تبليغاتX
گردباد - Endism

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

دارم روی یک متن در مورد پایان تاریخ کار می‌کنم. می‌دانید که فوکویاما با پایان یافتن جنگ سرد، پیروزی غرب لیبرال را بر شرق کمونیست اعلام می‌کند. او جنگ سرد را مبارزه‌ای میان دو ایدئولوژی می‌دانست که سمت و سوی تکامل بشریت را در جریان مدرنیته تعیین می‌کرد. پیروزی غرب به معنای پایان این تکامل ایدوئولوژیک و به بیانی «پایان تاریخ» بود. فرانسیس فوکویاما در مقاله‌ای در سال ۱۹۸۹ این موضوع را مطرح کرد و سپس آن را در کتاب خود «پایان تاریخ و واپسین انسان» ۱۹۹۲گسترش داد. فوکویاما پیرو مکتبی است به نام پایان‌گرایی. او پایان تاریخ را اعلام کرده است.

تئوریسین امریکایی می‌گوید: آنچه که ممکن است شاهد آن باشیم دقیقن پایان جنگ سرد، یا پایان دورانی ویژه از تاریخ پس از جنگ نیست، بلکه پایان تاریخ، به خودی خویش است. بدان معنا که نقطه پایانی دگرگونی تدریجی ایدئولوژیکی نوع بشر و جهانی سازی لیبرال دموکراسی غربی، به عنوان واپسین صورت دولت بشر است.

نظریه مذکور با روایت کارل مارکس از پایان تاریخ به شدت متعارض است. برابر با فلسفه تاریخ وی ماتریالیسم تاریخی، پایان تاریخ، هنگامی است که تمایزات طبقاتی که مارکس آنها را علت دگرگونی تدریجی هر اجتماع موجود تاکنون دانسته از میان رخت بربندد. وی به رغم عدم تعیین میزان به طول انجامیدن پای به عرصه نهادن وضعیت بی‌طبقگی بر آن است که وضعیت مذکور یا کمونیسم غیر قابل اجتناب خواهد بود.

نظریه فوکویاما که با پایان جنگ سرد پای به عرصه وجود نهاد ارجاعی آشکار به عبارت کارل مارکس به شمار می‌رود. هرچند بر این باور است که وی عبارت مذکور را از هگل به وام ستانده است. فوکویاما ضمن این استدلال که پیشرفت تاریخی به دموکراسی سکولار بازار آزاد منتهی گشته به ویژه متاثر از تفسیر هگل توسط اندیشمند فرانسوی الکسندر کیفنیک است. به نظر می‌رسد فوکویاما توسط فیلسوف سیاسی اشتراوسی صاحب نام الن بلوم استاد وی در راستای کیفنیکف دانسته شده است.

هگل بر این عقیده بود که مبدا و شروع تاریخ در شرق است و در غرب تاریخ به مقصد و به پایان خود می‌رسد. هگل معتقد بود که تاریخ بشریت با امپراتوری هخامنشیان شروع شده است و دولتی که مد نظر هگل بود در دولت هخامنشیان خود را نشان داده است: ذهن در اين دولت بیدار و تکامل داشته، هگل اضافه می‌کند که ذهن و فکر در دولت چين و هندوستان در خواب بوده و پيشرفت و يا توسعه‌ای نداشته است.

با وجود اینکه ذهن در ايران بیدار بود و تکامل داشت اما این اولین امپراتوری جهان در فرهنگِ اعراب حل شد و ایرانیان به نقل از هگل نه تنها مذهب بلکه ملیت خود را نیز از دست دادند، اما برغم اینکه ذهن و فکر در هند و چين خفته و در خواب بود اين دو کشور فرهنگ، مذهب ، زبان و مليت خود را حفظ کردند. هگل در يک جمله شاعرانه این پديده را چنبن بيان می‌کند: "يک کوه ثابت هیچ برتری و مزیتی بر یک گل خوشبو که برگ‌های خود را از دست می‌دهد و پژمرده می‌شود ندارد." در اینجا هند و چين کوه هستند و ايران باستان گل خوشبویی که پژمرده شده است.

| لينک ثابت |  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 3:20    |