بوی لواش رو یادتون هست؟ بوی عجیب خمیر، نان، آتش و سوختگی تکههای نان. بوی نانوایی. بوی سنگک چطور؟ خیلی متفاوت بود. بوی صابون و سنگ. صدای تلق تلوق سنگریزهها روی توری میز نانوایی. بوی بربری هم با آن لعاب عجیبش. بوی تافتون. اسمی که هیچ جور نمیشود ادبی نوشتش: نان تافتان.
بوی بازار. همیشه توی زمینهای خاکی، گاهی فروشندهها آب میزدند جلوی حجره درب و داغانشان که بوی خاک باران خورده بلند میشد، بوی معبد لینگم، بوی مار ناگ، بوی یونولیت، بوی لواشک، بوی سبزیهای معطر، بعضی مواقع بوی تند عطر، بوی لنت ترمز و لاستیک دوچرخههایمان.
بوی تیشرتهای نخی بچگی، بوی دختر همسایه، بوی متفاوت دخترهای غريبه. (احتمالن برای دخترها، پسرها هميشه بوی عرق و خاک میدهند.) بوی اسکناسهای ۱۰ تومانی و ۲۰ تومانی و بوی عجیب زنگزدگی پنج تومانیهای برنجی و برنزی براق مسی رنگ با آن شمایل گربهای ايران پشتش.
بوی پفک مینو. بوی کیت کت، بوی تیتاپ، بوی توک. بوی شکلات. ايرانیها یک جور، خارجیها یک جور. ایرانیها فقط بوی کاکائو و پوشش نقرهای دور شکلات را میدادند، خارجیها بوی فندق و هزار آمیختنی ديگر هم داشتند. بوی اسمارتیز، بوی پاستیل، بوی بستنی چوبی پاک، که من همیشه دوقلو میخريدم. ولی عاشق یکقلویش بودم، حس عجیب ليس به در بستنیهای وانیلی پاک. بوی عجیب برفک روی در بستنی لیوانی و بوی عجیب پاکت کاغذی بستنیهای چوبی.
بوی پارک. بوی کاج، بوی میوه کاج، بوی چنار، بوی چمن. گاهی خشک. گاهی نم. بوی گلهای سرخ کمبو، بوی سيمان هزارتوهای زمین بازی، بوی عجیب فولاد تاب و الاکلنگ، بوی موزاییک، بوی آسفالت خیس دمدمای غروب، بوی بلال. بوی ذغال و البته بوی لجن تابستانی جویهای تهران.
بوی سینما. بوی مرموز کفپوشهای لاستیکی. بوی بوفه سینما، بوی ساندويچهای کالباس خشک و گوجه و خیارشور، بوی کیسههای نایلونی بستهبندی. بوی کاغذ کاهی دور ساندویچ، بوی پاپکورن، بوی صندلی، بوی چادر سياه خانم کناری. چرا همیشه چادرها بوی عجیبی میدهند؟ بيشتر بوی خاک میدهند. شبیه بوی توریهای پنجره خاک گرفته.
بوی عاشورا. بوی اسپند. بوی آتش. بوی انسان. بوی خون. بوی مردی. بوی نذری. بوی قیمهی ظهر عاشورا. بوی چادرهای بزرگ، بوی گلاب، صدا، صداهای مبهم، صداهای گریه، سکوت، پچ پچ. انتقام. خون خواهی. بوی شمال، بوی جنگل، بوی باران، خزه، سیب وحشی حياط عزیز، همان مامانِ مامان، بوی بربریهای خاشخاشی.
بوی بنفشههای وحشی، بوی انجير، بوی پوسته خیس درخت انجیر، بوی شنها ساحل، بوی آب دریا، بوی نمک، بوی مرداب، بوی آجر بهمنی. بوی رودخانه، بوی نیچوب ماهیگیری، بوی کرمهای خاکی طعمه ماهی، سکوت و انتظار، سمفونی جیرجیرکها، بوی ماهیهایی که میگرفتیم، بوی رهبر ارکستر: قورباغه.
بوی باران. چندصدتایی اسمی دارند، بقیه اسم ندارند، اينها بايد اسمی داشته باشند. خوبيش اين است که هر کسی اسمی میگذارد روی بارانی که خودش دوست دارد. باران خیس، باران خشک، باران اسیدی، بارانی که باران نیست ولی خیس میکند.
بارانی که باران است ولی خیس نمیکند، باران بم، باران زير، باران تیک تیک، باران دام دام، باران یک دو، یک دو سه، یک دو. باران شرشر، باران پنجرهنواز، باران خندههای خانوادگی، باران تاریک، باران روشن، باران آفتابی، باران رنگینکمانی. بعضی از بارانها مهربانند، بعضیها خشن و بعضی از بارانها هستند که باید با کسی زیر آنها راه رفت. باران دونفره.
بوی سفال سقفها، بوی چوب سقفها، بوی نم رختخوابهایی که بهترین معشوق دنیا در آن دراز کشیده. رختخوابهایی که برای جدا شدن از آنها اراده لازم است. بوی ته چین شرف اسلامی بازار، بوی چلوکباب هانی توی میدان قیام، بوی جوجه کباب حاتم ظفر، بوی شير برنج بچهگی، بوی سبزی کوکو، بوی قورمه سبزی، بوی ماهی سفيدِ شب عید، بوی آشپزخانه، بوی کیک خانگی، بوی مامان، بوی مادربزرگ، بوی عمهها و خالهها، نمیدانم چرا، ولی عموها و داییها بو نمیدادند.
بوی دفتر و کاغذ، بوی مداد تراشیده، بوی کیف قفلدار مدرسه، بوی توی کیف مدرسه، بوی مدرسه، بوی گچ تخته، بوی کلاس، بوی شلوار پارچهای خیسخورده و بوی نامشخص پالتوها در زمستان. بوی نارنجک و هفت ترقه، بوی باروتِ زمان جنگ، بوی گوگرد چهارشنبه سوری، نارنجکها اول کاغذی بودند، بعد کمکم لنتی شدند. هفت ترقههایی که از جنس پاکت سیمان بودند. بوی فشفشه، بوی اکلیل سرنج و زرمیخ، بوی میخ، بوی چوب و نفت و گازوییل، بوی بنزین.
بوی سبزی پلو با ماهی، بوی آجیل چهارشنبه، بوی سکه، بوی سبزه، بوی فرش و نم و کف و انواع مایعات شوینده، بوی ریکا، بوی شوما، بوی خونه تکونی، هیاهو، بوی باغچه، بوی هرس درختها، بوی خاک خوشحال زمستان، بوی بهار، بوی هفت سين. بوی بد دهان. بوی نوزاد یک ماهه، بوی مامازی بچه، بوی پنیرک، بوی پوشک و پودر و سرلاک و آب دهن شیرآمیز نوزاد. بوی حمام، بوی صابون و بخار، بوی پوست بچهای که آب قطره قطره رویش برق میزد.
همینطور که فکر میکنم، بوهای بيشتری برايم زنده میشوند. بوی تو. بوی تن تو. بوی کنزو و دیویدوف. بوی شنِل. بوی ورساچه. بوی کافه نادری کنار تو. بوی قارچ پیتزا داوود. بوی پنتری. کِی و کی دیویدوف و کنزو، بوهای عزیزم را دزدید؟ حس میکنم بوها نماینده معصومیتی بودند از روزگار سپری شده سالخورده که در من روزی مردند. میخواهم امسال با بوها آشتی کنم. دوباره میخواهم بوها را حس کنم، میخواهم شامهام را بنوازم.


