برگها با باد میرقصند
و ما همچنان با هم میرویم
مینشینیم، حرف میزنیم
و همدیگر را به آغوش میکشیم
خیلی وقت است که به پای من ایستاده
مرگ را میگویم،
بانوی پاییزی من!
و ما همچنان با هم میرویم
مینشینیم، حرف میزنیم
و همدیگر را به آغوش میکشیم
خیلی وقت است که به پای من ایستاده
مرگ را میگویم،
بانوی پاییزی من!
شمیران، ظهیرالدوله، ۱۵ دی ۱۳۸۵
| لينک ثابت | شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:39 





