تبليغاتX
گردباد - نون و پنیر و بامیه، حمیدی بزن تو زاویه

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

نکند فکر می‌کنید ما از آن وبلاگ‌نویس‌های کافه نشینیم که توی دود سیگار محو شده‌اند و نفسشان برای راه رفتن هم می‌گیرد. نخیر. اصلن هم از این خبرها نیست. هنوز هم گل‌کوچیک می‌زنیم بعد از افطار وسط خیابان و صدای کری‌ خواندنمان بلند است که تیم بعدی بیاد تو. دیشب هم کلی گل زدم. تیم حمیدرضا هیولا وقتی رفتند داخل زمین، خیلی فطیر تیم‌ها را بردند که آخر سر با ترفند و کلک توانستند از زمین بازی خارج‌شان کنند.

می‌شود به جای کافه روی لبه جدول یک خیابان نشست و راجع به خیلی چیزها حرف زد. می‌شود به جای سان‌شاین، کافه گلاسه،  پاستا و این همه اند کلاس یک عدد ساندیس یا رانی روی لبه همان جدول باز کرد و سر کشید. می‌توان به جای دید زدن دخترها و پسرهای رنگ شده‌ی داخل کافه‌ها بازی جانانه فوتبال بر و بکس را دید و لذت برد.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که مامور گفت: بزن کنار. زد کنار. از چراغ قرمز رد شده بود. جریمه بیست ‌هزار تومانی روی شاخش بود. مامور آمد جلو تا شماره ماشین را بنویسد. کمی مکث کرد. روسری‌اش را جابجا کرد. بعد گفت‌وگو شروع شد و قضیه تمام شد.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که موبایل‌ش زنگ زد. یکی پشت خط بود. گفت: ماشین دوست داری؟ گفت: آره. گفت: بنز دوست داری یا بی‌ام‌دبلیو؟ گفت: هر کدام که شما دوست داری. دوساعت بعد داشت با بی‌ام‌دبلیو در اتوبان می‌راند.

داشت به جامعه مدنی فکر می‌کرد که یک پسر خوش قیافه آمد توی دفتر کارش. گفت عشقم شمایید. تیپش به بچه‌های پایین نمی‌خورد. اصلن از سوییچ توی دستش و ادکلن خوش بویش معلوم بود. گفت چقدر برای عشقت می‌د‌هی؟ جواب داد: هر چه شما بگویید. به همین راحتی طرف به عشقش رسید و او هم پول را زد به جیب.

| لينک ثابت |  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:13    |