هوا خیلی ژلهای است. بهار باعث میشود حواست پرت شود و از غم غافل شوی. یادتان باشد بهار که از راه رسید دلتان را ول کنید بگذارید هوا هر کجا خواست آنرا با خودش ببرد. به سلامتی تو طلای ويسکی ناب. به سلامتی تو گيلاس سرخ شراب.
گوشوارههای گیلاس، النگوی پوست بادمجان، گردنبند گوشماهیام را میخواهم. دلم تنگِ کفشهای کتانیام است. آنها را پایم میکردم در طول اتاق راه میرفتم و به ساعتی که روی مچ دست چپم نقاشی کرده بودم نگاه میکردم. آن روزها عقربههای آن ساعت گرانبها ثابت بود و زمان را برای بیخبریهای من متوقف کرده بود.
نه مثل این روزها که ساعت سواچ سویسی به تو میگوید که زمان در حال گذر است و ایضن آدمهایش. آن روزها اصلن معنای دل نسبتن را نمیدانستی چه برسد به دل بریدن. من همان ساعت، همان پیراهن، همان کفشهای کتانیام را میخواهم که برای حفظ و نگهداری آن جواهرات نیاز به گاو صندوق، قفل و بند نبود. هیچ کس به آنها طمع نمیکرد.
بهار در حال رسیدن است. اگر امسال همدیگر را دیدیم لبخندت را به همراه بیاور. اسفند اصلن به زمستان نمیرود بیشتر بهاری است. وقت نفس کشیدن زمین از راه رسیدن است. طبیعت لباس نو بر تن میکند و به تو گوشزد میکند نو شوی. و تو نه فقط با لباسهایت بلکه افکارت را هم نو خواهی کرد.
انسان اگر نو نمیشد هیچ وقت از غار به فضا نمیرفت. وقتی اسفند از راه میرسد طول روزها بلندتر میشود و من اینرا خیلی دوست دارم. پاییز و زمستان خیلی دپآلود است. ولی من عاشق خورشیدم. دوست دارم پوستم را بسوزاند. بوی اهورایی جاری در فضا مستم میکند. دلم برای اردیبهشت از اسفند تاپ تاپ میکند.
سرگيجههای خوب به سلامتی تو. يه کانتينر مشروب به سلامتی تو. عرق سگی، آبجو، به سلامتی تو. تويی که اين جا نيستی. تويی که حتا پشته اين استکانها نيستی. تویی که حتا اسمت نمیدونم چیه. منگِ رویا و سِحر یک کابوس در انتظار لحظهی فانوس. اوج صدها موج، یک بغل توفان. خفته در عمق، قلبِ اقیانوس.





