تنهایی درد دارد. مثل سرطان هزینه دارد. درد از هر طرف بنویسی باز همان است. این درد مقدس است. این درد را نباید با دردهای روزمره یکی دانست. این درد درد است. مرد است. مردافکن است. فیل را از پای در میآورد. این درد درد دارد.
باید باهاش بسازی، بسوزی و بسازی. نه نسوزی نسازی. این سوز از ساختن میآید. از ساز، سوز، سازی. باید اهل درد باشی. باید این درد زخمت بزند. باید زخمی بشی. باید پاک بشی. در این تنهایی سایه نامریی تا ابدیت جاریست.
این تنهایی حرمت دارد. تنهاییات را با هرکسی شیر نکن. شریک نشو. این تنهایی نباید توسط هر کسی لایک زده شود. تنهاییات را برای خودت نگهدار. حرمت نگهدار. تنه، تن، تنهای، تنهایی. تنهایی، نوشتن و پیادهروی خیلی بهم میآیند.
سه سیزن از یک سریال هستند. از هر کدام میتوانی به آن یکی برسی. به نوک قلـمم نمیآیــد، چیزهــایی کــه این روزها میفهمم. خوب، خوب، هــوا خوب است. بعضی وقتها باید کلمات را در آینه خواند. تنهایی روح عجیبی دارد. آن رند شیرازی انتهای کلام را جاری کرده است: دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد، ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند، چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند، بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند، در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند، که با این درد اگر دربند درمانند درمانند.
هوای پاییزی تهران مرا وادار میکند به پیادهروی، قدم زدن در خیابانها و کوچههای شهری سیاه و خاکستری که دوستش دارم. در آغاز فصل سرد ایستادهام، در دروازهی توفانِ غروبهای بی تُ ی پاییز، گردباد بیرحم زمین و زمان را بهم میپیچد. زمانهای است که شبها بلندتر شدهاند. رازهایی در این جهان هست که فقط در هنگام پیاده روی فرصت دیدن آنها وجود دارد.
پیادهروی برای من با ارزش است. یک حس خاص در آن نهفته است. مثل اینکه هر کسی توانایی گوش دادن به موسیقی ناب را ندارد دقیقن مثل همان نمیتواند از پیاده راه رفتن لذت ببرد. پیادهروی به من حس سیصد و پنجاه هزار سال قبل را میدهد. آن روزها که بر روی کره زمین فقط ناندرتالها قدم بر میداشتند.
تنهاییام را در حجـم محصور یک چهار دیوار میگذارم و اندوهی را آوار میکنم در همان حجم کوچک و هیچ شانه و نشانهای را برای همراهی کنارش نمیگذارم. اندوهی که سقف چهار دیوار را بشکافد و بعد دلش را. تا یاد بگیرد به هنگام غم سراغ هیچ معشوقهای نرود، فقط در خودش، در تنهایی خودش زار بزنــد.
میخواهم تنهاتر از همیشه باشم. در اتاقی که فقط خودم در آن جای میشوم و آوار شوم بر سرکلمات، من با کلمات کار دارم. ما با کلمات کار داریم. با هم زار بزنیم، ببوسند مرا و برایم عریانتر از همیشه دلبری کنند. زودتـــر از عقربههـا، اتفاق میافتد. دلم فشرده میشود. در تنگنای میان شب و تنهــایی. بـه پیــج مرا در پیچ شمیران روزگار. بر بالین باد ُ بارون ُ اشـکــ ُدلتنگـی شب زندهداری میکنیم.
روی زمین دراز کشیدهام. پاهایم در نهر آب است. به آسمان نگاه میکنم. هواپیمای هواشناسی از بالای سرم در حال عبور است با بخار سفیدی که از خود بهجا میگذارد، حس لذت بخشی دارد که آب از میان انگشتان پاهایت بلغزد و عبور کند. روزهای بیخاطره هم بیتو به سر میشود. حالا که روزهای کیمیایی، نامجویی و تارانتینویی است. تنهایی یک حس خیلی ناب است. مثل نوشتن. نوشتن سرشار از تنهایی است. اینچنین است که مولای ما میفرماید:
نـالـه از درد مکن، آتشی را کـه در آن زیستهای سـرد مکن
با غمش باز بمان، سرخ رو باش از این عشق سر افراز بمان
چاپ شده در روزنامه جهانِ اقتصاد، جهان اندوه، سهشنبهی ۳ آذر ۱۳۸۸





