکنم اگر مسوولان، نیروهای انتظامی، نظامی و امنیتی رعایت کنند همه ما عضو یک خانواده هستیم. همه آسیب دیده در راه انقلاب هستیم. همه جزء کسانی هستیم که در جهاد طولانی دفاع مقدس سرمایهگذاری کردیم. همه در گلزارهای شهدا شهید داریم و همه در خانههایمان جانباز داریم. چرا باید دیگران از راههای دور برای ما نسخه بپیچند؟ ما خودمان هستیم. ما اینقدر عاقل نیستیم؟ ما این مبانی را نداریم؟ ما تجربه 30 سال اداره کشور را نداریم؟ ما علما را نداریم؟ مراجع ما که همیشه پشتیبان و حقیقتا بدون توقع در حوزههای علمیه در خدمت بودند، چرا باید بعضی از آنها برنجند؟ باید آنها را کنار خودمان حفظ کنیم. باید به آنها متکی باشیم.»
امام جمعه موقت تهران تاکید کرد: «اگر انشاءالله بتوانیم این یکپارچگی را فراهم کنیم امیدوارم این خطبه نمازجمعه شروع تحولی در آینده باشد و بتوانیم از این مشکلی که میشود متاسفانه اسم بحران روی آن گذاشت، به خوبی عبور کنیم و دوباره شاهد همدلی، همرزمی و همراهی و رقابت سالم، و هرکس را مردم خواستند، باشیم.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام خطاب به نمازگزاران و در پاسخ به شعارهای آنها، گفت: «خداوند به شما توفیق دهد، شما را محفوظ کند تا همیشه با همین روحیه در صحنه باشید.» در پایان نماز جمعه شعار های چند میلیون نمازگزار حاضر در نماز جمعه تهران با عنوان هاشمی حمایتت می کنیم سرداده شد وتعدادی از نیروهای افراطی حاضر در صحنه هم شعارهای دیگری را سردادند. این در حالی بود که حتی با وجود اقامه نماز نیز تعدادی از هواداران افراطی دولت اقدام به همهمه وسردادن شعار کردند.
در آخرین ساعات چهارشنبه، مهندس موسوی در پاسخ به دعوت مردم اعلام کرد: روز جمعه مورخ 26/4/88 در میان صفهای شما حاضر خواهم شد. تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست. در حالی که نماز جمعه تهران روز 26 تیر ماه به امامت هاشمی رفسنجانی، رویدادی متفاوت و فراموش نشدنی را تجربه خواهد کرد، گروههای افراطی حامی دولت برای چگونگی حضور در این مراسم دچار تناقض شدهاند.
بخشی از این گروهها با پیشبینی اینکه میرحسین موسوی به همراه موج سبز در این مراسم حضور خواهد یافت، شرکت کردن هواداران دکتر احمدینژاد را موجب افزوده شدن رونق این برنامه ارزیابی کرده و به هواداران خود تأکید کردهاند، با عدم شرکت در نمازجمعه این هفته آن را خلوتتر کنند.
در مقابل، طیف دیگری از حامیان افراطی دولت نیز وجود دارند که معتقدند حضور آنها در نمازجمعه و استفاده از رفتارهایی نظیر سردادن شعار علیه امام جمعه و راهاندازی تجمع علیه موسوی و مقابله با تجمع هواداران وی، موجب مهار و کنترل این حادثه میشود و از این رو به هواداران خود تأکید کردهاند که در این نمازجمعه شرکت کنند.
در این حال، رسانههای جریان افراطی نیز رفتارهای متناقضی پیشه کردهاند، از یکسو سایتهایی نظیر رجانیوز و ثانیهنیوز با انتشار اخبار و تحلیلهایی سعی دارند ضمن تکرار اتهامات و انتقادها به هاشمی، به معترضان به نتایج انتخابات القا کنند هاشمی رفسنجانی در خطبههای خود در حمایت از جریانات معترض سخن نخواهد گفت.
و در مقابل، رسانههایی نظیر کیهان و فارس برخلاف فضاسازیهای چند ماه اخیر خود به سکوت و بایکوت این مراسم پرداختهاند، از سوی دیگر احزاب و تشکلهایی نظیر جمعیت ایثارگران از طریق اعضای خود حضور هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه را ناسنجیده توصیف کرده و پیشبینی کردند هواداران دولت در این خطبهها نسبت به وی واکنش منفی بروز دهند.
در مقابل، برخی رسانههای هوادار دولت نیز برای مصادره نتیجه این نمازجمعه، اقدام به انتشار تحلیلهای دو سویه کرده و ضمن دعوت هواداران خود به شرکت در نمازجمعه و پیشبینی عدم انفجار جمعیتی، قصد دارند در صورت حضور پرشور مردم در نمازجمعه این هفته، آن را طبیعی و فاقد معنای سیاسی نشان داده و در صورت حضور تعداد نه چندان زیاد مردم، آن را نشاندهنده فروکش کردن موج سبز و عدم اقبال عمومی به هاشمی و موسوی ارزیابی کنند.
اما در آخرین ساعات چهارشنبه، مهندس موسوی در پاسخ به دعوت مردم اعلام کرد: روز جمعه مورخ 26/4/88 در میان صفهای شما حاضر خواهم شد. به گزارش قلم نیوز، مهندس میرحسین موسوی به دعوت مردم درخصوص شرکت وی در نماز جمعه این هفته تهران، این گونه پاسخ داده است: به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل. از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ 26/04/88 در میان صف های شما حاضر خواهم شد.
تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست. با تقدیم احترامبرادر شما میرحسین موسوی. 24/ 04/ 88.
خبرگزاری فارس روز گذشته در آستانه برگزاری نمازجمعه تهران به امامت آیتا... هاشمی رفسنجانی، در مطلبی با عنوان «بازخوانی بیانات امام خمینی: آقایان باید در نمازجمعهها دولت را پشتیبانی کنند»، بیانات رهبر کبیر انقلاب در لزوم حمایت از دولت مهندس موسوی در دوران جنگ را منتشر نمود.
به رغم سکوت در برابر خطبههای برخی امامان جمعه و وارد شدن آنها به مسائل جناحی، حمله به برخی افراد و کشاندن مسایل پیشپا افتاده به این تریبون مقدس، حامیان دولت خواستار عدم موضعگیری درباره افراد از تریبون نماز جمعه شده اند. بررسی تاریخ این بیانات، نشان میدهد امام راحل(ره) این سخنان را در تاریخ 4 خرداد 1362 در دیدار آیتا... خامنهای، امام جمعه تهران و اعضای شورای مرکزی ائمه جمعه تهران و در دوران نخستوزیری مهندس موسوی ایراد کردهاند.
در این بخش از سخنان ایشان آمده است: «... از مشكلات نميهراسند و مقاومت ميكنند. كساني كه ميجنگند و مبارزه ميكنند در مقابل كمبودها صبر ميكنند، ولي آن عدهاي كه در كنار نشستند، آن عدهاي كه عياشي ميكردند و جلوي عياشيهايشان گرفته شده ناراحتاند، آنها هستند كه دولت را تضعيف ميكنند و دايم ميگويند كمبود هست، اينها هستند كه مشغول تضعيف دولت هستند. آقايان بايد در نماز جمعهها دولت را پشتيباني كنند. »
در بخش دیگری از این بیانات، امام راحل(ره) منصب امامت جمعه را منصب تماس روحانیت با ملت، مجلس و دولت دانستهاند که باید با دست توانای ائمه جمعه انجام گیرد: «يكي از مهمترين چيزهايي كه در اين انقلاب حاصل شد قضيه نمازجمعه است، كه در زمان سابق در بين ما متروك، و در بين اهل سنت به طور دلخواه نبود و غالباً تحت نفوذ قدرتها انجام ميگرفت، كه بحمدالله در اين نهضت نماز جمعه با محتواي حقيقي آن تحقق يافت.
و آقايان بايد با سفارش به مردم و نسلهاي آينده به اين مسئله اهميت بدهند كه نماز جمعه در راس همه امور است، و مردم را مجتمع كنند كه در اين امر خللي وارد نشود. منصب امامت جمعه ، يعني منصب تماس روحانيت با ملت، و روحانيت با مجلس و دولت، و اين از اموري است كه با دست تواناي ائمه جمعه انجام ميگيرد، كه اميد است هر روز بيشتر و بهتر انجام شود، و جمعيتها بيشتر بيايند، و اين سنت حسنهاي باشد كه براي مردم و آيندگان محفوظ بماند. »
اما نکته جالب اینجاست که به رغم سکوت این خبرگزاری حامی دولت در برابر خطبههای ویژه برخی امامان جمعه و وارد شدن آنها به مسائل جناحی، حمله به برخی افراد و کشاندن مسایل پیشپا افتاده به این تریبون مقدس، درست در این مقطع،از بیان امام خواستار عدم موضعگیری درباره افراد از تریبون نماز جمعه و حفظ قداست خطبههای نمازجمعه شده است.
این در حالی است كه بسیاری از امامان جمعه مورد حمایت این طیف، در خطبههای خود رسماً از محمود احمدینژاد حمایت کرده و با سخنانی خلاف شأن نمازجمعه، بارها به مخالفان وی حمله کردند که با واکنش مفسر و مرجع عالیقدر آیتا.. جوادی آملی مواجه شد كه خواستار پاک نگاه داشتن تریبون نمازجمعه شدند.
اگر در خیابانهای قدیمی تهران باشی، میتوانی از میدان فردوسی پیاده به سمت کریمخان گز کنی تا زیر پل و سر خیابان سنایی. میتوانی کتابی که دوست داری را از کتاب فروشیهای زیر پل بخری حتا اگر دلت هوای چای دم کرده در سفرهخانهی سنتی حوالی ایرانشهر کرده بزنی تا روشن شی و بعد قدمزنان راهی خیابان سنایی شوی. کافی است یک دقیقه پیاده راه بروی تا از دور، سر کوچهی اعرابی نردههای زرد و مشکی چشمات را بگیرد. میتوانی زیر لب خاطرات سالها را مزمزه کنی و وارد صفحه پرکنی پنجاه و شش ساله شوی که خستگیاش را بعد از دو سال در کرده و حالا منتظر اهل هنری است که دلشان برای «مرکز موسیقی بتهوون» تنگ شده است.
پاتوق فرهنگی خیابان کریمخان، حالا یک فروشگاه موسیقی بتهوون هم دارد. فروشگاهی دو طبقه که وقتی واردش میشوی، رنگ همیشگی بتهوون، مشکی و زرد چشمات را میگیرد. قفسههایی که در طبقهی اول پر از سیدیهای موسیقی و دیویدی های فیلم است و مثل همیشهی تاریخ پنجاه و شش سالهی بتهوون، کمتر میشود آلبومی بخواهی که آنجا نباشد. در بتهوون تازه، میتوانی آلبومهای موسیقی و فیلمها را ببینی و بعد از پلههای آن بالا بروی تا کتابهای حوزهی موسیقی و نشریات هنری محاصرهات کنند.
فروشگاه تازهی بتهوون، روز پنجشنبه ۲۵ تیرماه ساعت ۱۶ بازگشایی میشود. این فروشگاه خاطرهانگیز مهر سال ۸۶ از میدان محسنی به خانه رفت تا بعد از پنجاه و چند سال استراحت کند و حالا برگشته، با ظاهری جدید، با فضایی تازه، با امکانات بیشتر. برای سر زدن به بتهوون و خرید آثار تازهی موسیقی دیگر لازم نیست ماشینتان را چندین خیابان دورتر پارک کنید و در گرمای تابستان و سرمای زمستان پیاده راه بروید. به قول «فردین خلعتبری» آهنگساز نام آشنا، این برای اولین بار در تاریخ فروشگاه بتهوون است که جای پارک ماشین بغل مغازه پیدا میشود.
خیلیها یادشان رفته که بتهوون اولین بار سال ۱۳۳۲ در خیابان منوچهری افتتاح شد. زمانی که موسیقی را با صفحه گوش میدادند و بتهوون مثل حالا فروشگاهی دو طبقه نبود. زندهیاد کریم چمنآرا در کیوسکی کوچک کتابها و صفحات موسیقی میفروخت و مشتریاناش اهل ادبیات و هنر ِ آن زمان بودند. بعد از آن فروشگاه بتهوون دو مغازه در خیابان ولیعصر، بالاتر از چهارراه ولیعصر داشت. فروشگاهی تاریخی که دانشجویان هنر و اهل موسیقی سالها به آنجا میرفتند و از آن خاطره دارند.
سال ۱۳۲۰ وقتی کريم چمن آرا با خانواده و خانه اش در آذربايجان خداحافظی کرد هرگز فکر نمی کرد روزی فرا برسد که غذای روح تشنگان موسيقی را فراهم کند. او به کتاب وکتابخوانی علاقه داشت و برای خودش در خيابان نادری همان جايی که پاتوق نويسنده ها بود دکه ای دست و پا کرده بود که در آن کتاب می فروخت. صادق هدايت از مشتريان پرو پا قرصش بود که ساعت های زيادی را با او مشغول صحبت در همان دکه کنار خيابان می گذراند.
بارها دکه و کتابها طعمه حريق و هجوم مخالفان جريانات روشنفکری روز شده بود و سرانجام بعد از کودتای ۲۸ مرداد دکه محو و کريم راهی زندان شد. بعد از آن فکر کرد بهتر است يک شغل کم دردسر انتخاب کند. مغازه کوچکی در خيابان منوچهری گرفت و صفحه های موسيقی را جايگزين کتاب کرد. احد، عباس و محسن برادرانش همانجا مشغول شدند. فکر نمی کرد که باز هم روزی برسد که برای انتخاب اين شغل تاوان سنگينی بپردازد.
بتهوون در مدت کوتاهی جايگاهش را پيدا کرد. موسيقی های کلاسيک غربی و بعد ها موسيقی های ايرانی از خوانندگان درجه يک قفسه های فروشگاه را پرکرد. سال های بعد موسيقی های پاپ و سبک های ديگر هم به آن اضافه شد. صفحه هايی که او از سراسر دنيا در اين فروشگاه کوچک جمع کرده بود هيچ جای ديگر ايران پيدا نمی شد. بهروز غريب پور،مدیر خانه هنرمندان ایران، می گويد:"قبل از اينکه دانشگاه قبول شوم و به تهران بيايم دو آرزو داشتم يکی اينکه روی صحنه سالن تئاتر پانزده شهريور (سنگلچ) دست بکشم و دوم اينکه اين فروشگاه بتهوون را که می گويند همه صفحه های ايران و جهان را دارد ببينم. اولين باری که تنها به تهران آمدم هر دو آرزو را برآورده کردم و با صفحه ای که از بتهوون خريده بودم راهی شهر خودم شدم.
شاهين فرهت، استاد موسیقی کلاسیک، هم با خاطره خوشی از بتهوون ياد می کند: نقش فرهنگی و تاثيری که مرکز موسيقی بتهوون بر موسيقی داشته به مراتب بيشتر از نقش تجاری آن است. نسل های بسياری به آنجا پناه بردند و با مسائل هنری رابطه عميق پيدا کردند. بتهوون مثل يک آکادمی است. در سال های جوانی صفحه هايی را که هرگز فکر نمی کردم در ايران يافت شود آنجا پيدا می کردم.
کم کم فروشگاه از منوچهری به نادری و بعد از آن وليعصر کوچ کرد. خيابان وليعصر سرراه رفت و آمد دانشجويان و دانش آموزان هنرستان موسيقی قرار داشت. آنها هر روز سری به فروشگاه می زدند. حسين عليزاده، استاد موسیقی سنتی، می گويد: صفحه ها گران بود و ما هنوز در هنرستان موسيقی درس می خوانديم، پول زيادی نداشتيم. پشت شيشه ساعت ها صفحه ها را نگاه می کردم. بعد هم داخل مغازه می شدم و گوشه ای می ايستادم تا موسيقی ای که پخش می شود، گوش بدهم. آمدن به بتهوون مثل رفتن سر يکی از کلاس های درسمان شده بود و هر روز به آنجا سری می زديم." او ادامه می دهد: فکر تاسيس اين مرکز در روند شکل گيری موسيقی بسيار موثر بوده است. جادارد آن رادر تاريخ موسيقی ايران ثبت کنيم. اين مرکز باعث ارتقاء ذهنی موسيقی شد. خوشحالم که بعد پنجاه و پنج سال می شود از مرکزی صحبت کرد که عينيت دارد. بتهوون يک خاطره فراموش شده نيست.
برادران يک کارخانه توليد صفحه موسيقی زدند تا کارها را با قيمت کمتری توليد کنند. شرکت توليدی آهنگ روز هم تاسيس شد تا جای خالی موسيقی های عميقی را که در لابه لای آلبوم های لاله زاری پيدا نمی شد، پر کند. در اولين قدم آثاری از مهدی خالدی(ويولن)، احمدعبادی(سه تار)، لطف الله مجد(تار)، فرامرزپايور(سنتور) و حسين تهرانی(تنبک) منتشر شد. بسياری معتقد بودند اين کار ديوانگی است و جز شکست پيامد ديگری ندارد. اما استقبال علاقمندان ثابت کرد که کريم چمن آرا راه درستی را پيش گرفته است.
سالهای انقلاب بارها اين فروشگاه تعطيل و حتی طعمه حريق شد. صاحبانش تهديد شدند تا شايد کار را رها کنند اما آنها باز هم به کارشان ادامه دادند. تا اينکه سال ۱۳۵۹ در اولين روزهای جنگ ايران و عراق راديو اعلام کرد در بمباران بندر بوشهر دو انبار گمرک آتش گرفته است. چمن آراها منتظر رسيدن صفحههای موسيقیای که برای ضبط به آلمان فرستاده شده بود اما هيچکدام فکر نمیکردند صفحهها در آن انبار سوخته باشد. بعد از آن هم سالها آلات، صفحه و کاستهای موسيقی از عوامل فساد به حساب آمدند.
حتا در نمايشگاهی چند ساز و آلبوم موسيقی را به عنوان عوامل فساد در کنار بنگ و وافور و منقل و فيلم های پورنوگرافی به نمايش گذاشتند. بتهوون در دهه شصت روزهای سختی را پشت سر گذراند. سال های دهه شصت بخشی از فروشگاه را انبوه راديو، گرام و ضبط های دست دوم گرفته بود. بخش ديگر حوله فروشی و بخش کوچکی را کاست های موسيقی پر می کرد. قفسه ها خالی شده بودند و شايد به زحمت می شد بيست عنوان آلبوم موسيقی در آن پيدا کرد.
بتهون يک اتفاق خوشايند بود که با تداوم حضور توانست برای بسياری از هنرمندان راهگشا باشد. نه تنها هنرمندان موسيقی بلکه اهالی تئاتر و سينما هم در آن رفت و آمد ميکردند و بهترين جايی را که می توانستند برای کارهای خود موسيقی انتخاب کنند بتهوون می دانستند و میدانند.
اينجا يک دايره المعارف زنده موسيقی است. حالا نسل دوم چمنآراها دارد کار را انجام میدهد بابک و آرش چمن آرا و آرش وطنخواه که مدير داخلی اين فروشگاه است. هنرمندان پير و جوان را همراهی میکنند. حالا جای مسنترها را هنرمندان جوانی گرفتهاند که شايد در آينده هر کدام يک هنرمند تمام عيار بشوند. دانشجويانی که به سراغ موسيقی يا کتاب خاصی به اين فروشگاه میآيند و دست خالی برنمیگردند.
امروز شايد ديگر از آن تهديدها و آتش سوزی ها خبری نباشد اما هنوز مشکلات ديگری وجود دارد که گردانندگان بتهوون را وادار می کند تا به رها کردن اين کار فکر کنند. اما علاقه به آنچه با زحمت پدرانشان بنا شده و احترام به خاطرات نسل های مختلفی که در آن رفت و آمد می کردند، آنها را باز میدارد.سال 82 نیز به مناسبت پنجاه سالگی بتهوون، مراسمی در خانهی هنرمندان ایران برگزار شد که در آن بهروز غریبپور به پاس پنجاه سال فعالیت کریم چمنآرا، نام یکی از تالارهای خانهی هنرمندان را تالار بتهوون گذاشت.
از سال ۸۳ بتهوون به فروشگاهی کوچکتر در میدان محسنی منتقل شد و حالا در خیابان سنایی منتظر است تا همهی آنهایی که پنجاه و شش سال با آن خاطره دارند، بار دیگر ساعت ۱۶ روز پنجشنبه دور هم جمع شوند، دیدار تازه کنند و یاد آنهایی را که رفتهاند را گرامی دارند. وعدهی دیدار پنجشنبه و جمعه، ۲۵ و ۲۶ تیر، ساعت ۱۶ تا ۲۲. خیابان کریمخان زند، خیابان سنایی، نبش کوچه اعرابی، پلاک ۲۳، مرکز موسیقی بتهوون.
بسمه تعالی
«وَزُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللهِ أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ»
ملت عزيز و شريف ايران اسلامی
در روزهای گذشته همگان شاهد حمله به دانشگاهها و خوابگاه دانشجويان و ضرب و جرح، قتل و به زندان افکندن عده زيادي از فرزندان اين مرز و بوم بوده ايم تا جائيکه در آمار رسمي خبر از کشته شدن حدود بيست نفر و زنداني شدن بيش از هزار نفر داده شده است و همچنين شاهد پخش اعترافات برخي از زندانيان در رسانه هاي انحصاري بوده ايم که بر همه واضح است.
اين اعترافات حداقل به علت زنداني بودن متهمين و شرايط خاص آنها از نظر شرعي، قانوني و عقلائي هيچ گونه ارزشي نداشته و ندارد؛ لکن نبايد اينگونه ظلمها، آزار و اذيت ها، ترفندها، مکرها؛ دروغها و ... موجب يأس و نا اميدي در راه احقاق حق شرعي و قانوني و حاکميت مردم بر سرنوشتشان گردد؛ چون علاوه از آنکه نا اميدي از رحمت خداوند خود از معاصي و گناهان کبيره است؛ خلاف وعده نصر و پيروزي قرآن به مسلمانان نيز مي باشد که «أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ.»
و چگونه چنين نباشد حال آنکه علي رغم تمام سانسورهاي خبري، از محدوديت سايت هاي خبري گرفته تا تعطيلي روزنامه ها و دستگيري فعالين رسانه اي و سياسي و حتي قطع پيام هاي کوتاه، آگاهي عمومي و جهاني از وقايع اخير روز به روز در حال افزايش است، که خود نتيجه حرکت آگاهانه و همراه با متانت ملت بزرگ ايران است.
اميد آنکه راه دفاع از حقوق مردم و حفظ عقايد ديني آنها مخصوصاً جوانان و حفظ جمهوري اسلامي همراه با درايت، متانت، آگاهي بخشي و آرامش و امنيت و استفاده از قانون اساسي به معناي واقعيش و بهانه ندادن به دست ستمکاران، ادامه يابد که استقامت شرط موفقيت است و چگونه چنين نباشد حال آنکه کانديداهاي معترض به مسئولين انتخابات و روند و نتيجه آن و نظر شوراي نگهبان همانگونه که در نامه حضرت حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي کروبی (دامت افاضاته و برکاته) و يا در بيانيه دوست مکرم، مؤمن و يار باوفاي امام امت (سلام الله عليه) جناب آقاي مهندس موسوی (دام عزه و توفيقه) آمده است.
از نظر سياسي و قانوني مشروعيت دولت را مورد سوال قرار داده و آنرا نفي مي نمايند که نشانگر عدم اقناع آنان و توده زيادي از مردم از شبهات پيش آمده در انتخابات است که خود بواسطه کاهش پشتوانه و حمايت هاي مردمي، مي تواند موجب ناکارآمدي دولت گردد و ممکن است ادامه اش موجب مشکلات حقوقي و مدني شود.
در پايان به تمام نيروهايي که بايد حافظ نظم و جان و مال و ناموس مردم باشند تذکر مي دهم که هيچ فرمان و دستوري نمي تواند مجوّز و عذري براي تجاوز به حقوق مردم ـ که حرام و معصيت و ذنب لايغفر است ـ گردد که لاطاعة لمخلوق في معصية الخالق چه رسد به آنکه موجب ضرب و جرح و يا قتل گردد که مستوجب خذلان دنيوی و عذاب اخروی است. [لینک اصلی]
حمیدرضا هستم و در برابر دهه شصتیهایی که خود را در خرداد ۸۸ ثابت کردند سر تعظیم فرود میآورم و با خونشان وضو میگیرم و برخاکشان بوسه میزنم. سلام خدا بر آنان باد. روحهای کشتهشدگان روزهای اخیر در تهران حضور دارند، این را از حس مرموزی که در خیابانهای شهر وجود دارد به راحتی میشود فهمید. خون بر شمشیر پیروز است. روزهای آتش، خون، خاک. ما امروز خود تاریخ هستیم.
کتک هم خوب خوردیم برادر خاطرت هست؟ یا قاضی الحاجات. این روزها و شبان چقدر این چند سطر نوشته آقا ابراهیم افشار که سالها پیش در هفته نامه جاودانه تماشاگران نوشت و خواندم ورد زبانم است: قهرمان من آن گنده لات لمپن بچه تبریز است که در سال 57 صحرا به صحرا یک کامیون اسلحه برای انقلابیون آورد. قهرمان من همان چریک جبههها بود که وقتی رفیقش شیمیایی شد سوار آمبولانس نشد که فرار کند. ماسکش را به صورت رفیقش زد و خود بدون ماسک، محبوبش را روی کولش گرفت و صحرا به صحرا دوتایی کنار هم مردند.
ندا خواهرم من دهه پنجاهی به تو دهه شصتی غبطه میخورم. برادران و خواهران ناشناختهام روحتان شاد و راهتان پر رهرو باد. ما تا آخر ایستادهایم. به روی دیوار با اسپری سبز نوشتهاند: میرحسین حمایتت میکنیم و شما با خون سرخ خود این را ثابت کردید. بهشت آزاد ارزانی شما باد. یاران دهه شصت ما را به خود میخواند. مرگ بر صدام یزید کافر. ندای الله اکبر کاخ یزیدیان را میلرزاند.
تا حالا شده به دلیل حجم زیاد کلمات نتوانید مطلب بنویسید؟ چه سایهگاه ساکنی، دختر خورشید کجاست؟ پرسش ساده مرا دشنه جواب میدهد. آنقدر کلمات پشت سر هم در روحم رژه میروند که از جاری کردنشان در نوشتههایم میگذرم. یاران ناشناختهام چون اختران سوخته چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد كه گفتی دگر زمین برای همیشه شبی بیستاره ماند.
این تجربه من سوز در ضیافت امروز کوچه را به شهر پیوند داد. ندا خواهرم خون تو بر کف خیابان برای یک عمر ویران شدن ما کافی است. کودکان تقویمهای نیامده خواهند گفت: روزی که ندا بر زمین افتاد ملتی بپا خواست. خون گرم تو همچون آن سه قطره خون اهورایی در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ گواه تاریخ است. تا سالها بعد نگویند در قوم کلاغ حتا یک بلبل دیوانه نبوده است. اعدام فلهای، برهان لعنتی، پمپاژ خون به مرگ، تحمیل قطعیت، سلولهای شیک، توقیف جمعیت.
و مکرو و مکرالله والله خیرالماکرین، به راستی این آیه قرآن چقدر این شبها آرامش بخش است. کسانی که خلیلالله را به آتش جهالت خویش افکندند، رأس ذبیحالله را برای فاحشه شهر به ارمغان بردند، دندانهای حبیبالله را در دهان فرو ریختند. برای مصلوب كردن روحالله میخ، چکش و چوب فراهم آوردند، محراب مسجد را به خون ولیالله رنگین ساختند، حریم ثارالله را منزل به منزل تا شام شوم کشاندند و شکوه بارگاه آلالله را به سنگ و كلوخ بقیع مبدل ساختند و رفعت مأذنه حرم الله سامرا را تاب نیاوردند، امروز فرزندان ایران زمین را به شهادت میرسانند.
قرار بود بهار از خرداد آغاز شود، ولی بهمن از خرداد آغاز شد. با خون وضو گرفتیم، الله اکبر. صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم. بوی خردل و فلفل در هوا موج میزند. ما به خرداد پرحادثه عادت داریم. به ضرب طپانچه به شلیک عمد، مرا حکم صادر شده دفن کرد.
هدف رفتن است نه رسیدن. / چهگوارا
چقدر این شبها و روزها نفس کشیدن سخت است. رفقا ما عزادار خون برادرانمان هستیم. ما بر جنازه آنها میگرییم. امام خمینی یادت هست گفتی امید من به شما دبستانیها است؟ کجایی تا ببینی دبستانیهایت در خون میغلطند. در روحم عاشورایی برپا است. تهران شهری که دوستش دارم در حالت عادی نیست. خونی که بر زمین ریخته شده، صدای گلوله، بوی اشکآور و جیغ دختری که به خاطر باتوم برقی به گوش میرسد. لطفن همه این فعلها را جمع ببندید. من مفرد بستم.

آقای احمدی نژاد دروغ گفتن برای شما از سر کشیدن یک لیوان آب هم آسانتر است
بیست سال است جنگ تمام شده، دلم برای سرزمینم میسوزد که دوباره دارد در آتش میسوزد. پس این مملکت کی باید رنگ آسایش و شادی را ببیند؟ ای کسانی که این روزها خودتان را بسیجی و ارزشی مینامید جواب برادر ابراهیم همت را چه خواهید داد؟ برادر جان ابراهیم همت کجایی ببینی این روزها به چه کسانی میگویند بسیجی و ارزشی؟ آقای احمدی نژاد دروغ گفتن برای شما از سر کشیدن یک لیوان آب هم آسانتر است.
خدا به ما این فرصت را داده که از آرمانهایمان دفاع کنیم و هر کس در این راه کشته شود شهید است انشاالله. کشته شدن در سنگر میرحسین هزار بار شرف دارد به زندگی در دولت احمدینژاد. خمینی شاهد باش ما دردانهات را تنها نگذاشتیم. برادر جان خون تو بر زمین هیچ وقت خشک نخواهد شد. حالا میفهمیم مصدق چی کشید در آن شب سنگین تابستانی.

وقتی میرحسین روز دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در صندلی عقب یک عدد پیکان سفید رنگ در میدان انقلاب دیدیم شعار الله اکبر مان گوش فلک و دشمن کر کرد. من وقتی میرحسین میبینم یاد امام خمینی میافتم. چقدر این الله اکبر وسط میدان انقلاب که گفتیم وقتی او را دیدم بهم چسبید. فضا خیلی روحانی و انقلابی بود.
راهپیمایی میلیونی سکوت داشت بدون ریختن یک قطره خون در تاریخ ثبت میشد که یهو... . خدایا میان این همه اضلاع آزادی چرا ما باید در ظلع شمالی آن باشیم وقتی یک نفر از بالای پشت بوم به مردم شلیک کرد و کشت؟ خانه سرخ، کوچه سرخ است، خیابان سرخ است، آری از خون پهنه برزن و میدان سرخ است.
ما نه اسلحه داریم، نه اشکآور، نه شوکر و نه باتوم برقی. ما خدایی داریم که در همین نزدیکیها است. دوشنبه غروب لباس شخصیها تک تیر نمیزدند، خشاب خالی میکردند. ما را بکشید ملت ما بیدارتر میشود. روزی که سر امام حسین بریدند تا پانصد سال بعد هیچ اسمی از ایشان نبود، حتا یک سیاهی به نام ایشان بر دیوارها زده نمیشد ولی خداوند بعد از پنج قرن خون خود را چنان در تاریخ جاری کرد که هزار و چهار صد سال بعد به ما رسید. امیدواریم لیاقت دفاع از خون خدا را داشته باشیم.
هموطنان عزیز در یکی از آخرین بیانیههای رییسجمهور منتخب مردم ایران، میرحسین موسوی، اظهار شدهاست که «از رنگ سبز که نماد معنویت و آزادی و عقلانیت دینی و مداراست و شعار الله اکبر که حاکی از ریشههای انقلابی ماست دست برنداریم.» پیرو این درخواست و از آنجایی که کلیهی تلاشهای مهندس موسوی در برگزاری راهپیمایی آرام بینتیجه مانده است، از هموطنان غیرتمند ایرانی خواستاریم در ساعت 9 شب با حضور محکم خود بر پشتبامها و سر دادن فریاد "الله اکبر"، "یا حسین"، "ابطال انتخابات" و... اعتراض خود را نسبت به انتخابات ناسالم ابراز نمایند.
از ملت شریف ایران خواهشمندیم از آنجایی که کلیهی راههای ارتباطی میان مردم مسدود شدهاست این اطلاعیه را به هر صورت ممکن به گوش آشنایان خود در سرتاسر تهران ـ و نیز شهرهای دیگر ـ برسانند. امید است فریاد عدالتخواهی ما به گوش جهانیان برسد. ضمنن از مردم عزیز خواهشمندیم از دادن شعارهای ضد نظام خودداری کنند تا بدخواهان نتوانند بیش از این مهندس موسوی و یارانش را از عوامل براندازی نظام بخوانند و راه بر تلاشهای مهندس موسوی بیش از پیش بسته نشود. این شبها ما به پشتبامها میآییم و تنها خواستهی ما باز پس ستاندن رأی مردمیست که زمانی به گفتهی امام، میزان بود.
یاران میرحسین موسوی فردا دوشنبه از ساعت 16 تا 18 در سراسر كشور راهپیمایی میكنند. در تهران این راهپیمایی از میدان انقلاب تهران به سوی میدان آزادی انجام میشود و میرحسین خود پیشاپیش راهپیمایان خواهد بود.
این خبر را رییس ستاد میرحسین موسوی اعلام كرد. جمعی از مردم در اعتراض به شیوه انتخابات درصددند روز دوشنبه 25/3/88 ساعت 4 بعد از ظهر راهپیمایی آرام در سراسر كشور برگزار نمایند. لازم به یادآوری است مسیر راهپیمایی در تهران از میدان انقلاب تا آزادی به همراه سخنرانی جناب آقای میرحسین موسوی در میدان آزادی است. مهندس میرحسین موسوی اعلام کرده است در صورتیکه برای راهپیمایی مجوز صادر نشود در حرم امام خمینی متحصن خواهد شد.
چقدر سخته دشمن خمینی به نسل خمینی توهین کند. احمدینژاد جاده صافکن مصباح یزدی است تا به آرزوی دیرینه هیات موئتلفه یعنی حکومت اسلامی به جای جمهوری اسلامی جامعه عمل بپوشانند.
ولی خط امام بیدار است. سکوت در برابر دروغهای احمدینژاد خیانت است به اسلام، امام خمینی، شهدا و مردمی که ولی نعمت ما هستند.
وقتی رییس یک دولت به راحتی دورغ میگوید، ارکان و بدنه دولت هم به راحتی دروغ میگویند. میرحسین مورد تایید امام خمینی بوده است.
احمدینژاد به هشت سال تایید امام تهمت زد آنها که بیست سال پیش حاضر نشدند بر جسد امام نماز بگذارند امروز با دروغ دارند با استفاده از نام او ریشه انقلاب و جمهوری که او ایجاد کرد را میزنند.
دروغگو، دروغ نـمیگويد ، مـگر بر اثـر حقارتى كه در وجود اوست. پیامبر گرامی اسلام. دشمن خمینی این روزها از نام خمینی در جهت اهداف ضد خمینی استفاده میکند.
الوطن چاپ عربستان نوشت: احمدی نژاد به امام خمینی حمله کرد نه به میرحسین. مطابق با قانون اساسی و قوانين رسمی كشور هيچ قدرتی حق ندارد بدون تشكيل دادگاه و صدور حكم ديگران را متهم كند. مگر احمدی نژاد نمیداند امام خمینی از هیچ مدیری به اندازهی مهندس میرحسین موسوی تقدیر نکرده است؟ آیا این اظهارات امام ستیزی نیست؟
آقای احمدی نژاد برای یک بار هم که شده مکنونات قلبی خود را کامل آشکار کرد، و نشان داد به نمایندگی از آنانی سخن میگوید که سالها دل پری از امام و سالهای طلایی زعامت آن رهبر بزرگ دارند. حاميان میرحسین با در دست داشتن عكسهای میر ما و نمادها و پرچمهای سبز از هم اكنون جشن پيروزی در دهمین انتخابات رياست جمهوری را برپا كردهاند.
احمدینژاد دهه شصت کجا بودی وقتی میر ما زیر بمب و موشک صدام کشور اداره کرد؟ در کابینه انقلابی میر ما، آقای خامنهای رهبر آینده انقلاب رییس جمهور بوده، حالا آقای احمدینژاد شما با زیر سوال بردن دولت میرحسین دارید به رهبر انقلاب انقلاب تهمت میزنید؟ این از اسرار خداست که جنگ سی ساله منکران خمینی با خط امام توسط جریان مصباحیه به میان مردم آورده شود.
اینکه بعد از بیست سال از رحلت امام، عکس امام خمینی و میرحسین در دست جوانی است که دهه شصت را ندیدهاند نشانه پیروی خط امام است. اشک توی چشمم جمع میشود وقتی این صحنهها را میبینیم. بارها توسط احمدینژادیها توی همین چند روز اخیر با شوکر، باتوم برقی، گاز خردل مورد حمله قرار گرفتیم. وای بر آنها که بر روی شوکر، باتوم برقی، گاز خردلشان برچسب سازمانی باشد که بود. امام خمینی گفت: میزان رای ملت است. حرف ایشان برای ما حجت است.
ما خشممان را فرو خوردیم ولی صندوق رای را فراموش نخواهیم کرد. آنها با تجهیزات امریکایی به ما حمله کردند تا شاید یک اپسیلون از خط امام برگردیم. ولی رای ما سبز است. نخست وزیر امام. آنها که بیست سال پیش حاضر نشدند بر پیکر امام نماز بگذارند امروز با دروغ دارند با استفاده از نام او ریشه انقلاب و جمهوری که او ایجاد کرد را میزنند. در صحفیه نور، جلد 21 صفحه 199 امام خمینی گفته است: جناب آقای مهندس موسوی، آنان که در مقابل شما ایستادند توانایی اداره یک نانوایی را نیز ندارند.
احمدینژاد اگر امام خمینی را قبول داشت هیچ وقت در شب بیستمین سالگرد رحلت پیر جماران به دردانهاش تهمت نمیزد. ایمان راسخ داریم در روز 22 خرداد سقوط امپراتوری دروغ را جشن خواهیم گرفت. روح مرموزی جهان را به تحیر وادار خواهد کرد. فرکانسی از جماران در هوا موج میزند، بیست سال بود که هیچ سیگنالی دریافت نمیشد، مردم پیروزند.
آقای احمدینژاد دانشجوهای زندانی دانشگاه امیرکبیر به یاد دارید؟ آقای احمدینژاد میدانید زهرا بنییعقوب چه کسی بود؟ به چه اتهامی دستگیر شد؟ چه بلایی سرش آمد؟ میدانید چرا از فعل گذشته در این جمله استفاده کردم؟ شب جمعه میرحسین را از دعای خیرتان بینصیب نگذارید. بعد از شکست احمدینژاد باید نماز شکر بجا بیاوریم.
احمدینژاد حتا اگر یک عکس در جبهه داشت، هشت سال دفاع مقدس را به عنوان عملکرد دولت نهم عنوان میکرد. مهندس میرحسین موسوی در زمان جنگ در حالیکه نفت بشکهای ۷ دلار بود و بیش از نیمی از درآمد کشور صرف جنگ میشد قیمتها را به خوبی ظرف ۸ سال کنترل و تورم را مهار نمود و این در حالیست که کشور کاملن در تحریم بود و میادین نفت و گاز به این وسعت وجود نداشت.
اون روزا دلار هفت تومان بود نه مثل دوران احمدینژاد که نفت بشکهای 160 دلار و هر دلار 1000 تومان. چه کسی بود که می گفت: نفت 5 دلار با 150 دلار فرقی ندارد؟ پس چرا احمدینژاد نمیگوید: 150 میلیارد دلار پول نفت چه شد؟
احمدی نژاد که این همه ادعای کارشناسی میکند هنوز فرق روزنامه «اعتماد» را با روزنامه «اعتماد ملی» نمیداند. ببین چگونه جان مشوش است عدد بده ببین شهید شد برادرت عدد بده ببین که نیستی عدد نود بده ز صد گذر ببین دیازپام ده خورنده اند خلق را ببین چگونه کرده اند مجریان دلق را ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را.
اسلام ما اسلامی که امام صادق دربارهاش گفته: مومن ممکن است دزدی کند ولی به خدا قسم نمیتواند دروغ بگوید. روی یکی از پوسترهای احمدینژاد تیتر زده بودند: به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد، آخر شما مگر فروغ فرخزاد قبول دارید؟
پروژهی احمدینژاد نباید نیمهتمام بماند تا مصباحیه زمینه تغییر جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی مهیا کند. شیربچههای علی در شب انتخابات برای پیروزی میرحسین موسوی و خط امام دعا کنند. قیمت یک عدد تخم مرغ پیش از رییس جمهوری احمدینژاد 25 تومان بوده و الان به 100 تومان رسیده، یعنی چهار برابر. روز بزرگ در راه است. پروژه احمدینژاد برای تسخیر قوه قضاییه در چهار سال دوم ریاست جمهوری.
آنجایی که مهدی کروبی خطاب به احمدینژاد گفت: همان خط انحرافی که با امام مشکل داشت شما را هدایت میکند، احمدینژاد بدجور کم آورد. بخون همبغض آواره، که شب فریاد کم داره. میرحسین خار چشم و گلوی جریان مصباحیه (مصباح، جنتی، حسینیان، شریعتمداری، ضرغامی و احمدینژاد) است. آقای احمدینژاد چرا وقتی حكم استانداری گرفتيد تن به اشرافيت آقای هاشمی داديد؟
میرحسین خواب هالههای نور را بر هم زده. میرحسین خواب دشمن خمینی را برهم زده. دارم سخنرانیهای امام خمینی را گوش میکنم، هوا سرشاز از نوستالژی دهه شصت است. چهره محمود در مناظره امشب بسان چهره صدام حسین تکریتی بود وقتی از اون لونه موش سربازا میکشیدنش بیرون.
بگم؟ بگم؟ بگم؟ اسامی وزرا خدمت آقا امام زمان رسیده و ایشان تایید کرده است، گوجه فرنگی سر کوچه ما ارزان است. احمدینژاد اون هاله نور نبوده بلکه نور پروژکتور بوده که روی صورت شما افتاده است که حتا باعث میشود شما نتوانید جلوی خودتان را ببینید.
دولت نهم و احمدینژاد تورم را با خیالات و ابهامات در هم آمیختهاند. در حالی به گفته ضرغامی رییس سازمان صداوسیما گوشت کیلويی 6 هزار تومان است اما دولت شما میگوید کیلويی 4 هزار تومان است. به قول میثم: كاش تلويزيونمان پيچي بود،سياه و سفيد. بازش میكردم منتظر میماندم تا موضع امام را بشنوم و ببينم. حتمن برآشفته بود. حتمن.
دشمن خمینی نابود است. حضرت حافظ سالها پیش گفته است: کرشمهای کن بازار ساحری بشکن. دشمن خمینی توسط خط امام سیلی محکمی خواهد خورد. 22 خرداد روز این کرشمه است. بزن تا شعله یاران، بزن تا سوز بیداران بزن تا فتح خاکستر، بزن تا مرهم باران. احمدینژاد تساهل، مدارا، عقلانیت، عدم خشونت و تکثرگرایی را محصول لیبرالیسم میداند و برای فرار از لیبرالیسم به فاشیسم پناه میبرد. نه درک درستی ازدین دارند و نه شناختی از لیبرالیسم.
شهید آوینی میگوید: کسی که دارد در دریا غرق میشود به کاههای روی آب هم چنگ میاندازد. احمدینژاد آن شب به خوبی احساس غرق شدن درک کرده بود که در مناظره با میرحسین، به هاشمی، ناطق نوری، پسران هاشمی، پسر ناطق چنگ میانداخت. احمدینژاد هشت سال دولت هاشمی به میرحسین چه ربطی دارد؟ ناطق نوری به میرحسین چه ربطی دارد؟ پسرهای هاشمی به میرحسین چه ربطی دارد؟
احمدینژاد میگوید:در دولتهای قبلی قبل حتا یک روزنامه مخالف را هم تحمل نكردند. آقای احمدینژاد در دادگاه روزنامه سلام چه میكرديد؟ روزنامه سلام در زمان دولت هاشمی رفسنجانی شديدترين انتقادها را عليه دولت مطرح میكرد ولي هیچگاه به محاق توقيف نرفت و اتفاقن با شكايت شما و دوستانتان در مصباحیه دادگاهی شد و در نهايت ناجوانمردانه توسط دستگاه قضایی وقت توقيف شد.
یاد علی دایی بخیر که میگفت : بعضیها تو چشمم نگاه میکردند و پاس نمیدادند. اما درد ما بزرگتر از درد علی دایی است که رییس جمهور مملکت برای حفظ قدرت به راحتی آب خوردن دروغ میگوید و راست راست تو چشمهایمان نگاه میکند. احمدی نژاد میگوید: هیچ روزنامه ای در دولت نهم توقیف نشده. پس شرق، هم میهن، کارگزاران و یاس نو کدام دولت توقیف کرد؟
امروز روز نه گفتن است به احمدینژاد در خیابان ولیعصر. امروز ما ما میشویم. به منظور شكستن فضای تبليغاتی كاذب در سطح شهر تهران و ايجاد نشاط، اميد و انگيزه بیشتر در بين حاميان جوان میرحسین، طرح زنجيره انسانی «مسير سبز اميد» برگزار میشود.
جزیيات اين طرح و محلهای استقرار «مسير سبز اميد» كه از سوی ستاد اصلاحطلبان حامی موسوی و با همكاری «پويش حمايت از خاتمی و موسوی» (موج سوم) ستاد ملی جوانان 88، ستاد كوشک، ستاد هاتف، كميته جوانان و دانشجويان ستاد مهندس موسوی و دانشجويان دانشگاههای صنعتي شريف، تهران، صنعتی اميركبير، علم و صنعت و هنر تهران برگزار میشود. اين طرح روز دوشنبه و از ساعت 17 تا 19 در امتداد ضلع شرقی خيابان وليعصر و از ميدان تجريش تا ميدان راهآهن برگزار میشود.

به منظور اجرای مناسب، خاطرهانگيز، موثر و قانونی اين طرح لازم است پويشگران ضمن رعايت شئونات فرهنگی و اجتماعی، حتا الامكان با پوششهای سبز در اين برنامه حاضر شوند. آوردن اقلام تبليغاتی مانند پرچم سبز و ... و نيز آب معدني از سوی پويشگران نیز قابل توصیه است.
با توجه به اينكه اين طرح در ساعت پرتردد اجرا میشود، پيشگيری و مراقبت از احتمال ايجاد اختلال در حمل و نقل عمومی بسيار حائز اهميت است. هر چند پويشگران آگاه «موج سوم» به خوبی با حربههای سوء استفادههای احتمالی مخالفان میرحسین آشنایی دارند.
اما نبايد فراموش شود كه رفتارهای منطقی در مواجهه با برخوردهای احتمالی مخالفين و از همه مهمتر، همكاری و هماهنگی با سرگروهها و انتظامات، میتواند امكان هرگونه تنش يا سو استفاده احتمالی را از بين ببرد و جلا و نظم بهتری به برنامه بدهد. سرگروهها با بازو بند مربوط شناخته میشوند.
در زير محدودههای 20 گانه اين مسير آمده است. هر محدوده، از سوی ستادهای مشخصی مديريت میشوند و پويشگران و ديگر حاميان میرحسین، علاوه بر اینکه میتوانند با هماهنگی با ستاد مربوطه در محل حاضر شوند، اين امكان را دارند كه خود در محدوده انتخابی مناسب خود حاضر شوند.
1- ميدان تجريش تا تقاطع توتونچی: ستاد منطقه 1 ستاد 88
2- تقاطع توتونچي تا چهارراه پارک وی: ستاد منطقه 3 ستاد 88
3- چهارراه پارک وی تا بازارچه صفويه: ستاد منطقه 3 ستاد 88
4- بازارچه صفويه تا نيايش (بلوار اسفنديار): ستاد منطقه 2 ستاد 88
5- بلوار اسفنديار تا تقاطع ميرداماد: ستاد منطقه 5 ستاد 88
6- تقاطع ميرداماد تا ميدان ونک: ستاد مناطق 21 و 22 ستاد 88
7- ميدان ونک تا بيمارستان دی: ستاد منطقه 4 ستاد 88
8- بيمارستان دی تا پارک ساعی: ستاد منطقه 6 ستاد 88
9- پارك ساعی تا تقاطع عباسآباد: ستاد مناطق 7 و 8 ستاد 88
10- تقاطع عباس آباد تا مطهری (تخت طاووس): دانشجويان دانشگاه علم و صنعت
11- مطهری تا تقاطع زرتشت: دانشجويان پرديس بالا (اميرآباد) دانشگاه تهران
12- تقاطع زرتشت تا ميدان وليعصر: «موج سوم» و دانشجويان دانشگاه آزاد
13- ميدان وليعصر تا چهارراه طالقانی: دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف
14- چهارراه طالقانی تا چهارراه وليعصر: دانشجويان دانشگاههاي صنعتي اميركبير و هنر
15- چهارراه وليعصر تا تقاطع جمهوری: دانشجويان پرديس مركزی دانشگاه تهران
16- تقاطع جمهوری تا تقاطع امام خمينی: ستادهای هاتف، اخوت و دبيرستان مفيد
17- تقاطع امام خمينی تا ميدان منيريه: ستاد كوشک
18- ميدان منيريه تا تقاطع فروزش: ستاد مناطق 10، 11، 12، 13 و 14 ستاد 88
19- تقاطع فروزش تا تقاطع مولوی: ستاد مناطق 15، 16، 17، 18 و 19 ستاد 88
20- تقاطع مولوی تا ميدان راهآهن: ستاد منطقه 20 ستاد 88
«موج سوم» از پويشگران ساكن تهران دعوت می كند تا ضمن حفظ نظم و شئونات اجتماعی، در اين «نمایش انسانی» به طور گسترده شركت كنند.
سامسونگ تلفن همراه جدید خود را که صفحه تمام لمسی دارد و با انرژی خورشید شارژ میشود، زمین آبی نام نهاد.
این تلفن در پشت خود دارای یک پنل بزرگ خورشیدی است که انرژی لازم برای استفاده دائم از این موبایل را فراهم میآورد.
یکی از خصوصیات جالب این تلفن رابط کاربری منحصر به فرد آن است که توجه کاربرانش را به اهمیت صرفهجویی در مصرف انرژی جلب میکند.
همچنین قدم شمار این گوشی به گونهای برنامه ریزی شده است که با محاسبه میزان راه رفتن شما میتواند بگوید که این میزان پیادهروی به جای استفاده از اتومبیل، چه میزان تولید CO2 را کاهش میدهد.
زمین آبی گوشی جذاب و پرکاربردی است. شرکت سامسونگ این گوشی را اولین بار با شعار رویای زمین آبی، زندگی با موبایل سامسونگ در کنگره جهانی موبایل ۲۰۰۹ معرفی کرد.
زمین آبی از پلاستیکهای بازیافتنی ساخته شده است که اصطلاحن PCM نامیده میشوند. این مواد از بطری آب به دست میآید. این امر سبب کاهش مصرف سوخت و ضایعات کربنی در طی فرایندهای چرخه تولید میشود. این گوشی بسیار ظریف و شفاف با نور خورشید شارژ میشود. کاربران میتوانند هر کجا که هستند زمین آبی را از طریق پانلی که در پشت آن قرار دارد شارژ کنند.
تنظیم آسان نور صفحه نمایش، بلوتوث، طراحی مدگرایانه و صرفه جویی در انرژی با کلیک بر روی گزینه ECO MOde از جمله مشخصات این گوشی است. فراموش نکنیم زمین آبی سامسونگ اولین موبایل خورشیدی صفحه لمسی دنیا است.
دوست داشتن پرسپولیس هزار بار شرف دارد به دوست داشتن دخترهایی که با ساسی مانکن میرقصند.
شما در حال خواندن پانصدمین پست وبلاگ گردباد هستید. حمیدرضا گردبادی هستم و از تهران میلاگم. وبلاگ گردباد برایم مثل رفیق قدیمی است که بوی خاک بارون خورده میدهد و من یاد محلههای قدیمی تهران میاندازد. خیابان فخرآباد، کوچه باغ امین الدوله، دروزاه شمیران، میدان بهارستان و... . نشستن زیر سایه گنبد مسجد شیخ لطف الله برای من همانقدر دلنشین و دلچسب است که وقتی به ستون تخت جمشید تکیه میدهم.
یادش بخیر محلههای آن زمان که برای خودش حال و هوایی داشتند. خورشید رفته رفته رنگ میباخت و صدای موذن به گوش میرسید و هوا به سمت خنکی میرفت. تازه انگار زندگی در محله جان میگرفت و دورهای دیگر آغاز میشد. آن موقع راحت میتوانستید بزرگ محله، کوچک محله، پهلوان محل، آن کاسب خداشناس معتمد، حاجیه خانمهای پاکدامن با طراوت و خوش قلب، پیرمردهای خوشحال و با صفا را ببینید که وارد مسجد میشدند وسط حیاط کنار حوض وضو میگرفتند.
ولی دنیای مدرن خیلی چیزها را ما گرفت. و حالا تنها دریغ آن روزها باقی مانده است و صدای کیبوردی که نصف شب در خلوت خانه میپیچد. و صدای ترمز ماشینهایی که برای لکاتههای کنار خیابان نگه میدارند. دلم برای اذانهای بچگی تنگ شده است. صلات ظهر. کوچه تابستانه. هوای پخته منگ. دلم برای حمیدرضا تنگ شده است. احساس میکنم این دنیای مدرن، فرا مدرن و خیلی مدرن اصلن برای ما نیست.
در خاطرم یاد روزهایی میافتم. آن روزها دم صبح که مردم جلوی نانوایی ابراهیم حلاج صف میکشیدند تا نمایش روزانه را ببینند. پهلوان ابراهیم تاچههای چند منی را بر سر دست میگرفت و بر پشت بام نانوایی پرتاب میکرد. بیآنکه لازم باشد کارگران ۳ و ۴ نفری پلهها را نفس نفس زنان بروند تاچهای را به سختی بالا ببرند.
اما بعد از نماز مغرب و عشا زورخانه شهر حال دیگر داشت. مردم گروه گروه وارد میشدند تا زورآزمایی پهلوان حلاج و سنگهای مرمرین را ببینند. سنگهایی که هیچ کس توان بلند کردنشان نبود. چون دولنگه در با ضخامتی قریب به یک وجب دست.
سنگهایی كه روی هم بيش از 40 حقه بزرگ وزن داشتند و هيبتشان رعشه بر بازوان هر آنكس میانداخت كه خيال بر سينه كشيدن را در ذهنش بياورد. پهلوان دراز میكشد، سنگها را از دستگيرهای كه ميانشان تراشيده بودند دست میگرفت، ابتدا به پهلوی راست میغلطيد و دست چپ را با سنگ بالا میآورد و آنگاه به چپ تا بازوان دست راست را گرم كند. مرشد در اين ميان میشمارد: یکی و دوتا، سه تا و چهارتا.
صدای صلوات حاضران كه برای پنجاهمين بار بلند میشد، پهلوان دو تخته را همزمان به آهنگی موزون بالا و پايين میبرد، بیآنكه گوشهای از آنها به زمين برخورد كنند. اينبار شمارش از پنجاه بود تا یک و نوای بدون وقفه صلوات مردم كه پهلوانشان افتخارشان بود و نشانه سرافرازی ديارشان.
نلسون لیانو برای یک کنفرانس در هتل بلو هوریزونته اقامت کرد. در هتل یک نفر نیایشی به نام آواز پرندگان را برای او خواند و گفت این دعا متعلق به سن فرانسیس آسیزی است. قدیس مسیحی و بنیانگذار فرقه برادران فرانسیسکن در آیین کاتولیک رومی. وی پسر یک تاجر ثروتمند پارچه در آسیزی در اومبریای ایتالیا بود.
در جنگهای متعد شرکت کرد و به مدت یک سال اسیر شد. سرانجام دچار بیماری شدیدی شد و در کلیسای سنت دمیان احساس کرد مسیح از بالای صلیب با او سخن میگوید و تمام زندگیاش را از او میخواهد. فرانسیس تصمیم گرفت درست همانند عیسا مسیح زندگی کند.
بنابراین تمامی اموال خود را بخشید و از ارث پدری خود صرفنظر کرد و مشغول موعظه و گدایی شد. در پایان عمرش زخمهای پنجگانه حضرت عیسا بر بالای صلیب به نشانه پذیرفته شدن تلاشهایش بر بدن او ظاهر شد.
نلسون متن این نیایش را چنان زیبا یافت که درآغاز سخنرانیاش آن را قرائت کرد و نام سراینده آن را نیز گفت. در راه بازگشت به هتل، احساس گناه کرد: چه کسی تضمین میکرد این نیایش متعلق به سن فرانسیس باشد؟ از دوستانش پرسید، هیچ کدام درباره آن متن چیزی نشنیده بودند. کنفرانس بعدی در شهر اورو پرتو برگزار شد.
نلسون در خانه یکی از ساکنان شهر مهمان شد. شب هنگام، پیش از خواب، نلسون به سراغ کتابخانه منزل رفت و به طور تصادفی کتابی را برداشت تا بخواند. کتابی از استاد ایتالیایی بود که در آن مراحلی را توضییح میداد که توسط سن فرانسیس آسیزی برای نوشتن آواز پرندگان طی شده بود.
هوا خیلی ژلهای است. بهار باعث میشود حواست پرت شود و از غم غافل شوی. یادتان باشد بهار که از راه رسید دلتان را ول کنید بگذارید هوا هر کجا خواست آنرا با خودش ببرد. به سلامتی تو طلای ويسکی ناب. به سلامتی تو گيلاس سرخ شراب.
گوشوارههای گیلاس، النگوی پوست بادمجان، گردنبند گوشماهیام را میخواهم. دلم تنگِ کفشهای کتانیام است. آنها را پایم میکردم در طول اتاق راه میرفتم و به ساعتی که روی مچ دست چپم نقاشی کرده بودم نگاه میکردم. آن روزها عقربههای آن ساعت گرانبها ثابت بود و زمان را برای بیخبریهای من متوقف کرده بود.
نه مثل این روزها که ساعت سواچ سویسی به تو میگوید که زمان در حال گذر است و ایضن آدمهایش. آن روزها اصلن معنای دل نسبتن را نمیدانستی چه برسد به دل بریدن. من همان ساعت، همان پیراهن، همان کفشهای کتانیام را میخواهم که برای حفظ و نگهداری آن جواهرات نیاز به گاو صندوق، قفل و بند نبود. هیچ کس به آنها طمع نمیکرد.
بهار در حال رسیدن است. اگر امسال همدیگر را دیدیم لبخندت را به همراه بیاور. اسفند اصلن به زمستان نمیرود بیشتر بهاری است. وقت نفس کشیدن زمین از راه رسیدن است. طبیعت لباس نو بر تن میکند و به تو گوشزد میکند نو شوی. و تو نه فقط با لباسهایت بلکه افکارت را هم نو خواهی کرد.
انسان اگر نو نمیشد هیچ وقت از غار به فضا نمیرفت. وقتی اسفند از راه میرسد طول روزها بلندتر میشود و من اینرا خیلی دوست دارم. پاییز و زمستان خیلی دپآلود است. ولی من عاشق خورشیدم. دوست دارم پوستم را بسوزاند. بوی اهورایی جاری در فضا مستم میکند. دلم برای اردیبهشت از اسفند تاپ تاپ میکند.
سرگيجههای خوب به سلامتی تو. يه کانتينر مشروب به سلامتی تو. عرق سگی، آبجو، به سلامتی تو. تويی که اين جا نيستی. تويی که حتا پشته اين استکانها نيستی. تویی که حتا اسمت نمیدونم چیه. منگِ رویا و سِحر یک کابوس در انتظار لحظهی فانوس. اوج صدها موج، یک بغل توفان. خفته در عمق، قلبِ اقیانوس.
اسفند سال ۱۳۷۶ با اینکه میتوانستم سربازیام را بخرم ولی مثل خیلیها که نمیتوانستند سربازیشان را بخرند رفتم خدمت. پادگان محمد رسولالله بیرجند ما را خوب به خاطر دارد. جمیع گردان عاشورا گروهان جهاد. به ما میگفتند: جهاد عاشورایی.
وقتی گروهان ما در پادگان محمد رسولالله مسافت خوابگاه تا میدان مشق با طبل بزرگ زیر پای چپ طی میکرد شعاری داشت که پادگان به آن بزرگی را میلرزاند:
گروهان جهادِ عاشورا
لشگریان ثارالله
جان برکفان مولا
فداییان زهرا
فرمانده پادگان یک روز توی میدان مشق در مقابل همهی گردانها و گروهانها گفت: وقتی گروهان جهاد گردان عاشورا رژه میرود زمین زیر پایشان میلرزد. این ما بودیم که توی آن جهنم در هر بار رژه ۴ بار خیلی خوب میگرفتیم. و ۴ بار درود سردار میگفتیم.
در راهنمایی چیتچیان که بالاتر از چهاراه آبسردار تو کوچه قائن بود سر کلاس آموزش دفاعی طی یک سال یاد گرفتم اسلحه کلاشینکف با چشم بسته از راست به چپ باز کنم و از چپ به راست ببندم. همین باز و بسته کردن اسلحه کلاش با چشم بسته را زمانیکه برای اولین بار توی پادگان محمد رسولالله بیرجند انجام دادم فرمانده گردان عاشورا که داشت این صحنه را نظاره میکرد آمد جلو، وقتی جلوی پایش خبردار ایستادم دستی روی شانهام زد گفت: سرباز از کجا این یاد گرفتی؟ نکنه چریکی؟
آخرین پادشاه ایران در کنار ستونهای تخت جمشید به اولین پادشاه هخامنشیان گفت: کوروش آسوده به خواب که ما بیداریم. ولی محمدرضا شاه پهلوی در آن لحظه که این جمله را بر زبان آورد هیچ وقت فکر نمیکرد آن بغضی که در شب ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گلوی ملت ایران را فشار داد و آن نهالی که با خون سه آذر اهورایی در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ آبیاری شد روزی دودمان ۲۵۰۰ ساله طاغوت را در این سرزمین براندازد.
اوایل دهه چهل امام خمینی به شاه گفت: ممدرضا من تو را از ایران بیرون میکنم. شاه به امام پاسخ داد: با کدام سربازها؟ خمینی کبیر فرمود: سربازان من در گهوارهها هستند.
۱۵ خرداد ۱۳۴۲ صدای گامهای مردمی به گوش رسید که خواب سردمداران زر و زور را آشفته کرد. حقیقت هر چقدر در لابلای واقعییت گم شود روزی رخ خواهد نمود. و هرچقدر زمان این کرشمه که قرار است بازار ساحری بشکند طولانیتر شود پرسر و صداتر و عصیانیتر خواهد بود.
۱۷ شهریور ۱۳۵۷ این ملت ایران بود که با خون خود سرنگونی شاه و شاهپور را امضا کرد و دیگر حاضر به کوتاه آمدن نبود. حتی وقتی شاه گفت: صدای انقلابتان را شنیدم. دیگر خیلی دیر شده بود. ۱۳ آبان ۱۳۵۷ دانشآموزان تهرانی با خون خود حیاط دانشگاه تهران را به نشانه مبارزه با طاغوت خونین کردند تا گواه تاریخ باشند که برای انقلاب باید خون داد و انقلاب سفید فقط به درد کتابهای بیعمل میخورد. ۲۶ دی ۱۳۵۷ وعده خمینی به حقیقت رسید و شاه از ایران بیرون شد.
محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۳۳۲ که با کمک امریکا و به وسیله سازمان اطلاعاتی سیا + شعبان جعفری توانسته بود دولت مردمی دکتر مصدق را سرنگون کند، بیست و پنج سال بعد در بهمن ۱۳۵۷ با مردمی روبرو شد که به گفته شعبان جعفری دیگر مثل آن مردم سابق نبودند.
۲۲ بهمن ۱۳۵۷ از رادیو صدایی طنین انداز شد که شاه را در مصر بد جوری پریشان کرد: "این صدای انقلاب ملت ایران است که میشنوید." دوسال بعد ارتش بعث عراق به فرمان صدام در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به ایران حمله کرد تا شادی پیروزی انقلاب ۵۷ را به کام ملت ایران تلخ کند. بعد از تسخیر خرمشهر صدام خود را سردار قادسیه نامید و مصاحبهاش را نیمهکار رها کرد و در پاسخ به خبرنگاران گفت: بقیه سوالها را در تهران جواب خواهم داد.
صدام که شبها خواب میدید در سعدآباد پا روی پا انداخته و شراب شیراز مینوشد ولی حالا در گوری سرد و بینام و نشان در بحرین هیچ کس برایش فاتحه هم نمیخواند. در همین اثنا ترورها شروع شد تا شادکامی ملت ایران را به عزا تبدیل کنند. یاران انقلاب یک به یک توسط کوردلان خورشید ستیز کشته شدند. بهشتی، مطهری، محلاتی، مفتح، دستغیب، رجایی، باهنر و اولین رئیس شورای انقلاب، اولین رئیس ستاد ارتش، اولین رئیس شورای عالی قضایی، اولین امام جمعههای پانزده شهر در ترورهای زنجیرهای اول انقلاب جان باختند.
همچنین رهبر آینده انقلاب آیتالله خامنهای پیش از آنکه به رهبری انتخاب شود با بمبی که در ضبظ صوت کار گذاشته شده بود به شدت مجروح شد. ولی تروریستها یک اصل را فراموش کرده بوند: همه روزها عاشورا است و همه زمینها کربلا. برای عقیده باید خون داد و مبارزه بدون خون یک شاهی هم نمیارزد.
میگویند ایرانیها حافظه تاریخی ندارد ولی ملت ایران خوب به یاد داشت که کوفیان چگونه به علی خیانت کردند و پشت حسین را به چه صورت خالی نمودند. به همین خاطر بر سر پیمان خویش با پیر خود ماندند و از جان خود گذشتند و ثابت کردند اهل کوفه نیستند. شماهایی که برای سرنگونی جمهوری اسلامی لحظه شماری میکنید ۲۲ بهمن ۱۳۸۷ به خیابان انقلاب نگاه کنید. حقیقتی را خواهید دید که سی سال است از درکش عاجز ماندهاید.
چرا جان وین، چارلی چاپلین یا آلن لد در پایان فیلمهایشان تک و تنها با پای پیاده، سوار بر اسب یا ماشین، درمسیری خاکی یا جادهای بیابانی جانب افق را میگیرند؟ چرا از دهه ۱۹۵۰ به این سو، زنهای موطلایی در فیلمهای هالیوود، تقریبن همیشه نقش مثبت دارند، درحالی که زن های مو مشکی، به ایفای نقشهای منفی متمایلند؟
چرا زوج های سینمایی بر فراز تپهها یکدیگر را در آغوش میگیرند؟ یا چرا حتا در پایان دهه ۱۹۶۰، کری گرانت و دبورا کار (رابطهی به یادماندنی) در نوک یک آسمان خراش به هم وعده دیدار میدهند؟ چرا شخصیت مثبت بنهور که یهودی هم هست، چارلتون هستون، با لهجه آمریکایی صحبت میکند در حالی که شخصیت منفی فیلم که رمی است، استیون بوید، با لهجهای خود را بیان میکند که رنگ و بوی انگلیسی دارد؟
چگونه است که جیمز دین بعد از فصل معروف مسابقهی اتوموبیلرانی یاغی بیهدف با کوری آلن، وقتی به منزل برگشته است، یک شیشه شیر در دست دارد، از آن مینوشد و بر چهرهاش میریزد و سرانجام به شکل یک جنین، روی کاناپه خانوادگی دراز میکشد؟
اگر دنبال جواب به این سوالها هستید باید کتاب رویای امریکایی نوشتهی میشل سیوتا نویسنده مجله پوزیتیف را بخوانید. سیوتا در این کتاب با تحقیقی مفصل و منحصر بفرد تلاش کرده که انبوهی از درون مایههای اساسی سینمای آمریکا را مورد بررسی قرار دهد و با خواندن کتاب متوجه خواهید شد که چقدر این کار عالمانه و درست انجام شده است. در مقدمه کتاب آمده رویای آمریکایی کتابی است که همیشه دوست داشتیم در جوانی بخوانیم تا به شیوهای رساتر، عشق خودمان را به سینمای آمریکا توجیه کنیم و فریاد بکشیم.
نسخهی ترجمه شده کتاب با مقدمهیی از مترجم شروع میشود، میگوید چقدر سینما را دوست داشته و چقدر دنبال این بوده که چنین کتابی پیدا کند که سینما را برایش رمزگشایی کند و رسیده به میشل سیوتا. بعد هم از مشکلات ترجمه و آدمهایی گفته که کمکش کردهاند. سپس مقدمهی نویسنده میآید، که کلیت کتاب را به شکلی جذاب توضیح میدهد، روش کار کتاب را بیان میکند. تیترهایی که هر کدام فشرده توضیح داده میشوند و مثالهایی در توضیح هر اثر آورده میشود.
در مقدمهی نویسنده آمده که کتاب چهار مجلد است، اولین کتاب حاظر در بررسی درونمایههای مثبت و اساسی ایدئولوژی سینمایی آمریکایی است. کتاب دوم اختصاص پیدا کرده به اشتباهاتی که طبق نظر این نوع سینما، انسان آمریکایی را از دستیابی به رویاها و آرزوهایش باز میدارد. کتاب سوم نگاه مولف است به درونمایههای نسبی و دوگانگی موجود در ایدئولوژی آمریکایی و آخرین جلد، مروری است بر جنبههای متنوع روحانی این ایدئولوژی که اساس و پایهی فرهنگ این سرزمین را ساخته است.
رویای آمریکایی از دیدگاه یک فرانسویزبان، به بازسازی سرزمینی با فرهنگ و تاریخی نو میپردازد که بر پایهی امید به خوشبختی جاویدان ساخته شده است. آقای سیوتا فرهنگ این سرزمین را از هم باز میکند و از طریق سینما به عمق آن نفوذ میکند.
یک لیست بلندبالا از مضمونهای مشترک را روبهرویمان قرار میدهد، در آن خیلی چیزهای جالبی پیدا میشود که همراه میشوند با مثالها، البته لازم نیست خودتان را محدود کنید به چیزی که نویسنده گفته، کلیت مطلب را بگیرید کافیست تا سری بزنید به آرشیو شخصیتان از فیلمهای آمریکایی و یکی را همین جوری بردارید، یک بار دیگر تماشا کنید و این بار دیدی تازه دارید در درک فیلم.
کار آقای سیوتا، درست است که ارزشی انسانشناسانه و جامعشناسانه دارند، درست است که هدفشان درک عمیقتر سینما است، درست است که با این کتاب ارزشمند، توصیف دقیقی از هویت و فرهنگ سرزمین ایالات متحده به ما دادهاند، اما کار اصلی آقای سیوتا، از عشقی بیپایان بوده است به سینما، به تصویر، و به امید، و آرزوهایی که این تصویرها همیشه روبهروی چشمانشان قرار داده است.کتاب «رویای آمریکایی» سینمای آمریکا است، جمع و جور و خلاصه شده در یک متن مفصل، که در قطعی نزدیک به وزیری، مخصوص سری کتابهای «مطالعات سینمایی» توسط نشر چشمه منتشر شدهاند.
نوکیا مدل 5800 XpressMusic با ابعادی در اندازههای 15.5×51.7×111 میلیمتر و وزنی برابر با 109 گرم طراحی شده است. نوکیا مدل 5800 XpressMusic به عنوان یک گوشی چهاربانده با پشتیبانی از باندهای GSM 850 / 900 / 1800 / 1900 و 3G با پشتيبانی از HSDPA 2100 / 900 طراحی شده است.
گوشی همراه نوکيا مدل 5800 XpressMusic را میتوان اولین گوشی Full Touch مبتنی بر سيستم عامل سیمبین سری 60 ساخت نوکیا به شمار آورد. همان طور که میدانید، تا پیش از این، نوکیا گوشی همراهی را که علاوه بر بهرهمندی از قابلیتهای لمسی، به سیستم عامل سیمبین سری 60 نیز مجهز باشد طراحی نکرده بود. نکتهی جالب توجه دیگری که در این گوشی دیده میشود موزیکال بودن آن است که همان طور که از نام آن پیدا ست به احتمال زیاد با یک گوشی برتر، به همراه قابلیتهای خوب موسیقایی رو به رو خواهیم بود.
صفحه نمایش به کار رفته در این گوشی یک نمایشگر لمسی 3.2 اینچی TFT است که رزولوشنی برابر با 640×360 پیکسل دارد. از مشخصههای اصلی این نمایشگر 16 میلیون رنگی میتوان به قابلیت تشخیص دستخط، قابلیت چرخش اتوماتیک تصویر به کمک شتابسنج داخلی و Proximity Sensor اشاره کرد که هنگام تماس و نزدیک کردن گوشی به صورت، عملکرد لمسی آن را غیر فعال میکند.
دوربین به کار رفته در این گوشی یک دوربین 3.15 مگاپیکسلی است که تصاویری را با اندازهی 1536×2048 پیکسل ارایه میکند. این دوربین به لنز کارلزایس، اتوفوکوس و فلاش مجهز است. همچنین، به کمک آن میتوانید با سرعت 30 فریم در ثانیه و کیفیت VGA فیلمبرداری کنید. فیلمبرداری 30 فریم در ثانیه برای یک دوربین 3.15 مگاپیکسلی موبایل مشخصهی بسیار جالب توجهی است که مطمئنن از آن استقبال خواهید کرد.
شایان ذکر است سیستم عامل به کار رفته در این گوشی نسخهی 9.4 است که از نظر عملکرد و طراحی ظاهری با مدلهای پیشین آن تا اندازهای متفاوت است.
پشتیباني از بلوتوث نسخهی 2.0 به همراه A2DP، microUSB نسخهی 2.0، قابلیت ارسال و دریافت پیامهای SMS، MMS، ایمیل و IM، بازیهای جاوا با قابلیت دانلود بازی، مرورگر WAP 2.0/xHTML و پشتیبانی از فیدزهای خبری RSS، گیرندهی داخلی GPS، کارکرد A-GPS، رادیو FM استریو به همراه RDS، خروجی تلویزیون، خروجی 3.5 صدا، شمارهگیر صوتی، فرمان صوتی، مرورگر اسناد، ویرایشگر عکس، T9، هندزفری داخلی، پشتیبانی از Wi-Fi و جاوا از جمله مشخصههایی هستند که در این گوشی ارایه شده است.
همچنین، پخش کنندهی کارآمد با پشتیبانی از فرمتهای MP3/WMA/WAV/eAAC+ برای پخش موسیقی و فرمتهای MPEG4/WMV/3gp برای پخش فیلم از دیگر قابلیتهای برتر Nokia 5800 XpressMusic به شمار میروند.
گوشی همراه نوکیا مدل 5800 XpressMusic به همراه یک قلم ارایه میشود. حافظهی داخلی آن نیز 81 مگابایت است که با استفاده از کارتهای microSD قابل افزایش است. باتری مصرفی این گوشی یک باتری یون لیتیوم mAh 1320 است که برای 406 ساعت حالت استندبای و 8 ساعت و 45 دقیقه مکالمهی مفید عمر میکند.
نوکیا ۵۸۰۰ را برای مقابله با آیفون تجهیز کرده است. و باید جانب انصاف را رعایت کنیم و بگوییم که Nokia 5800 XpressMusic خیلی از iPhone سرتر است. ولی بعضیها حاضرند به خاطر همان سیب گاززده پشتِ آیفون کلی پول بپردازند.
مشخصههای اصلی گوشی همراه نوکیا مدل 5800 XpressMusic:
• یک گوشی چهاربانده با پشتیبانی ازGSM و 3G
• مبتنی بر سیستم عامل سیمبین سری 60 نسخهی 9.4
• صفحه نمایش لمسی 3.2 اینچی 16 میلیون رنگی TFT با 640×360 پیکسل رزولوشن
• دوربین 3.15 مگاپيکسلی با اندازه تصویر 1536×2048 پیکسل
• فوکوس اتوماتیک، فلاش و لنز کارلزایس برای دوربین
• فیلمبرداری با سرعت 30 فریم در ثانیه به صورت VGA
• رادیو FM استریو به همراه RDS
• قابلیت ارسال و دریافت پیامهای SMS، MMS، ایمیل و IM
• گیرندهی داخلی GPS و کارکرد A-GPS
• پشتیبانی از فرمتهای MP3/WMA/WAV/eAAC+
• حافظهی داخلی 81 مگابایتی با پشتیبانی از کارتهای microSD
• باتری یون لیتیوم mAh 1320
• ابعاد: 15.5×51.7×111 میلیمتر
• وزن: 109 گرم
• مدت زمان مکالمه: 8 ساعت و 45 دقیقه
• مدت زمان استندبای: 406 ساعت
چند درصد زمین موعود را فلسطینیها به یهودیها فروختند؟ چند درصد آن زمین را یهودیها به زور به دست آوردند؟









