امروز اول مهر است. ما چه زود بزرگ شديم. الفبا را تازه ياد گرفته بوديم که چند صفحه بعد از ب بسما... کتاب دوم دبستان به واژه تصميم رسيديم. آن تصميم، تصميم کبری بود. ما امروز حتی يادمان نيست که کبری چه تصميمی گرفته بود!
راستش کنار آمدن با واژه تصميم آسان نبود. آن روز که خانم معلم درس تصمیم کبری را یاد میداد. انگشت ما بارها و بارها با صدای خانم اجازه بلند شد تا یاد بگیریم این واژه را چطور مینويسند. بعد هم ديکته اين درس را صفر شديم و شب هزار بار از روی تصميم جريمه نوشتيم تا شکل اين واژه در ذهنمان حک شد.
ما یاد دبستان افتادیم. یاد صبگاه. همان صبگاهایی که ما را وادار میکردند با بلندترین فریادها بگوییم مرگ بر امریکا. و ما نمیدانستیم امریکا چرا باید بمیرد؟ و ما بلندترین فریادها را بلد نبودیم. و ما حتی معنای مرگ را هم نمیدانستیم. ولی الان خیلی خوب میدانیم معنای مرگ بر امریکا، بلندترین فریادها و مرگ را. صدای زنگ تفریح ما را به خود آورد. همه یک پارچه فریاد میشدیم تا معنای رهایی را دریابیم.
فریاد و رهایی آن زمان در زنگ تفریح برای ما خلاصه بود. و زنگ تفریح چقدر کوتاه بود. و ما با لذتی سیراب نشده باید به سر کلاس درس می رفتیم. و کلاس درس چقدر بد بود. چقدر زجر آور بود. چقدر درد بود. مدادهای لای انگشتان ما به ما معنای درد را خوب آموخت.
و غروب های جمعه که انگشتان ما از نوشتن جريمه ورم می کرد. تير میکشيد. بر تاب زنگزدهی کنج حياط مینشستيم. آرزو می کرديم که پدر بزرگ ما را تاب دهد تا طعم سيلی های ناظم را از ياد ببريم. اما پدر بزرگ کمر درد داشت. پدر بزگ حوصله نداشت. پدر بزرگ ما را نمیديد. او ما را تاب نمی داد. تاب ساکن بود. زمين ساکن بود. ما ساکن بوديم. آسمان ساکن بود. و جمعه روز بدی بود.
مرتبط:
:: میم میم: نقاش هستی را بگو رنگ زرد بپاشد به در و دیوار شهر و برگها را به باد برقصاند که ماه جنون رسیده است. نخالگان جهان٬ همانها که عالم و آدم به دیوانگی متهمشان میکنند٬ این ماه را در معیت پادشاهشان حکمرانی میکنند. مهر برج تمام جنونهای شبانه است. نخ تسبیحی است که متولدان دیوانهاش را دانه به دانه ذکر میکند. ساکنان برج مهر! پادشاه برایتان - به رسم تفقد - تاج از سر برداشته است. عقلها را ببوسید و بگذارید روی تاقچه. این ماه را به سبک خودتان زندگی کنید. باشد که رستگار شویم.





