<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گردباد</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/</link>
<description>حمیدرضا علاقه‌بند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 12:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جاده چالوس بغل کردیم</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-416.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccc66&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دیشب&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; نمردیم شانس آوردیم. سارا آنقدر مویی و میلی‌متری توی هزار چم لایی می‌کشید که بهش گفتم پس این محسوس، نامحسوس و مامورهای راهنمایی رانندگی کجا هستند. البته کار سارا از خلاف گذشته بود او مرتکب جرم شده بود. ودکا، آبجو بعد هم علف. توی امریکا هم باشی FBI دنبالت می‌افتد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;خسرو شکیبایی&quot; hspace=0 src=&quot;http://gerdbad.googlepages.com/khosrow-shakibaei.jpg&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;SUB&gt;عادل مشرقی مرموزترین کاراکتر سینمای ایران&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سر پیچ سیاه بیشه توی همان کافه قدیمیه، سارا و من یاد سالاد فصل فریدون جیرانی افتادیم. در آن فیلم عادل مشرقی به خاطر عشقش که یک دختر بدکاره است آدم می‌کشد تا عشقش بتواند به یک مرد خپل کوتوله ولی پولدار برسد. چون عشقش ازش خواسته بود. عادل مشرقی مرموزترین کاراکتر سینمای ایران است. این به عمو خسرو هم گفته بودم پیش ویگن. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سالاد فصل با عادل شروع می‌شود و به لیلا می‌رسد. ظاهرن لیلا باید آدم اصلی باشد چرا كه نه تنها فیلمنامه تصویرگر دغدغه‌ها و مسائل اوست بلكه فیلمساز با چند P.o.v در مقاطع حساس فیلم و چند تاكید طولانی روی نمای درشت چهره او (از جمله در فصل جنجال به پا كردن عادل یا فصلهای گره‌گشایی فیلم) بر این محوريت تاكيد می‌كند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با این وجود عادل مشرقی روح فیلم را به تسخیر خود در آورده است، امکان ندارد کسی عادل را ببیند و بتواند از شر افسونش رهایی پیدا کند. مثل دریبل شوت‌های ال دیه‌گو. عادل اهل درد است. یعنی درد مزه مزه کرده، درد مغز استخوانش را سوزانده، عادل عاشق دختر جنوبی شهری است که توی بالای شهر تن فروشی می‌کند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;عادل مشرقی با حضور خسرو شکیبایی بود که به خاطره‌ها پیوست. با تلاش‌های عمو خسرو که این نقش متفاوت خوب به عمل آورد. مثل چایی دم کرده دم غروب توی همان کافه قدیمیه توی سیاه بیشه.  نمی‌توان حضور عادل مشرقی را در حد یک آلترناتیو فرعی برای پيشبرد خط داستانی قلمداد كرد. برجسته كردن لحظات حضور و تاكيد چندباره روی خلوت تنهایی‌اش نشان می‌دهد این مرد قرار بود سالها در گوشه‌ی ذهن ما زندگی کند. همین نقش بود که سومین سیمرغ بازیگری را برایش به یادگار آورد و حالا سیمرغ‌ها هستند و او رفته است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;رضا در سینمای آقای کیمیایی یک راز است. کلیدی است برای ورود به دنیای مسعود کیمیایی. مشرقی‌ها هم دقیقن در سینمای فریدون جیرانی همین کارکرد را دارند. هستی مشرقی (قرمز) میهن مشرقی (شام آخر) عادل مشرقی (سالاد فصل) رفیع مشرقی (ستاره می‌شود) ستاره مشرقی (ستاره است) ابراهیم مشرقی (ستاره بود) و سیمین مشرقی (پارک وی) پرداختن به كاراكترهایی رو به اضمحلال مثل عادل كه جلوه‌ای نمایشی از شخصیت‌های واقعی ایرانی را به تماشا می‌گذارند جزو دلمشغولی‌های شخصی فریدون جیرانی است كه در آفریدن مشرقی‌های مختلف در فیلمهایش نمود دارد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حمید هامون و عادل مشرقی که هر دویشان را بر روی پرده سینما دیدم نه توی قوطی، این روی پرده سینما دیدن یعنی فیلم را در زمان اکران دیدن برایم خیلی ارزش دارد، دو کارکتر محبوب سینمای ایران هستند که نقش هر دویشان را خسرو شکیبایی بازی کرده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وقتی فهمیدم عمو خسرو کسی که سین و شین‌ها را خیلی خوب بیان می‌کرد دیگر بین ما نیست یهویی دلم گرفت. حالا دیگر نه از حمید هامون خبری هست و نه عادل مشرقی. نه دیگر از او که با صدایش شعرهای فروغ و شاملو را برایمان می‌خواند. علی عابدینی کجایی حمید هامون رفت. چه رازی بود توی اون کافه قدیمیه توی سیاه بیشه که یاد خسرو شکیبایی بی‌افتیم. آخ از اون لحظاتی است که ... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وقتی عمو خسرو نقش مرموزترین کاراکتر سینمای ایران را بازی کرده باشد دیگر به خاطره جمعی نسل ما تبدیل شده است. فراموش کردن خسرو شکیبایی کار سختی است. باور کنید دوست نداشتن کسی که شعرهای احمد شاملو را می‌خواند یا آنجایی که به دیوار بیمارستان روانی تکیه داده بود حق حق یا هق هق گریه می‌کرد خیلی سخت است. حمید هامون و عادل مشرقی برای یک عمر دوست داشتن کافی هستند.   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بچه‌ها بیایم خداحافظی از خسرو شکیبایی را به یک تاریخ تبدیل کنیم. روز یکشنبه ساعت ۹ صبح از دم بیمارستان پارسیان تا تالار وحدت و از آنجا هم تا بهشت زهرا که آرمگاه ابدی همه‌ی ما است همراهش باشیم تا بعدها دلمان نگیرد چرا تنها رفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 12:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=416</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-416.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند کلمه حرف</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-415.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;علی لطفی انسان نازنینی است. یک ایتالیایی دوآتشه که فلسفه و سیاست می‌خواند. وبلاگ‌نویس دوران پارینه سنگی، اهل فوتبال است، سینما را خوب می‌بیند و سالهاست که در مطبوعات قلم می‌زند. این مطلب او است که در پاسخ به&lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=111847&quot;&gt; مقاله هدا ایزدی &lt;/A&gt;در روزنامه دنیای اقتصاد با تیتر &quot;تحملش را ندارید؟ ما هم&quot; نوشته است. پس اول بهتر است نوشته‌ی هدا را بخوانید و بعد مطلب علی را. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccccc&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; قرار است کسی با منطق انتقادی مطلب بنویسد بدیهی ترین عنصرش باید این اصل بدیهی باشد که فکت ها و ارجاعات تاریخی اش درست باشد. و گرنه در بهترین حالتش از بحث های شبه انتقادی  داخل تاکسی ها فراتر نخواخد رفت که در پی فلج شدن تفکر با جدیتی درخور تمسخر همه را از دم تیغ می گذرانند. با عطف به این مقاله &lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=111847&quot;&gt;تحملش را ندارید؟ ما هم&lt;/A&gt;... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- امیر قلعه نوعی جانشین کخ نشد. بعد از باخت هفته پایانی استقلال به ملوان که منجر به قهرمانی پرسپولیس شد جانشین منصور پورحیدری شد. در دور یک چهارم و نیمه نهایی و فینال مربی استقلال بود. پس از آن از طریق قلعه نوعی و طالبی، کخ به استقلال آمد. یعنی همه این اتفاقات مربوط به پیش از آمدن کخ است. جدایی اش از کخ هم قبل از شروع مسابقات بود.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;2- امیر قلعه نوعی جام را در سال دوم دو دستی تقدیم پاس نکرد. پاس در همان سال اول حضور او قهرمان شد و احیانا قهرمان سال دوم فولاد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3- لقب ژنرال مربوط به دوران بازیگری اش است و این نیز چیزی نیست که &quot;بعدها&quot; به او اعطا شده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4- منظور از &quot; دودستی &quot; چیست؟ تا یک هفته مانده به پایان در صدر بودن آن هم با تیمی که در فصل قبل در نیم فصل دوم آخر شده بود. توجه کنید. استقلال در نیم فصل دوم دومین دوره لیگ برتر آخر شد. تحویل گرفتن این ویرانه بدون خرید مهمی و کارکردن با جوانان بی نام و نشانی مانند – صادقی و طالب لو- و مقام نایب قهرمانی دست آورد بی اهمیتی بوده؟ یا چهارم شدن مس کرمان در نیم فصل دوم  درحالی که در نیم فصل اول 16 شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;5- دقیقا ما چه می گوییم؟ الان چه اتفاقی افتاده؟ تیم 13 جدول در جام حذفی قهرمان شده است. الان کدام اشتباه، کوتاهی رخ داده که این گونه انتقاد ها آغاز شده است؟ اجازه بدهید اولین باخت که رخ داد بگوییم این مربی پوچ است..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;6- رقم قرارداد قلعه نوعی از کجا معلوم شده است؟ آیا شما مستند به برگه قرارداد که در هیئت فوتبال ثبت شده است دسترسی دارید یا صرفا مثل همه ارقام دیگری است که از سر و کول روزنامه های ورزشی در حال بالا رفتن است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;7- و چند کلمه حرف... قلعه نوعی در استقلال وامدار کیست یا کدام گذشته؟ در طول این دهه 80 کدام جام کدام فینال کدام نایب قهرمانی بدست آمده است؟ تعداد مربیان استقلال کم بوده است؟ پورحیدری، مظلومی، کخ، طالبی، زرینچه، مجددا پورحیدری، مرفاوی، حجازی، ورمزیار، فیروز کریمی و ساکت الهامی و این آخر کار منصوریان... این ها کدامشان در این سال ها برای استقلال شاخ گاوی شکسته اند که قلعه نوعی متهم ردیف اول است؟ جز این که یک قهرمانی لیگ، یک نایب قهرمانی لیگ، دو قهرمانی جام حذفی و یک نایب قهرمانی جام حذفی همه اش در یک دوره حدودا سه ساله حضور او بدست آمده است؟ این تیمی که تا نهایت ممکن در باتلاق فرو رفته بود با آن باخت های با 4 گل، قهرمان کردن اش در جام حذفی کار کمی بود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: از آنجا که محیط پر از سوء تفاهم است این چند توضیح لازم است. اولا بحث من در مدیوم استقلال بود و نه ماجراهای تیم ملی. ثانیا بحث  سر  فکت ها بود و احیانا ارتباطی به موافقت یا مخالفت با منطق آن مقاله نداشت، که آن خود بحث دیگری است. ثالثا این بحث ارتباطی با افشین قطبی و پرسپولیس ندارد. از بس که در کامنت مطالب مشابه این خلط کردن مباحث را با هم می بینیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 10:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=415</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-415.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد روزهای باشکوه بازگشت تا چند کار نیمه تمام را تمام کند </title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 195px&quot; alt=&quot;افشین قطبی، قطب فوتبال ایران، امپراتور سرخ آسیا&quot; hspace=5 src=&quot;http://gerdbad.googlepages.com/Afshin-Ghotbi.jpg&quot; align=right border=0&gt;افشین قطبی با مدرک مهندسی از دانشگاه UCLA (کالیفرنیا، لس‌آنجلس) فارغ‌التحصیل شده و دارای گواهینامه A مربی‌گری حرفه‌ای فوتبال از فیفا است و هیچ وقت باخت پرسپولیس را به گردن داور و زمین نینداخت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا امیر قلعه‌نویی کیست؟ کسی که حتا حاضر نیست زیر بار شاهکارش در تیم ملی برود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز یادمون نرفته که جنرال بعد از باخت به کره جنوبی چگونه با لحن جانبدارانه چه چیزهایی گفت که دور از شان سرمربی تیم ملی بود. جنرالی که بعد از باخت به کره‌جنوبی شعور همه را به بازی گرفت و گفت ایران بهترین بازی تاریخش را در مقابل کره‌ انجام داده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سابقه ورزشی امپراتور با عضویت در  تیم فوتبال مردان دانشگاه UCLA در سال 1981 آغاز می‌شود که چهار سال ادامه یافت. او از سال 1984 تا 1988  به عنوان سرمربی تیم فوتبال زنان همین دانشگاه کار کرد. قطبی از سال 1998 به مدت سه سال مدیر فنی و سر مربی مدرسه جهانی فوتبال آمريكا بود و پس از آن عضو هیات فنی و گزینشگر ارشد بازیکنان تیم ملی آمریکا و تیم جام جهانی آمریکا در سال 1998 شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرد روزهای با شکوه به عنوان تحلیل‌گر فنی دستیار گاس هیدینگ سرمربی هلندی تیم ملی کره جنوبی در جام جهانی 2002 بود که کره در آن به مقام چهارم رسید. پس از این مسابقات او در سال‌های 2002 تا 2004  به عنوان دستیار مربی تیم &quot;سامسونگ بلووینگز&quot; قهرمان لیگ کره کار کرد. قطبی سال بعد به عنوان دستیار مربی به  تیم لوس‌‌آنجلس گالاکسی در آمریکا پیوست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سال 2005  به کره جنوبی بازگشت و دوباره به عنوان تحلیل‌گر فنی دستیار  ریچارد ادووکات مربی هلندی جدید تیم کره جنوبی شد و از سال 2007 سرمربیگری تیم فوتبال پرسپولیس ایران را آغاز کرده است. او همچنین به عنوان مشاور فنی تیم‌هایی مانند آژاکس آمستردام، گالاکسی لس‌آنجلس، اومیا آریجای ژاپن، KFA کره و انجمن فوتبال چین کار کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 165px; HEIGHT: 280px&quot; alt=&quot;امیر قلعه‌نویی&quot; hspace=5 src=&quot;http://gerdbad.googlepages.com/amir-ghalenouei.gif&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;SUP&gt;جنرالی که دستگاه فکس نداشت&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی این برهوت فرهنگی باید قدر آدمهایی مثل افشین قطبی را دانست. البته طرفداران امیر جنرال الکتریک که تا دوم راهنمایی بیشتر سوات ندارند هیچ وقت نمی‌توانند درک کنند برهوت فرهنگی، فقر فرهنگی چه فرقی با دانشجوی دانشگاه UCLA کالیفرنیا و دستیار گاس هیدینگ در جام جهانی بودن دارد. تا بحال مربی با این صداقت و درستی در ایران دیده بودین؟ این مرد کی باخت پرسپولیس را به گردن داور و زمین انداخت؟ احمق‌ها نمی‌توانند جواب این سوال را بدهند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امپراتور بازگشت تا خیلی چیزها را ثابت کند. استقلالی‌ها خیلی می‌نازند که پرسپولیس تا حالا نتوانسته امیر قلعه‌نویی را شکست دهد. ولی انگار آبی‌ها فراموش کرده‌اند چهارده سال پیش درباره‌ی منصور پورحیدری هم این حرف می‌زدند. ولی ادموند بزیک هفت سال شکست ناپذیری استقلال و هیچ وقت نباختن منصور پورحیدری را با هم در دقیقه ۸۸ شکست داد و فرستاد قاطی باقالی‌ها. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیر قلعه‌نویی نمی‌خواهد به قطبی ببازد، اما خواهد باخت. برای همین هم دردش آمده است. طرفداران نخبه‌کش امیر قلعه‌نویی هم خیلی ناراحت هستند. چون مرد روزهای باشکوه آمده تا چند تا کار نیمه تمام را تمام کند. پرسپولیس با افشین قطبی در سالی قهرمان ایران شد که استقلال بیشترین باخت را در تاریخ باشگاهش به ثبت رساند. ۱۳باخت همه‌ی استقلال است. از ذوب آهن اصفهان گرفته تا صنعت نفت آبادن تیمی که به دسته پایین‌تر سقوط کرده استقلال را شکست دادند و در جدول لیگ حرفه‌ای استقلال رتبه‌ دو رقمی را تحمل می‌کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیر قلعه‌نویی جنرالی که دستگاه فکس نداشت، وقتی لیست بازیکنان استقلال برای حضور در بازی‌های آسیایی دیر فرستاده شد و جنرال با توجیه‌های عجیب و غریب سعی داشت سرزنش‌ها را از خود براند، دیگر ته‌مانده محبوبیتش هم از دست رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا خوب است همه دیدن &quot;آن سناریویی که طبق آن قرار بود با غیبت یک‌ساله سرمربی و تیم به قهقرارفته و بعد ظهور در نقش منجی&quot; برای استقلال به وقوع پیوست نه پرسپولیس. امیر قلعه‌نویی بعد از مدت‌ها به استقلال بازگشت و تیمی که به قهقهرا رفته بود را قهرمان کرد. اما قهرمانی در جام حذفی هم نمی‌تواند مرحم تحقیر استقلالی‌ها باشد چون در لیگ ۱۳ باخت و رده‌ ۱۳جدول همه‌ی استقلال است&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرسپولیس با افشین قطبی در سالی قهرمان ایران شد که استقلال سه بار سرمربی عوض کرد. ناصر حجازی، فیروز کریمی و امیر قلعه‌نویی. در این جامعه نخبه‌کش به خیلی‌ها فشار آمده کسی مثل افشین قطبی بتواند با شایستگی، سادگی، صداقت و با دل شیر طرفدار کسب کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لینک:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;:: &lt;A href=&quot;http://itiran.net/archives/002935.php&quot;&gt;افشین قطبی فاتح لیگ دلها&lt;/A&gt; رضا هاشمی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;::  &lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=111847&quot;&gt;آقای قلعه‌نویی ما دیگر تحمل ژنرالی با حرف‌های بی‌منطق را نداریم&lt;/A&gt; هدا ایزدی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;:: &lt;A href=&quot;http://www.iranpaparazzi.net/Site.aspx?ParTree=AZIZ&amp;LnkIdn=1052&quot;&gt;ژست فوتبالی نوشتن در عین روشنفکری سینماگرایانه&lt;/A&gt; ایران پاپارازی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;:: &lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=111843&quot;&gt;سلام بر دل شیر&lt;/A&gt; آرش غفوری&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 13:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=414</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای رفته که بوهایش باقی مانده</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-412.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بوی لواش رو یادتون هست؟ بوی عجیب خمیر، نان، آتش و سوختگی تکه‌های نان. بوی نانوایی‌. بوی سنگک چطور؟ خیلی متفاوت بود. بوی صابون و سنگ. صدای تلق تلوق ‏سنگ‌ریزه‌ها روی توری میز نانوایی. بوی بربری هم با آن لعاب عجیبش. بوی تافتون. اسمی که هیچ جور ‏نمی‌شود ادبی نوشتش: نان تافتان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی بازار. همیشه توی زمین‌های خاکی، گاهی فروشنده‌ها آب می‌زدند جلوی حجره‌ درب ‏و داغانشان که بوی خاک باران خورده بلند می‌شد، بوی معبد لینگم، بوی مار ناگ، بوی یونولیت، بوی لواشک، بوی سبزی‌های معطر، بعضی مواقع ‏بوی تند عطر، بوی لنت ترمز و لاستیک دوچرخه‌هایمان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی تی‌شرت‌های نخی بچگی، بوی ‏دختر همسایه، بوی متفاوت دخترهای غريبه. (احتمالن برای دخترها، پسرها هميشه بوی عرق و خاک می‌دهند.)  بوی اسکناس‌های ۱۰ تومانی و ۲۰ تومانی و بوی عجیب زنگ‌زدگی پنج تومانی‌های برنجی و برنزی ‏براق مسی رنگ با آن شمایل گربه‌ای ايران پشتش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی پفک‌ مینو. بوی کیت کت، بوی تی‌تاپ، بوی توک. بوی شکلات‌. ايرانی‌ها یک جور، خارجی‌ها یک جور. ایرانی‌ها فقط بوی کاکائو و پوشش نقره‌ای ‏دور شکلات را می‌دادند، خارجی‌ها بوی فندق و هزار آمیختنی ديگر هم داشتند. بوی اسمارتیز، بوی پاستیل، ‏بوی بستنی چوبی پاک، که من همیشه دوقلو می‌خريدم. ولی عاشق یک‌قلویش بودم، حس عجیب ليس به در بستنی‌های وانیلی پاک. بوی عجیب برفک روی در بستنی لیوانی و بوی عجیب پاکت ‏کاغذی بستنی‌های چوبی.‏&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی پارک. بوی کاج، بوی میوه کاج، بوی چنار، بوی چمن. گاهی خشک. گاهی نم. بوی ‏گل‌های سرخ کم‌بو، بوی سيمان هزارتوهای زمین بازی، بوی عجیب فولاد تاب و الاکلنگ، بوی ‏موزاییک، بوی آسفالت خیس دم‌دمای غروب، بوی بلال. بوی ذغال و البته بوی لجن تابستانی جوی‌های تهران.‏&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی سینما. بوی مرموز کفپوش‌های لاستیکی. بوی بوفه سینما، بوی ساندويچ‌های کالباس خشک و گوجه و ‏خیارشور، بوی کیسه‌های نایلونی بسته‌بندی. بوی کاغذ کاهی دور ساندویچ، بوی پاپ‌کورن، بوی صندلی، بوی چادر سياه خانم کناری. چرا همیشه چادرها بوی عجیبی می‌دهند؟ بيشتر بوی خاک می‌دهند. شبیه بوی توری‌های پنجره خاک گرفته.‏&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی عاشورا. بوی اسپند. بوی آتش. بوی انسان. بوی خون. بوی مردی. بوی نذری. بوی قیمه‌ی ظهر عاشورا. بوی چادرهای بزرگ، بوی گلاب، صدا، صداهای مبهم، صداهای گریه، سکوت، پچ پچ. انتقام. خون خواهی. بوی شمال، بوی جنگل، بوی باران، خزه، سیب وحشی حياط عزیز، همان مامانِ مامان، بوی بربری‌های خاش‌خاشی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;‏بوی بنفشه‌های وحشی، بوی انجير، بوی پوسته خیس درخت انجیر، بوی شن‌ها ساحل، بوی آب دریا، بوی ‏نمک، بوی مرداب، بوی آجر بهمنی. بوی رودخانه، بوی نی‌چوب ماهی‌گیری، بوی کرم‌های خاکی طعمه ماهی، ‏سکوت و انتظار، سمفونی جیرجیرک‌ها، بوی ماهی‌هایی که می‌گرفتیم، بوی رهبر ارکستر: قورباغه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی باران.  چندصدتایی اسمی دارند، بقیه ‏اسم ندارند، اين‌ها بايد اسمی داشته باشند. خوبيش اين است که هر کسی اسمی می‌گذارد ‏روی بارانی که خودش دوست دارد. باران خیس، باران خشک، باران اسیدی، بارانی که باران نیست ولی خیس می‌کند. ‏&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بارانی که باران است ولی خیس نمی‌کند، باران بم، باران زير، باران تیک تیک، باران دام دام، باران یک دو، ‏یک دو سه، یک دو. باران شرشر، باران پنجره‌نواز، باران خنده‌های خانوادگی، باران تاریک، باران ‏روشن، باران آفتابی، باران رنگین‌کمانی. بعضی از باران‌ها مهربانند، بعضی‌ها خشن و بعضی از باران‌ها هستند ‏که باید با کسی زیر آنها راه رفت. باران دونفره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی سفال سقف‌ها، بوی چوب سقف‌ها، بوی نم رختخواب‌هایی که بهترین معشوق دنیا در آن دراز کشیده. ‏رختخواب‌هایی که برای جدا شدن از آنها اراده لازم است. بوی ته چین شرف اسلامی بازار، بوی چلوکباب هانی توی میدان قیام، بوی  جوجه کباب حاتم ظفر، بوی شير برنج بچه‌گی، بوی سبزی کوکو، بوی قورمه سبزی، بوی ‏ماهی سفيدِ شب عید، بوی آشپزخانه، بوی کیک خانگی، بوی مامان، بوی مادربزرگ، بوی عمه‌ها و خاله‌ها، ‏نمی‌دانم چرا، ولی عموها و دایی‌ها بو نمی‌دادند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی دفتر و کاغذ، بوی مداد تراشیده، بوی کیف قفل‌دار مدرسه، بوی توی کیف مدرسه، بوی مدرسه، بوی گچ تخته، بوی کلاس، بوی شلوار پارچه‌ای خیس‌خورده و بوی نامشخص پالتوها ‏در زمستان.‏ بوی نارنجک و هفت ترقه،  بوی باروتِ زمان جنگ، بوی گوگرد چهارشنبه سوری،  نارنجک‌ها اول کاغذی بودند، بعد کم‌کم لنتی شدند. هفت ترقه‌هایی که از جنس ‏پاکت سیمان بودند. بوی فشفشه، بوی اکلیل سرنج و زرمیخ، بوی میخ، بوی چوب و نفت و گازوییل، بوی بنزین. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بوی سبزی پلو با ماهی، بوی آجیل چهارشنبه، بوی سکه، بوی ‏سبزه، بوی فرش و نم و کف و انواع مایعات شوینده، بوی ریکا، بوی شوما، بوی خونه تکونی، هیاهو، بوی باغچه، بوی ‏هرس درخت‌ها، بوی خاک خوشحال زمستان، بوی بهار، بوی هفت سين. بوی بد دهان. بوی نوزاد یک ماهه، بوی مامازی بچه، بوی پنیرک، بوی پوشک و پودر و سرلاک و آب دهن شیرآمیز نوزاد. بوی ‏حمام، بوی صابون و بخار، بوی پوست بچه‌ای که آب قطره قطره رویش برق می‌زد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همینطور که فکر می‌کنم، بوهای بيشتری برايم زنده می‌شوند. بوی تو. بوی تن تو. بوی کنزو و دیویدوف. بوی شنِل. بوی ورساچه. بوی کافه نادری کنار تو. بوی قارچ پیتزا داوود. بوی پنتری. کِی و کی دیویدوف و کنزو، ‏بوهای عزیزم را دزدید؟ حس می‌کنم بوها نماینده معصومیتی بودند از روزگار سپری شده سالخورده که در من روزی مردند. می‌‌خواهم امسال ‏با بوها آشتی کنم. دوباره می‌خواهم بوها را حس کنم، می‌خواهم شامه‌ام را بنوازم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 23:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=412</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-412.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایستادن زیر پرچم امریکا بدون پیراهن خونین</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-411.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 300px&quot; alt=&quot;احمد باطبی تیرماه 1378&quot; hspace=5 src=&quot;http://gerdbad.googlepages.com/ahmad-Batebi-18-Tir-78.jpg&quot; align=left border=0&gt;هنوز ده سال از واقعه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ نگذشته که احمد باطبی معروفترین دانشجوی این سالها آنهم در تیرماه وارد خاک امریکا شد. از تیرماه ۷۸ تا تیرماه ۸۷ زیاد راه نیست. فقط به اندازه عوض کردن جای هفت با هشت. از احمد باطبی که آن پیراهن خونین بالای سر برد تا او که بک‌گراندش کنگره و پرچم امریکا است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;احمد تو این حق داری که راه خودت انتخاب کنی. تو این حق داری که به امریکا بروی. واشنگتن دی.سی بروی پیش لونا شاد بنشینی لذت ببری. ولی برادر میان این همه بک گراند چرا کنگره و پرچم امریکا را انتخاب کردی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باور کن در امریکا جاهای دیگری هم بود که می‌توانستی برای اینکه اولین عکست را برایمان بفرستی کنارش بایستی. عکس یادگاری انداختن زیر پرچم امریکا برای کسی که زمانی پیراهن خونین دانشجوی ایرانی را بالای سرش برده یک کمی البته یک کمی زیبا نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;احمد تو را به حرمت همان پیراهن خونینی که در تیرماه داغ هفتاد و هشت بالای سر بردی قسم می‌دهم مواظب خودت باش. جمهوری اسلامی هر چقدر بد باشد نباید باعث شود ما جنایت‌های امریکا را فراموش کنیم. این اشتباهی است که خیلی‌ها دارند مرتکب آن می‌شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما دشمن هر دسیسه‌ی پنهانیم. ما رفیق هر ترانه‌ی تنهاییم. احمد تو بگو جواب آن سه آذر اهورایی را چه بدهم؟ تو که خوب می‌دانی به چه علت آن سه قطره خون در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ صحن دانشکده فنی را خونین کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://gerdbad.googlepages.com/ahmad-Batebi-18-Tir-87.bmp&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بردار می‌گویی: &quot;ایرانی‌ها بايد برای مدت یک هفته به آمریكا و اروپا سفر كنند تا آزادی را حس و بوی آن را استشمام كنند و بتوانند احترامی را كه در این خطه برای انسان قائل می‌شوند با تمام وجود حس كنند!&quot; احمد جان آن آزادی که تو می‌گویی درست، ولی من و تو و ما که خوب می‌دانیم گوانتانامو، ابوغریب و هیروشیما دروغ نیست. پروپاگاندای شبکه خبر نیست. احمد حواست به حلبچه، شلمچه، بوسنی، ژپا و غزه هست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://gerdbad.googlepages.com/Ahmad-Batebi-18-Tir-87.gif&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 199px&quot; alt=&quot;احمد باطبی تیرماه 1387&quot; hspace=0 src=&quot;http://gerdbad.googlepages.com/ahmad-Batebi-18-Tir-87.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;SUB&gt; احمد باطبی در امریکا - تیرماه ۸۷&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درد غزه درد ما است. درد ابوغریب درد ما است. درد هیروشیما درد ما است. دردِ مردمی که در ایران زجر می‌کشند درد ما است. درد بشریت درد ما است. استبداد و استکبار هر دو منفور هستند. برای اینکه با استبداد مقابله کنیم که نباید دست به دامان استکبار شویم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 00:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=411</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-411.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن که زنده ماند</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-409.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پاریس، ژان مارک ژیو ردانو ۳۲ ساله، ساکن شهر آوینیون مرد افسرده‌ای بود و بارها تصمیم گرفته بود خود را بکشد، اما هر بار پشیمان می‌شد. چند روز پیش سرانجام تصمیم گرفت این قصد را جدن اجرا کند. او برای خودکشی شیر گاز آپارتمانش را باز کرد و به انتظار نشست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما در اثر نشت گاز ناگهان انفجاری مهیبی روی داد که ساختمان را منهدم کرد و پنچ نفر دیگر که در آپارتمانهای مجاور بودند کشته شدند، اما ژیو ردانو زنده ماند و به اتهام قتل پنج نفر محاکمه شد. دادگاه روز سه شنبه او را غیابی به سه سال زندان محکوم کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 09:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=409</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-409.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویت کنگ‌های کافه‌نشین</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-407.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صادق هدایت اولین کسی است که آغازگر نشستن روشنفکرهای ایرانی بر روی صندلی کافه‌ها شد. شاید صادق هدایت وقتی برای اولین بار روی صندلی لهستانی کافه نادری نشست هیچ وقت فکر نمی‌کرد در کمتر از صدسال فرهنگ کافه و کافه‌نشینی به یکی از نشانه‌های روشنفکری عصر ما تبدیل شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک فنجان کاپوچینو، اسپرسو، ترک یا هات‌چاکلت، میلک‌شیک، کرپ می‌تواند برای یک دانشجو، روزنامه‌نگار و اهل‌فکر به اندازه یک دنیا ارزش داشته باشد. نشستن بر روی صندلی چوبی یک کافه با فضای وهم‌آلود و اساطیری پر از دود سیگار و بوی تند قهوه با نور کم حالتی وصف‌ ناشدنی برای کسی که تمایل به لذت بردن از این فضای اثیری است داشته باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی‌ها فکر می‌کنند «کافه رفتن یک تفریح است» ولی کافه محلی برای گفتگو و رد و بدل اندیشه‌ها است. باید به کافه‌ها سر زد. نه اینکه به کافه‌ها رفت. کافه‌ سرزدن قسمت انتهایی یک پروسه است. نه اینکه خودش به یک پروسه تبدیل شود. شما صبح به دانشگاه می‌روید و ظهر در تحریریه روزنامه‌تان حاضر می‌شوید و دم دمای غروب با یک دوست در کافه‌ای قرار ملاقات می‌گذارید. کافه رفتن اصل نیست، فرع است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در پاریس و نیویورک کافه رفتن یک حاشیه است. روشنفکر پاریسی بعد از اتمام یک روز کاری بر روی صندلی‌های کافه مورد علاقه‌اش می‌نشیند. ولی در تهران کافه رفتن به یک اصل تبدیل شده است. اینجا کسی در پایان یک روز به کافه نمی‌رود، بلکه تمام روز را در کافه به سر می‌برد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حتی قهوه‌خانه را اگر ورژن قدیمی کافی‌شاپ بدانیم باز تضارب‌آرا به خوبی در آن قابل دیدن است. در قهوه‌خانه‌ها مردم در زمان‌های خاص خودشان بدون قرار قبلی یا با قرار قبلی درست مثل کافه‌های روشنفکری می‌آیند بر روی صندلی‌ها یا تخت‌‌ها می‌نشینند و چای یا نیمرو و دیزی یا قلیان سفارش می‌دهند و شروع می‌کنند با همراه یا کسانی که در قهوه‌خانه نشسته‌‌اند به صحبت‌کردن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این شاید یک سنت قدیمی برای ایرنی‌ها باشد و نباید خیال کرد که سنت کافه‌نشینی از فرانسوی‌های کافه‌رو به ایران وارد شده. شاید درست‌ترش این باشد که نوع «کافه‌نشینی مدرن» از فرانسه به ایران آمده است. قهوه به جای چای، پاستا به جای دیزی و آن به جای این. ولی کارآیی و ساختمان قهوه‌خانه و کافه یکی است. با همان ریزه‌کاری‌ها و چم و خم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در زمان حال خیلی از روشنفکران به دنبال محلی جدید برای نشستن و گقتگو هستند. به همین خاطر سعی می‌کنند مکان‌هایی جدید را کشف کنند و برای‌شان هم فرقی نمی‌کند که آنجا یک کافه باشد یا قهوه‌خانه. دوست دارند این مکان توسط خودشان یا دوستان همفکرشان پیدا شده باشد. حالا می‌خواهد لوکشین مکان تازه کشف شده در بالاترین نقطه شهر باشد یا بر یکی از خیابان‌های مرکز شهر. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نشستن در یک کافه در خیابان نادری، گاندی، آبان، کریم‌خان، انقلاب یا یک قهوه‌خانه بی‌تفاوت در خیابان نیاوران یا محلی دنج در خیابان حافظ برای کسی که می‌خواهد یک لیوان چای داغ یا قهوه تلخ را مزه مزه کند و در بین این لذت با دوست یا یک غریبه به گفتگو در مورد حساس‌ترین مسائل روز یا پیش پا افتاده ترین مباحث بپردازد هیچ فرقی نداشته باشد. مهم بودن است. بودن و بحث کردن و تو سر و کله‌ی هم زدن و در این برخورد فکرها است که بالانس بین عقیده‌ها و نظریه‌ها شکل می‌گیرد و اندیشه‌‌ تولید می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از ژان پل سارتر، آلبر کامو، فرانتس کافکا تا ژاک دریدا، مارتین هایدگر، هانا آرنت، میشل فوکو، سیمون دوبوآر همه زمان‌های زیادی را در کافه‌ها به سر کرده‌اند. اولین کافه‌ای که پاتوق روشنفکران بود در تهران در حد فاصل خیابان شاه‌آباد (جمهوری) و چهارراه اسلامبول (استانبول) که خیابان نادری نامیده می‌شد افتتاح شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کافه نادری در اوایل قرن بیستم به عنوان یکی از معروفترین و معتبرترین پاتوق‌های روشنفکری پایتخت خودش را معرفی کرد. صادق هدایت به عنوان اولین ایرانی که قرارهایش را در خارج از خانه و در کافه می‌گذاشت شناخته شده است. او دَنگی دونگی خرج کردن را هم در همین قرارها و پاتوق‌هایش در میان دوستان و آشنایانش جا انداخت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صادق هدایت این رفتار (کافه‌نشینی مدرن) را از فرانسوی ها به داخل ایران آورد. به قول عمران صلاحی:‌ «كافه‌نشينی در حقيقت سنت روشنفكران فرانسوی است. آنچه متعلق به ماست شايد اسمش قهوه‌خانه‌نشينی باشد كه از زمان صفويه در ايران رايج شد و اتفاقا شعرا دور هم جمع مي‌شدند و شعر مي‌خواندند» در پاریس قشر روشنفکر تمایل زیادی به گفتگو در کافه‌های کنار پیاده‌رو دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در پاریس در کافه‌هایی که پاتوق روشنفکران است به هیچ عنوان الکل سرو نمی‌‌‌شود. این یکی از شباهت‌های انکارناپذیر کافه‌های روشنفکری در تهران و پاریس است. یکی از نشانه های فیلم‌های نوآر فضای «تیره و رمزآلود» کافه‌ها است. اکثر کسانی که از کافه‌ها به عنوان پاتوق استفاده می‌کنند با فضای سیاه و اثیری داستان، رمان، فیلم، تیآتر، موسیقی، معماری، نقاشی و... خیلی از هنرهای دیگر بیشتر ارتباط برقرار می‌کنند تا فضای روشن و رئال.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 06:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=407</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-407.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به سلامتی شراب ناب اندلس</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جایی برای پیرمردها هست. اخوان کوئن را صدا کنید. اسپانیا بعد از ۴۴ سال توسط پیرمردی ۷۰ ساله قهرمان اروپا شد. هنوز دود از کنده بلند می‌شود. ماتادورها تا صبح خواهند رقصید. گیتار، ترانه، لورکا، شراب، شاملو، دخترهای مو مشکی، پسرهای عاشق. اسپانیا کشوری است که لورکا برایش شعرهایی جاودانه گفته است و آرژانتینی‌ها به اسپانیایی‌ها می‌گویند پسر عمو. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://gerdbad.googlepages.com/Italian-spanishsupporters.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SUP&gt;قهرمانی ماتادورها پیش چشم مانکن‌ها، هولی اسپانیا&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا شاید بهتر بتوانید بفهمید چرا اینقدر دوست داشتم آلمان به فینال راه یابد. گاوهای خشمگین اروپا قهرمان شدند.  بعد از ۴۴ سال اسپانیا توانست به جامی معتبر بوسه بزند. فرناندو تورس تنها گل این مسابقه را در دقیقه 33 به ثمر رساند. تورس با به ثمر رساندن هفدهمین گل خود در ۵۴ بازی ملی، نخستین جام را از زمان قهرمانی اسپانیا در اروپا در سال 19۶4 نصیب این کشور کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مانکن‌های اروپا یک تیم دختر پسند هستند. دخترها دوست دارند بازی‌های ایتالیا از اول تا آخر به صورت کلوزآپ پخش شود. ولی ایتالیا باخت. آتزوری نتوانست از ترفند قدیمی، دفاعی بازی کردن و در ضد حمله‌ها گل زدن یا بازی را در پنالتی بردن، استفاده کند. حالا هم دخترها عزا گرفته‌اند و همپای پیرلو گریه می‌کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مانکن‌ها ۴ بار قهرمان جهان شده‌اند. دوبار از آن توسط قدرتِ نظامی موسولینی به دست آمد. یکبار هم که با اخراج زیدان قهرمان جهان شدند. ایتالیایی‌ها فقط یکبار بدون هیچ حرف و حدیثی به قهرمانی دست پیدا کردند. ۱۹۸۲ در زمانی که دینوزف یک تنه ایتالیا را به قله فوتبال جهان رساند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قهرمانی در سال 2006 ایتالیا کثیف است. ماتِرادزی با زیدان چه کار کرد؟ این کجای فوتبال است؟ این کجای فِر پلی است؟ اگر زیدان اخراج نمی‌شد که ایتالیا مثل 94 لوله می‌شد. البته فاجعه برن در حافظه‌ی تاریخ ثبت شد. ایتالیا لوله شد رفت قاطی باقالی‌ها.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt; آلمان در شب آخر هرگز فرصت واقعی برای گلزنی پیدا نکرد. این در حالی است که یک ضربه سر تورس به تیر دروازه خورد و او از به ثمر رساندن یک گل دیگر محروم شد. این بازی در ورزشگاه ارنست هاپل اتریش برگزار شد. روبرتو روزتی، داور ایتالیایی این بازی، در دقیقه ۴۳ نیمه اول این بازی، ایکر کاسیاس و میشاییل بالاک، کاپیتان‌های دو تیم را با کارت زرد جریمه کرد. &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;در فينال یورو ۰۸ فوتبالی زيبا، شناور و جذاب از تيم اسپانیا مشاهده كردیم. ماتادورها در طول اين تورنمنت توانستند ماکیاولیسم ايتاليا، زمختی روسيه، تجربه‌ی سوئد و فوتبال مکانیکی آلمان را شکست دهند. ممنون پیرمرد، گل کاشتی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 10:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=406</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنها زشت بازی می‌کنند حتا اگر صورت‌هایی زیبا داشته باشند</title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اوراسیایی‌ها باختند تا فینال واقعن اروپایی باشد. اصلن چه معنی دارد که در خاک اروپا کشورهایی به فینال برسند که بیشترین وسعت خاکشان در آسیا قرار دارد. قبل از اوراسیایی‌ها هم ایتالیایی‌ها باختند تا جام ملتهای اروپا از لوث وجود آنها که زشت بازی می‌کنند پاک شود. كاتاناچیو لاجوردی انگار دیگر جواب نمی‌دهد. چون آتزوری در این جام به شدت نابود شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هیچ وقت هم طرفدار تیم فوتبال آلمان نبوده و نخواهم بود. ولی در مقابل ترک‌های عثمانی از ژرمن‌ها طرفداری کردم. چون هیچ جوره آبم با آنهایی که بعد از باخت به سوییس در مقدماتی جام جهانی ۲۰۰۶ آن حرکات ضد اخلاقی و ضد ورزشی را انجام دادند توی یک جوب نمی‌رود. ترک‌ها اول بروند یاد بگیرند که جنبه‌ی باخت داشته باشند بعد دم از فوتبال بزنند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 22:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سِر مخفی قاتل ناپیدا </title>
<link>http://alaqeband.blogfa.com/post-404.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعضی وقت‌ها به بعضی‌ از وبلاگ‌ها لینک می‌دهیم بدون اینکه به آنها سربزنیم. ولی به بعضی‌ها از قصد لینک نمی‌دهیم ولی همیشه پست‌های وبلاگ‌هایشان را به دقت و با عطش می‌خوانیم. خیلی‌ها را می‌شناسم وقتی ازشان سوال می‌کنید فلان وبلاگ را می‌خوانی یهو خودشان را به کوچه‌ی چپ می‌زنند می‌گویند: نه، اصلن اسم همچنین وبلاگی را تا حالا نشنیده‌اند. با آنکه مشتری ثابت نوشته‌های آن وبلاگ هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وبلاگ‌هایی وجود دارند که آنها را می‌خوانیم بدون اینکه هیچ وقت به آنها لینک دهیم. من این جذابیت پنهان را دوست دارم. این زیرزمینی بودن را. اینکه نمی‌خواهیم کسی بداند ما در پنهان‌ترین زوایای ذهنمان چه می‌گذرد. وبلاگ‌هایی هستند که شبیهه بقیه نیستند. با بقیه فرق دارند. یک دفترچه دارم که از یک طرف در آن آدرس وبلاگ‌های که تازه کشف می‌کنم و قرار نیست به آنها لینک بدهم را می‌نویسم و از طرف دیگر جمله‌های وبلاگ‌های که می‌خوانم و خوشم می‌آید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیشنهاد می‌کنم شما هم یک دفترچه داشته باشید و در آن جملات و آدرس پست‌هایی که خوشتان می‌آید را بنویسید. چند سال بعد یک دفترچه هیولا دارید. پر از لحظاتی که سرشار از جادوی کلمات است. این لینک ندادن به وبلاگ‌هایی که می‌خوانیم شبیهه اسکار نگرفتن همشهری کین و پیانیست است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 21:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alaqeband&amp;postid=404</comments>
<dc:creator>alaqeband</dc:creator>
<guid>http://alaqeband.blogfa.com/post-404.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
