صادق هدایت اولین کسی است که آغازگر نشستن روشنفکرهای ایرانی بر روی صندلی کافهها شد. شاید صادق هدایت وقتی برای اولین بار روی صندلی لهستانی کافه نادری نشست هیچ وقت فکر نمیکرد در کمتر از صدسال فرهنگ کافه و کافهنشینی به یکی از نشانههای روشنفکری عصر ما تبدیل شود.
یک فنجان کاپوچینو، اسپرسو، ترک یا هاتچاکلت، میلکشیک، کرپ میتواند برای یک دانشجو، روزنامهنگار و اهلفکر به اندازه یک دنیا ارزش داشته باشد. نشستن بر روی صندلی چوبی یک کافه با فضای وهمآلود و اساطیری پر از دود سیگار و بوی تند قهوه با نور کم حالتی وصف ناشدنی برای کسی که تمایل به لذت بردن از این فضای اثیری است داشته باشد.
خیلیها فکر میکنند «کافه رفتن یک تفریح است» ولی کافه محلی برای گفتگو و رد و بدل اندیشهها است. باید به کافهها سر زد. نه اینکه به کافهها رفت. کافه سرزدن قسمت انتهایی یک پروسه است. نه اینکه خودش به یک پروسه تبدیل شود. شما صبح به دانشگاه میروید و ظهر در تحریریه روزنامهتان حاضر میشوید و دم دمای غروب با یک دوست در کافهای قرار ملاقات میگذارید. کافه رفتن اصل نیست، فرع است.
در پاریس و نیویورک کافه رفتن یک حاشیه است. روشنفکر پاریسی بعد از اتمام یک روز کاری بر روی صندلیهای کافه مورد علاقهاش مینشیند. ولی در تهران کافه رفتن به یک اصل تبدیل شده است. اینجا کسی در پایان یک روز به کافه نمیرود، بلکه تمام روز را در کافه به سر میبرد.
حتی قهوهخانه را اگر ورژن قدیمی کافیشاپ بدانیم باز تضاربآرا به خوبی در آن قابل دیدن است. در قهوهخانهها مردم در زمانهای خاص خودشان بدون قرار قبلی یا با قرار قبلی درست مثل کافههای روشنفکری میآیند بر روی صندلیها یا تختها مینشینند و چای یا نیمرو و دیزی یا قلیان سفارش میدهند و شروع میکنند با همراه یا کسانی که در قهوهخانه نشستهاند به صحبتکردن.
این شاید یک سنت قدیمی برای ایرنیها باشد و نباید خیال کرد که سنت کافهنشینی از فرانسویهای کافهرو به ایران وارد شده. شاید درستترش این باشد که نوع «کافهنشینی مدرن» از فرانسه به ایران آمده است. قهوه به جای چای، پاستا به جای دیزی و آن به جای این. ولی کارآیی و ساختمان قهوهخانه و کافه یکی است. با همان ریزهکاریها و چم و خم.
در زمان حال خیلی از روشنفکران به دنبال محلی جدید برای نشستن و گقتگو هستند. به همین خاطر سعی میکنند مکانهایی جدید را کشف کنند و برایشان هم فرقی نمیکند که آنجا یک کافه باشد یا قهوهخانه. دوست دارند این مکان توسط خودشان یا دوستان همفکرشان پیدا شده باشد. حالا میخواهد لوکشین مکان تازه کشف شده در بالاترین نقطه شهر باشد یا بر یکی از خیابانهای مرکز شهر.
نشستن در یک کافه در خیابان نادری، گاندی، آبان، کریمخان، انقلاب یا یک قهوهخانه بیتفاوت در خیابان نیاوران یا محلی دنج در خیابان حافظ برای کسی که میخواهد یک لیوان چای داغ یا قهوه تلخ را مزه مزه کند و در بین این لذت با دوست یا یک غریبه به گفتگو در مورد حساسترین مسائل روز یا پیش پا افتاده ترین مباحث بپردازد هیچ فرقی نداشته باشد. مهم بودن است. بودن و بحث کردن و تو سر و کلهی هم زدن و در این برخورد فکرها است که بالانس بین عقیدهها و نظریهها شکل میگیرد و اندیشه تولید میشود.
از ژان پل سارتر، آلبر کامو، فرانتس کافکا تا ژاک دریدا، مارتین هایدگر، هانا آرنت، میشل فوکو، سیمون دوبوآر همه زمانهای زیادی را در کافهها به سر کردهاند. اولین کافهای که پاتوق روشنفکران بود در تهران در حد فاصل خیابان شاهآباد (جمهوری) و چهارراه اسلامبول (استانبول) که خیابان نادری نامیده میشد افتتاح شد.
کافه نادری در اوایل قرن بیستم به عنوان یکی از معروفترین و معتبرترین پاتوقهای روشنفکری پایتخت خودش را معرفی کرد. صادق هدایت به عنوان اولین ایرانی که قرارهایش را در خارج از خانه و در کافه میگذاشت شناخته شده است. او دَنگی دونگی خرج کردن را هم در همین قرارها و پاتوقهایش در میان دوستان و آشنایانش جا انداخت.
صادق هدایت این رفتار (کافهنشینی مدرن) را از فرانسوی ها به داخل ایران آورد. به قول عمران صلاحی: «كافهنشينی در حقيقت سنت روشنفكران فرانسوی است. آنچه متعلق به ماست شايد اسمش قهوهخانهنشينی باشد كه از زمان صفويه در ايران رايج شد و اتفاقا شعرا دور هم جمع ميشدند و شعر ميخواندند» در پاریس قشر روشنفکر تمایل زیادی به گفتگو در کافههای کنار پیادهرو دارند.
در پاریس در کافههایی که پاتوق روشنفکران است به هیچ عنوان الکل سرو نمیشود. این یکی از شباهتهای انکارناپذیر کافههای روشنفکری در تهران و پاریس است. یکی از نشانه های فیلمهای نوآر فضای «تیره و رمزآلود» کافهها است. اکثر کسانی که از کافهها به عنوان پاتوق استفاده میکنند با فضای سیاه و اثیری داستان، رمان، فیلم، تیآتر، موسیقی، معماری، نقاشی و... خیلی از هنرهای دیگر بیشتر ارتباط برقرار میکنند تا فضای روشن و رئال.


