این تن دیگر هیچ نسبتی با این دنیا ندارد، بالای سرم پرسه نزن - 15 نظر

نویسنده: حمیدرضا
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 22:57
می‌خواهم آنقدر بزرگ شوم
که ديگر دل‌ام حتی برای يک لبخند الکی هم تنگ نشود
می خواهم آنقدر بزرگ شده باشم
که روحم به پیله‌ی تنهایی‌ام نگنجد
نویسنده: حمیدرضا
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 22:58
در این رختخواب نمناک که بوی بدن تو و من را می‌دهد یک روز عاشقانه‌ترین پچ پچ‌ها در گوشمان شکل می‌گرفت و حالا صدای تهی است و غار غار کلاغی که از فراز سر ما پرید.
نویسنده: حمیدرضا
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 22:59
غير از تعميرگاه‌های مجاز هيچ چیزی در اين دنيا مجاز نيست.

من الان آخه نصف شب است. من الان آخه توپم پر است از سياهی، قهوه‌ای، زرشکی و جگری. من الان آخه بدون کوچکترين زرد و سبز و آبی در درون، خطاب به جمعيتی پر از انفرادی و فرديتی بی‌زوج بی‌آنکه مخاطبی رو به روم باشد در شبی که کمی عجيب و کمی چرت و کمی پلاستيکی است می‌نويسم. اسم اين چيزها بيشتر از آن که نوشتن باشد بالا آوردن است احتمالن. فعلن دلم به اندازه هزار و يک قاطر خونه گرفته است.
نویسنده: حمیدرضا
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 23:0
تاب بیاور دختر
تاب بیاور
تا آب از سرمان بگذرد
نویسنده: مهتاب مفخم
سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت: 8:39
تا آب بخواد از سر بگذره...
نویسنده: حامد
سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت: 8:47
سلام
خداییش استاد شطح نویسی هستی. کامنت 22:59 منو کشته.
نویسنده: هادی
سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت: 12:6
حس می کنی دلت گرفته از هر آن چه هست/ می خواهی آسمان را بالا بیاوری
نویسنده: کتایون
چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت: 23:37
همه چیز مرتبه؟ این دلگیری خفه کتتده و تلخی مداوم که همه جا رو گرفته از کجاست؟ و عجب جمله ای نوشته ای" این تن دیگر هیچ نسبتی با این دنیا ندارد"!
حمیدرضا: ... . این پست اولین ری‌اکشن به فیلم معلم پیانو است و یکی از ری‌اکشن‌ها به این زندگی که کمی عجیب، کمی چرت و کمی پلاستیکی است. معلم پیانو بهانه است. این فیلم من یاد چیزهایی انداخت که اینجا توی ایران می‌بینم. فاجعه‌ای که هنوز آغاز نشده است. بیجه آن قاتل پاکدشتی یکی از قربانی‌های ان فاجعه است. خدا عاقبت این ملت را ختم به خیر کند. آخر غير از تعميرگاه‌های مجاز هيچ چیزی در اين دنيا مجاز نيست. همان کامنت 22:59 زبان حال ما است. عیسا دمی کجاست که احیای ما کند.
نویسنده: کتایون
پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت: 14:44
برای همین بود که با خواندن نقد فیلم گریه کردم. چند نفر از این دختران ازدواج نکرده را برایت مثال بزنم که در دنیایی مثل دنیای اریکا زندگی می کنند. بیجه مردی بود در این جامعه و مشکل داشت، نخبه ای که به فاجعه رسید، اما می دانی ما چقدر از این زنان و دختران داریم که به فاجعه ای خاموش می رسند؟ همه چیز گند است گندتر از انچه بتوان عنوان کرد. امروز در جلسه ای بودم که بحث طلاق بود. می دونی در آن جلسه مدام فکر می کردم افزایش طلاق برای زنان جامعه ما شاخص خوبیست یا بد؟ و راستش به نتیجه ای نرسیدم. ما درست در همان کثافت قصه کوری غرق شده ایم بی آنکه عاطفه را درک کرده باشیم. ما مشکلی اساسی پیدا کرده ایم و آن هم ناهنجاری در عواطفمان است، ما تعریف عاطفه ومحبت را گم کرده ایم وحتی سر خود را شیره می مالیم. دلم پره حمید جان. خیلی خیلی زیاد. وقتی کسی چون من اینطور احساس خسران کنه، کسی که در تمام زندگیش مدعی بوده هر چه خواسته انجام داده،تکلیف روشنه. ما زیر صفریم اما نمی دونم چرا منجمد نمی شیم.
نویسنده: فرزانه مرادی
جمعه 10 خرداد1387 ساعت: 11:6
این خیلی خوب است
خیلی خیلی خوب است
پرسه نزن پرسه زدن کار تو نیست /.
نویسنده: بانوی معبد سوخته
جمعه 10 خرداد1387 ساعت: 18:34
تکه تکه برده اند تن من را ... کرکسان متهوع احمق !
نویسنده: ملکیادس
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 2:53
"چه شد حميدرضا چه شد؟!... هنوز چيزي از جنون هاي اردي بهشتي نگذشته بود... هنوز دير زماني از آن پست که چيزهايي فراموش را در توسري خوردگان شهرهاي مدرن زنده مي کرد سپري نکرده بوديم... پس واقعا چه شد؟!... اينطور خرابش نکن... تو رو خدا تمامش نکن مرد"...
2-3 ي همان شب رسيدم سر ِ اين پست. کامنت را بسته بودي گويا. اينکه اين يک پست خصوصي ست بيشتر در من ريشه دواند. گذشتم... اما آخرش يواشکي متن بالا را در نت شرد آيتم گوگل ريدر م نوشتم... فکر هم مي کنم هنوز که از ماجرا خبردار شدم اين note نيازي به بازنگري ندارد. فکر هم مي کنم هنوز که
رهايي را اگر راهي ست
جز از راهي که رويد زان گلي خاري گياهي نيست...

راه ِ اردي بهشت ها در اين روزگار و در اين شهرها، بدجوري بند آمده است و نفس انسانيت هم در پي اش...
نویسنده: لیلا
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 10:31
wow
نویسنده: رفیق حسین
یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت: 19:43
یک روز تو رو بابت تمام نوشته‌هات، وسط میدون باغ‌شاه، اول شلاق خواهم زد، و بعد با صدای رسا، حکم اعدام‌ات را خواهم خواند. بعد، .....
اما همان روز کذا، ممکن است یاد این پُست بیفتم! ممکن است! پس اگر یاد این پست بیفتم، به‌خاطر تیتر زیبا و کم‌نظیرش، حتما از خون تو خواهم گذشت... و تو را به حرمت «تیتر» {این تیتر، و آن تیتر که روزگاری «ما را چه می‌شود»ی داشتیم در آن} می‌بخشم و می‌بوسم.
پس تا روز اعدام‌ات، و بخششی که در تیتر نهفته است
بدرود و بوسه
حمیدرضا: سلام برادر. باغ شاه، تیتر، تیر، خون، شلاق و اعدام برای ما (من، تو و همه‌ی ما) معنای غریبی دارد. همان جور که سیاهکل، چیتگر، خسرو، گل سرخ و ساعت پنج عصر.
نویسنده: فرنوش
دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت: 23:29
مرسییییییییییییییییی
تواین نثر از بالا بودم جایی میان کرکس ها و جسمت.
نظر شما
نام شما:
پست الکترونيک:
وب سايت:
  
       [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد